|
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است
|
برداشت و ترکیبی آزاد از:
دو سکانس آغازین" قیصر" و"پدرخوانده"
روز- داخلی - بیمارستانی در لس انجلس.

ننه- وای چه خاکی به سرم شد. وای دخترم.حالا جواب برادراشُ
چی بدم آخه؟
خان دایی- یا باب الحوائج...
ننه-آقا داداش،اگردخترنازنینم ازدستم بره جواب پسرهامُ چی بدم؟
جواب فرمون رو چی بدم که تواین دنیاهمین یه خواهرُ داره
و
چی بدم؟...
یک دخترخانم چادری کنار ننه نشسته.
دختر- چی شده خانم، دخترته؟
ننه- آره ننه.
دختر- چیزی خورده؟
ننه- آره ننه، اکس خورده. خیلی هم خورده.
دختر- شاید خاطرخواه بوده. پسرعمویی، پسردایی،زید فابریکی!
...آخه همینطوری؟
فرمون خان از انتهای راهرو جلو می آید.
خان دایی- وای خدا! فرمون اومد.
فرمون- چی شده؟...گریه نکن ننه.انقدربی تابی نکن ننه...هرچی
مقدّرباشه همونه...چی شده؟...آخه ناسلامتی ما داداششیم،
چی شده می گم؟
خان دایی- اکس خورده فرمون خان.ما بی هوا بودیم یکدفعه دیدیم
افتاد لب حوض. رنگش شده بود عینهواین دیوار.
فرمون ناراحت، کنارپنجره می رود.
فرمون- یا قمربنی هاشم،اونُ واسه ما زنده نگه دار،نکنه یه وقت
بمیره!
دختر- این آقا برادرشه؟
ننه- آره ننه، برادر بزرگشه.
دختر- خدا ایشالله صبرش بده، قصّابه؟
ننه- نه جونم،فرمون معروفه.
دختر- پس فرمون، فرمون که میگن اینه!؟
ننه- آره ننه.
دختر- منم مال محل شمام.زیرگذرتهرانجلس.میگن خیلی بروبرو
داشته... بچه معروف محل بوده، بعد رفته دبی وهمه چیُ
گذاشته کنار و یه بیزنس من شده.
ننه همچنان گریه می کند. دکتر می رسد.

دکتر- ببخشید، شما پدرمرحومه هستید؟
خان دایی- نه، من دایی شم. حالش چطوره؟
دکتر- والله خیلی دیرشده بود.خیلی خورده بود، نتونستیم کاری
بکنیم. متأسفم.

فرمون- یا امام هشتم... یا امام هشتم...
فرمون- خان دایی جون، تو ننه رو ببرخونه... منم میرم دکونُ
ببندم بیام.
دکتر- این کاغذ تو سینه ش بود. بیا پهلو خودت نگه دار. همه
کس که محرم نیستن.
ننه کاغذ را می گیرد. اعظم می رسد.
اعظم- سوزی کجاست؟
ننه- تموم کرد.
اعظم- سوزی جونم...سوزی!...
دختر- این کیه انقدربی تابی می کنه؟
خان دایی- مگه تو فضولی دختر!؟...این اعظم،شیرینی خورده ی
برادرکوچیکه ی فرمونه!
داخلی- آپارتمانی در بورلی هیلز- ادامه
ننه کاغذ را به دایی می دهد.
ننه- قربون دستت،اینُ بخون.بین خودمون بمونه.این کاغذ سوزیه
که توش یه چیزایی نوشته. حتماً نوشته که چرا...چرا این
کارُ کرده.
دایی- خدمت سروران خودم...مادرجون،داداش فرمون و داداش
قیصر و خان دایی...حالا که میون شماها نیستم....[مکث]
ننه-... بخون داداش.
خان دایی- من خودم می خونم، بعداً برات تعریف می کنم.
[نماهایی ازاکس پارتی سوزی و منصورمیان خواندن خان دایی]


خان دایی- چه خوب شد که ازاین دنیا رفت. وَاِلا جواب قیصر و
فرمونُ چی می داد.حالا فرمون دیپلم داره،میشه ساکتش
کرد. قیصرُ بگو، اون می کشتش!
ننه- آخه داداش بگوچی شده؟
خان دایی- آبجی خیلی بده! نخواه که واست بگم.
ننه- حالا که کاراز کار گذشته. اونی که نباید بشه شده. آخه من
مادرشم، بگو داداش، بگو چی شده؟
خان دایی- ...چی بگم، چی بگم...خدا انشاءلله به همه ی ما صبر
بده.اون وقتی میرفته خونه بدری که فال قهوه بگیرن،
یه روز منصور، داداش بزرگه ی بدری به یه هوایی
میبردش بیرون و...چی بگم دیگه...
ننه- یا فاطمه زهرا...خاک برسرم شد. خدا!
خان دایی- همش به طفل معصوم می گفته یه شب می گیرمت،
اما دیگه اون چیز شده بوده و هیچ راهی نداشته.
فرمون از در وارد می شود و گوشش را تیز می کند.
فرمون- پس اون طفل معصوم رو بی اتیکتش کردن!من ازنصفه
رسیدم خان دایی، کی؟ گفتم کی؟ دِ حرف بزن خان دایی.
چرا حرف نمی زنی خان دایی؟
خان دایی- منصور آب شنگول!
فرمون- ای بی معرفت های ضایع.
فرمون از درون صندوقچه چاقویش را بیرون می آورد.

فرمون- خونشُ می ریزم!
ننه- نه فرمون! ننه تو قسم خورده بودی. توبه کردی. قسمتُ فرو
بده و صلوات بفرست.
فرمون- ولم کن ننه! من نمی تونم ساکت بشینم.ولم کن.من بیخیال
شم، قیصراین بولوار رو به خون می کشه...ولی پیشتراز
اون من این کارُمی کنم. به ناموس زهرا تیکه تیکه شون
می کنم. ولم کن بزاربرم.
خان دایی- اول منُ بزن، بعد برو!...واسه پهلوون خاریه. توقسم
خورده بودی فرمون.چاقورو بده من وصلوات بفرست.
فرمون چاقو را الکی به خان دایی می دهد.
فرمون- نمیخوام بگن خواهرزاده ت بی کلاسه.دست خالی میرم.
داخلی- منزل آب شنگول ها- ادامه

برادران آب شنگول در خانه جمع هستند. فرمون وارد می شود.

فرمون- بی غیرت! توازیه سگ کمتری. آبجیم خودشُ کشت!

منصور- اینُ همه ی بولوار می دونن.
فرمون- بزاراینُ داداشهای دیگه ت هم بفهمن. منصورداداشتون
آبجی مُ کشت!
منصور- اون داره چَرت و پَرت می گه!
فرمون- اول اون طفل معصومُ بی اتیکت کرد،بعد عینهو سگ
زد زیرش.

بزارداداشهای دیگت هم بفهمن که توچقدر نالوتی هستی،
ناکس!

فرمون حمله می کند.داداش منصورجلوی او را می گیرد.


کریم چاقو را تا دسته درشکم فرمون فرو می کند.
فرمون- ...قیصرکجایی که داداشتُ کشتن!
رحیم- ...فرمون فرمون که می گفتن، این بود!؟
کریم- همش الکیه.هرکس و ناکس خیال می کنه زرنگه.با ما
کسی نمیتونه دربیفته.
منصور- ازبرادرکوچیکش بترسین، یالله! تو بولوارشلوغه. از
رو پشت بوم می بریمش.
برادران آب شنگول جنازه فرمون را درحالیکه یک چاقو در
دستش می گذارند، برروی بام یک حمام ایرانی رها می کنند.
(ادامه دارد)