|
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است
|
قرار بود يه سري عكس ديگه از مراسم اينجا باشه. ولي ترجيحاً
و به رغم اينكه هيچوقت شاعر نبودم و هيچ شعر خوبي نگفتم،
يه شعر مي نويسم. تقديم به مادر.
امشب از دوري تو
سر به گريبانم و گاه
چون مجنونان خيره به ديوار
ياد داري آن شب؟
من بودم و تو؟
آخرين قطره ي آن جام نگاهت؟
و چنان مست شدم
تا سر از پا نشناسم
آخرين بوسه از آن لعل تو را هم چيدم.
امّا حال
من چقدر دلتنگم
تنها و خالي
و آغوش تو نيز
همچون خاطره اي شورانگيز
جان فرسا
طاقت سوز....
تو بودي و من بودم و يك دريا حرف
كه نه دل را جرأت گفتن بود
و نه چشم را جسارت
به يك قطره سرشك
و كنون، امشب تار
باز من هستم و ياد تو و اين درد فراق
چون سلاخان
پاي خود بر بن گردن
مي نشاند تيغ هجران تو را بيخ گلو
مي كشد از چپ و راست
مي جهد سرخي جانم
بر سرانگشتش، باز
مي كشد از چپ و راست....
اي عزيز من
هوا
بوي تو دارد
چشم
شرم حضور حضرتت
ورنه سيلابي
پهنه اش را مي دويد.
اي كه بر سقف سراي خاك اندودم
شدي قوس و قزح
اي كه نقشي ماندني
بر بوم من
و چنان جادويي
بر قلبم
كه طلسمش نتوان سهل شكست
اي محبوب
امشب حال من اينست.
واگو، تو چه ساني؟
آيا اندكي
خاطرم در دلت هست؟
و تو نيزهمچو من
دوري ما
اينچنين مي داري؟
فاللهُ خيرٌ حافظا
بدرقه ي راه تو باد
جاودانيت همي
شيرين باد.