تبليغاتX
باشگاه مشت زنی - ! چهارشنبه سوزی
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است

               

 

سلام.

 بی مقدمه، دیروز تو منطقه ما وضعیت این بود:

"... اِن تنصرُ الاَکریل سُرنج ینصُرکم و یُـثبـّت فوگازکُم. شنوندگان عزیز،توجه فرمایید! شنوندگان عزیز توجه فرمایید...خونین شهر، تهران بدبخت آزاد شد![مارش نظامی] دید دیری دیم، دید دیری دیم، دید دیری دیری دیری دیم..."

دیروز از ساعت 5 بعد از ظهر و با رمز " یا پنج تن" نیروهای تا بن دندان مسلح منطقه عملیاتی تهران حملات خود را به مواضع دشمن فرضی آغاز کردند.ساعت 6 مرحله آغاز نمایش یگانه یگانهای مختلفه با انفجار یک بمب هیدروژنی  رسماً شروع شد و تقریباً بعد از یک ساعت دیگر صدای امبیانس شهری  رو نمیشد شنید. سلاحهای مورد استفاده بمب نوترونی، کاتیوشا، توپ 105 میلیمتری، خمپاره 120 و بازوکا، کلاشنیکف  و یوزی بود. تخلیه انرژی جان برکفان ادامه داشت تا ساعت 8 شب که از ساعت 8 تا 9 نیروهای خودی مشغول تحکیم مواضع و برپایی هیمه های مثل آتش جهنم و نیروهای دشمن یا همان پلیس سابق مشغول پیدا کردن یک راه خلاصی از حلقه محاصره که تنگ تر و تنگ تر میشد.درست در ساعت 9:20 صدای یک انفجار مهیب که بی شباهت به صدای بیگ بنگ هم نبود چرت همه را پاره کرد. یک لحظه همه به هم خیره شدند. دود حاصله از انفجار حدود 120 متر مربع از خیابان اصلی شهر را گرفت. بزمنده ای فریاد زد:

                               "شیمیایی زدن! شیمیایی زدن! "

وپس از آن در پی اسارت چند تن از همقطاران توسط نیروهای دشمن، فاز دوم آزاد سازی خونین شهر و بطور لاینقطع حدود 30 دقیقه حمله با تمام سلاحهای موجود شروع شد. در یک صحنه که خودم شاهد بودم نارنجک گوشکوبی یکی از بزمندگان بر روی ماشینی که در حال پیاده کردن مسافر بود افتاد و چش وچال مسافر بدبخت که داشت کرایه رو حساب میکرد به چیز فنا رفت. نیروهای پلیس  دشمن هم با پاتک های مختصر و مفید سعی در هماوردی با این گروه خشن داشت. ولی مرد میخواست که وارد این جماعت هیولا بشود و با آنها گفتمان یا کوفتمان کند.

در ساعت 10 دیگر شدت صدای سلاحهای بزرگ کمتر و جنگ خانه به خانه شده بود. صدای کلاشنیکف  و یوزی ها بصورت رگباری و گاه تک تیر به گوش میرسید و پشت بندش صدای فریادهای بزمندگان دست پرورده اسلام که به یک موضع جدید یورش میبردند وچپ و راست هم نفیر آژیر پلیس و آمبولانسها و آتش نشانها و کلاً یک هرج و مرج کامل شهری.

تا حدود ساعت 11 جنگ مغلوبه و شهر فتح شده، همه به خانه هایشان رفته و سکوتی نسبی خونین شهر را فرا می گرفت که صدای تک تیر یک یوزی به گوش رسید و باز برای دقایقی نیروهای ائتلافی محلات با سلاحهای سنگین و سبک و حتی در بعضی موارد با چاقو و قمه شروع کردند به حملات ایذایی تا ساعت12 شب. در آخر یک نفر بی جنبه بمب اتمی خلاص را زد و چند ثانیه بعدش صدای تک تیر یک کلاشنیکف و تمام.این برنامه حالا کمی پایین بالا،تقریبا هر سال عملیات چهارشنبه سوری ما شده.

اما یادم میاد 20 سال پیش در چنین روزی:

خیلی شاد و خندون با بچه محلها سرمحلی  که توش به دنیا اومدیم، بغل به بغل، رنگ افشانی آتشفشان کوزه های هفت رنگی رو که عباس لواش پز از بازار میخریدُ تو صورت و چشمهای هم نگاه می کردیم و بعدش بوته های خس و خاریُ که از دل بیابونهای اطراف شهرکنده بودیم گـُر میدادیم و میزدیم به دل آتیش و اون ورد عجیب و جادویی ِهمیشگی " زردی من از تو، سرخی تو از من" رو زمزمه میکردیم. بوته هایی که خودش و خارهاش خاکستر میشدن و به یه نسیم بهاری پخش و پلا. بعد یکی آتیش گردون  ورِ قلیون مادربزرگش رو میاورد  و نوبتی میچرخوندیم تا روسیاهی ذغال توش بشه سرخی گونه هامون که از عرق سگی های مادام گل انداخته بود، تا تیکه های سفت و سخت آلومینیم پوسته موتور هندا رو که با خواهش و تمنا از تقی موتورساز گرفته بودیم توش ذوب کنیم و ستاره کنیم تو هوا. گاهی یه هفت ترقه کاغذی زیر پامون، تو جیبمون، حتی تو دستمون میترکید، ولی چه باک. از کاغذ باطله دفترهای مشقمون ساخته بودن و پودر میشد و نهایتاً صداش مایه چند لحظه یه لنگ یه پا شدن و رقصی جنون آمیز و خنده بچه ها. دیگه اونایی که ترمز بریده بودن یه حلب روغن 17 کیلویی  از دم آشپزخونه قنادی نافع ورمیداشتن، با آب جوب و کاربیت، توپ میساختن که صداش تا فتلپورت میرفت! مراحل کار واقعاً آیینی بود: آب جوب و یه تیکه کاربیت تو حلب، تکون تکون و ترکیبش با هم، یه پا روی حلب برای لگد گیری و اعلان انفجاری قریب الوقوع و فرار بچه بوچه ها از همه طرف .خدمه دوم آتشبار هم مشعلش رو مثل دزدهای دریایی با غروری شیطنت آمیز میگرفت دم سولاخ ته حلب و بوم! درش 2 متر اونورتر میافتاد و خنده بچه ها و دوباره آب جوب و...

بدمستی و مردم آزاریمون که تموم میشد تازه چادر ننه مون رو دزدکی با هزار قول و قرار که سالم برمیگردونیم  برمیداشتیم و سه چهارتایی میکشیدیم سرمون و میرفتیم دم خونه مردم قاشق زنی. بریم دم خونه فلانی؟ ببینیم چقدر لوتیه. چقدر با معرفته. چی بهمون میده. صاحب خونه هم میدونست کی هستیم هم نمیدونست. معما میساختیم برای هم. ما هم مثل گداهای صامره، صمّم بکم مدام با قاشق میزدیم به کاسه. گاهی شیرینی، گاهی آجیل مشکل گشا، گاهی گِل از باغچه خونه خسیس محل و گاهی هم گـُل از گلدون خونه خانم بچه ها! که پشت در با یه نامه معطر منتظر بود.هر کی روزی دلشُ میگرفت دیگه از زیر چادر میزد بیرون.میرفت واسه خودش خدا رو شکر کنه و آخرشب هم خواب چهل گیسش رو ببینه و...تمام.

 

نتیجه گیری سیستماتیک - به قول حسین رمضون یخی، اصلاً مملکت چیز شده!

نتیجه گیری تاریخی - دست در دست هم، ایضاً چیز کنیم توی سنتهای قشنگ مان!

نتیجه گیری شخصی -  ای مجدداً چیز وسط فرق  این ذهنیت و ملیّت اینطوری

                              و نشان فروَهر آویزون گردن زندگی مدرن ایرونی  و

                               توسعه همه جانبه فرهنگ  ویرونی  و...!

 

                                                              در پناه حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت   توسط شهاب   |