تبليغاتX
باشگاه مشت زنی - a.b.c Iran
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است

 

 

           از خاطرات ناصرالدین شاه قاجار

                              

                      a.b.c Iran!

 

بسم الله،

هذالیوم مکدّر بودیم از کون و مکان و خاطر پریشان. دپ ِ دپ! نه طاقت رتق و فتق امور جاریه ی مملکت داشتیم و نه اجابت ملاقات رعیت. پس بنا را گذاشتیم بر مشق سینماتوگراف و فرمودیم فی الحال درها بسته، صداها خاموش تا الواح فشرده ی پرده های"a.b.c Africa" و"کلوزآپ

نمای نزدیک" را حاضر نمایند برای تماشا. باز هم بعد از مدتها دو پرده خوب دیدیم، پشت سر هم!

در هیچ زمان و هیچ دوره ای به یاد مبارکمان نیست که مستندی به این شیرینی دیده باشیم، آنهم در مورد یک فاجعه ی انسانی.صحبت از بلای خانمانسوز جدیده ایدز بود، ولی تمام وقت بر پای خود بند نبودیم با موسیقی متن آن.همه اش موسیقی و موسیقی و حرکات میزان و نامیزان. چه مردمانی هستند این آفریقائیان. دلمان خوش بود به این تاج و تخت و سروری و بخت و اینکه از نژاد بزرگان هستیم و صاحب تیغ و نیام وهزار و یک چسام فیسام دیگر! ولی دیدیم لبانشان از ما خندان تر،آسمانشان آبی تر،خاکشان زرخیزتر وسرخ تر و البته، رنگهای البسه شان از رخ ما و ملک و رعیت شادتر. تازه، انبوه پشه ی مالاریا و مگس نیز برسر و صورت داشتند از نیمه شب به بعد هم چراغ برق نداشتند. ولله که افسرده و دلمرده مائیم، نه آن بندگان خدا.

بدمان آمد ازاین و کیا و بیا و زمین و زمان وایضاً بلد تهران. هر رعیت و میرزا و دکاندار و بقال و چقال که در اطراف خود می بینیم، همه یک فرم و تیره پوش. امر فرمودیم بر تبلیغ استفاده از رنگ در پوشش مردان و جماعت نسوان تا بلکه هنگام قدم زنی های روزانه و شبانه در معابر و سوق ها، دلمان نگیرد از دیدن اینهمه چهره های عبوس و رنگ های تیره.

در تمام پرده فقط دو جا اثر ایدز را می توان دید. اول مادری که چندین فرزند از دست داده و دیگر در مرکزنگهداری جماعت ایدزی بود که بی شباهت به «آشویتس» و« داخائو» نبود. عباس خان از جلوی اتاقی گذشت، ولی برگشت که اندرون را تماشا کند. بچه ای تازه فوت شده را کفن پیچ کردند و برای دفن با دوچرخه حمل. تصاویر به قدری حزن انگیز بود که بند دل جلاد مخصوص ما نیزپاره شد. ولی بازهم عباس خان با نمایش تزویج بازماندگان دو خانواده قربانی و باز موسیقی و رقص، پرده را چنان شاد و پرانرژی تمام می کند که زهر آن صحنه نیز این میان گم می شود تنها چیزی که باقی می ماند،رنگ است و شور است و زندگی که همچنان ادامه دارد.

از شازده پرسیدیم این پرده در سینماهای رایج بلاد ما مجال اکران وسیع یافته است یا خیر؟ پدرسوخته عرض کرد: همان" یا خیر" قربانت گردم! پرسیدیم چرا؟ عرض کرد که مسئولین عزیز نموده اند، ولی بصورت محدود اکران و تازه آنهم جمعی منوّرالفکر را!

نمی دانیم دراین مملکت چه خبراست. پرده ای که می توان حتی در مدارس دهات و مکتب خانه های ولایات وایضاً پیش دانشگاهی و مهد کودک ها نیز نمایش داده شود و به جای اینهمه لاپوشانی و مخفی کاری و پنهان سازی قضیه و هزارکوفت و زهرمار دیگر که گریبان اخلاقیات و روحیات حجب و حیاگونه ایرانی مأب ما را گرفته،شاید حتی به صورت تغذیه رایگان زمان تیرکمان شاه و توسط بلدیه به هرپلاکی ارسال گردد- با این برچسب که " این پرده حتماً و حکماً باید با خانواده دیده شود" - برای جمعی که خود بعضاً هزارو یک روش ممانعت از ایدز را بلدند و یا به کار دارند و از آن با خبرند نمایش داده شده. مرغ پخته هم خنده اش می گیرد، چه رسد به ما!

فی الفورامرفرمودیم بر نمایش پرده، بدون حتی یک فریم سانسور و قیچی و تعویض موسیقی متن و نما،همه جا! هم به اندرونی دهات و ولایات و میان نسوان عقدی و صیغه ای  و ایضاً تیغه ای  و نیز خانه های عفاف احتمالی و شیره کش خانه ها و قهوه خانه های اطراف و اکناف ممالک محروسه ایران و بلد تهران، چه در آنها خطر ایدز بیش است.و آنونس و آگهی آن نیز بردر و دیوار و وسایل نقلیه عمومی شهری و روستایی- چه تراموا و قطار زیرزمینی و چه استر و چهارپای رو زمینی- بلکه خطر از بیخ گوشمان بگذرد، انشاءلله.

و اما کلوزآپ، نمای نزدیک. این پرده به نظر ما یک سند است. حتی یک سند جامعه شناختی. سند شش دانگ منگوله دار از یک اتفاق. اصل است و فرع نیست.این واقعی ترین پرده ایست که به عمرمان دیده ایم. بعد از سالها، باز هم ما را با خودش برد تا آخر.با آن میکروفون که به قول رجیستور و دوربین چی،مال چهل سال پیش بود و خراب و صدا یی که قطع و وصل می شد. ایکاش.......پرده نیز........بالاخره.......... بر

گردن ........حق.........شایسته ی......... این صدا رسان....که بازی

در...آورد! اِی گنـ.....نند به....ن میکرو.....های ...دیمی!

                                      دیگر....ری نداریم

                                                  ...مام

                                                    والسلام.

 

                            نـاصـرالـدیـن شـاه.....ار!  اَه!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت   توسط شهاب   |