|
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است
|
( ادامه)
ولی تمام این نکات یک طرف، این آقای X هم همان طرف.او کیست؟ زیدی ش را کشت فقط بخاطر اینکه می خواست او را بپیچاند و برود فرنگستان؟ بعد چرا درخانه ی شوم مقتوله پیدایش شد و اصلا آنجا چه می کرد؟ آنهم در خانه ای که تحت حفاظت امنیه است. نکند می خواسته سنـّت حسنه ی بازگشت به محل قتل را به جای آورد؟ و طرفه اینکه از دست آن شاگرد پلیس و پاپا جان هم به راحتی می گریزد وپاپا جان هم که پیراست وناتوان ازهم قدمی او،انگشتی نشانش می دهد و بعد یکدفعه اجّی، مجّی، لاترجّی! جناب سرهنگ سوپرمن شده و این بار خط فرضی را می شکند- یحتمل دویده و یک دور قمری زده- و از چپ وارد کادرشده و جلوی آقای X تیزی کش!
الله اکبر.و آن تعقیب و گریزمجدد که دوباره ما را یاد صحنه تعقیب و گریز پرده ی هفت آن مرتیکه ی انگلیزی انداخت، اما این کجا و آن کجا. منبعد امر می فرمائیم هررجیستوری که خواست کپی کاری کند باید پرده ی اصلی را حد اقل پانزده بار و به قند فارسی ببیند، بعد یک چنین چیزی را قالب بزند. درآخرهم X بدبخت به ضرب و زور تصادف می میرد که ما تا ابد اسم ونشان ودلیل کشتارش را نفهمیم.
پاپاجان هم که همه جا آرم نظمیه اش را مثل علامت حاکم بزرگ ابرقو،«مِـیتی کومان» در دست دارد جلو می رود،نبض قاتل را هم گرفته تا مطمئن شود مرده شده،احتمالاً فاتحه ای نصفه نیمه زیرلب خوانده،از جیب قاتل دسته کلیدش را برمی دارد که ما بعد ببینیم ایشان چقدر به دسته های کلید علاقه مند است. چرا؟ کل این سکانس بگیرو ببند و تعقیب و گریز چرا؟ یک دسته کلید هم مریم قبل از مرگ به لیلی می دهد که یحتمل کلید مدخل همان خانه ی کابوس پاپاجان است و مقــّر و آشیانه قاتل دیوانه که آنهم به زور چاقو باز می شود.چرا مریم همان شب عروسی قضیه کلید را رو نکرد؟ اینهمه کلید، ولی قفلی از فیلمنامه و داستان این پرده بازنمی شود.
از یک اجنبی پرست وطن فروش نیز چند بار صحبت، که فلانی از گروه خشن جدا شده و ساکن مادرید گردیده،ولی باز رها می شود.اول فکرکردیم همه اش زیرسراوست. ولی بعد که رجیستورخود را به کوچه علی چپ می زند و بی خیال او، گفتیم لابد او هم رفته مادرید که خفاش شب انکبوتی آنجا شود.
آقا داماد هم که قربانش برویم،به قول قدما، تپّه ی فضله نکرده باقی نگذاشته بود! اسم هر زن بی گناهی که به میان می آمد،این شازده یک حرکتی با او داشته. بنده خدا رفیق قاتلش حق داشت از دستش شاکی باشد! لیلی هم چون او، پنداری توسط سپرهای حرارتی و فرابنفش و اتمی و خلاصه، ازهرنوع خطر و لغزش و گناهی مصون بود. در صورتیکه آن دو از همه مشکوک تر می زدند به نظر ما. کارکرد این دختر در پرده چه بود نفهمیدیم.
تمامی اشخاص این پرده فابریک مادرزاد بودند. پاپا جان سرهنگ گماشته ای هم دارد که ابتدا و با دوسیه هایی که از مظنونین همیشگی ارائه می کند،خود را یک شحنه ی کارکشته ی ازهرسوراخ آنها آگاه نشان می دهد. ولی بعد در صحنه درگیری با داماد جناب سرهنگ خان ،
- بخاطر دی. سی کردن او ازهمسرش- پیزوری از آب درمی آید هِچ، خلع السلاح هم می گردد! داماد غیرتی ومردِ مردها هم،برای خونی که جلوی چشمانش را گرفته او- بخوانید مأمور قانون- را به راحتی تکانده،
تهدید به شلیک می کند واسلحه دولتی را برداشته و سپس الفرار. بقول رعایای گیلک: آووو...، تو چقدرآتیشی هستی رِی!!
همه چیز گاهاً سعی در پرده ی" جیغ" بنظرآمدن هم داشت ولی نمی دانیم چرا مثل آبلیموی حال بُرشاداب ازآب درآمد. یک رعیتی - بخوانید شهروندی مضنون به ارتباط با یکسری قتل های زنجیره ای - حرکت فوق را بکند و آنوقت پدر زن عزیزش امرکند:
"بی خیال اسلحه، فقط تعقیبش کنین ببینین کجا میره"
که یحتمل میخواسته برود لوناپارک!اصلاً و ابداً منطق وقایع این صحنه را هم نفهمیدیم.ازمیرزا علی خان هم علت این درگیری وفرار را پرسیدیم،اوهم صُمّ امبُکم نگاهمان کرد.شاید بااین حرکت رجیستور خواسته که جنازه ی داستان را با جنازات دیگر با آن هفت تیرکذایی تا آخر بکشاند.
ولی داماد قصد فراربه کجا داشت که گوشت را سپرد دست گربه تا او برایش ببرد؟ او که می گفت همه رفته اند فرنگ و تنها بازمانده ی موهیکان هاست. و قاتل بی پروا وعاشق،چرا قبل از اینکه مرغ از قفسش بپرد به او ابرازعلاقه نکرد که کار به اینجا نکشد؟ و آن صحنه رولت روسی. آه که چقدر ما شیفته این ملعبه هستیم،ولی آخرش داشتیم یقه را جر می دادیم.موقعیت بدین بدیعی، یک زن و دو مرد،یکی ظاهراً عاشق و قاتل و دیگری شوهر و ایضاً زپرتی،که از بلندی هم هراس دارد و قاتل هم یحتمل از این نقیصه خبردار که زنک را برده آن بالا.اینهمه مایه، ولی آبی برای هیجان پرده گرم نمی شود. تازه پاپا جان سرهنگ هم می رسد و اعلام می دارد که فشنگهای آن اسلحه ی شاگرد در حال مأموریتش که به سرقت رفته مشقی است!- یخ کنی یخچال- واینکه قاتل دراشتباه است و او ماژورآنزمان پرونده مادرِ- همچون دیگرجماعت نسوان پرده- بی گناه قاتل هم بوده و احتمالاًهمه تقصیرها به گردن من ِِ من ِ کله گنده است!
کاش پاپا جان بازهم دیر می رسید. آنوقت شاید شاهد دوئلی جانانه برسر عشق ورفاقت بودیم و زن باید یک مرد را انتخاب می کرد.ولی حکماً دیدیم اینجا ممالک محروسه ی ایران است و وقتی اسم یک مرد- چه مثل این شازده وچه آن دیوانه- به شناسنامه ی زنی دخول کند او نیز باید با کفن ازخانه ی مرد خروج کند حتماً! چه اگر نه این فرشته نیز مثل جماعت نسوان امروزی- مثلاً بلاد کفر- می شد که دو سه روزه ازمرد خود جدا می شوند و طلاق و طلاق کشی. آخرسرهم پاپاجان سرهنگ دست رفاقت برای دامادش دراز می کند تا این بچه خودش برپای خودش نایستد و همچنان همان شازده ی زپرتی باشد.
به نظر، رجیستور پرده نیز دستی در قتل ها داشت و رکب، آنهم به ما :
پس از قتل مریم واینکه بالاخره سرنخی از قاتل نمایان سازد، اول سگش را نشان می دهد که در خانه به استقبال می آید- بدون خوش و بشی با سگ- و آن نمای باحال روی صندلی راحتی و صدای پیامگیر تلفنگرام او و نوازش سگ و... که ایها الناس! قاتل احتمالا یک زن است. بعد تر دوباره ما همان نما ی ورود وی به خانه را می بینیم- منتها اینجا بدون ماسک و لباس نینجایی وهمراه احوالپرسی با سگ- و چون قتل دراین پرده خلافی به حساب نمی آید،رجیستور گرامی او را درآغوش پدرِ خانم بازِ مریم بیچاره هم می اندازد که واجب القتل عام شود! و قاتل خانم که خسته و کوفته احتمالاً ازکار شبانه به خانه برگشته توسط زیدی ش یقه، تا کشته گردد واینکه: نه بابا، بنده ی خدا قاتل واقعی اون نبود، اینه!
ولی باز نفهمیدیم که او دیگرچرا مریم را می کشد و جواهراتش راهم می دزد.اینها مثلاً رفیق بودند؟ دخترخوب،یا آقای رجیستور،تو حق وحقوقت را از پدرمریم یا مردم می خواستی، چرا مریم و ما را کشتی؟ چون اینجوریش مُد است؟ چون هرکه از گروه خشن بخواهد برود باید یکی را بکشد؟ سوزی، پری را می کشد. جواد، زری را و کیوان ساناز را.آنهم به خاطراینکه به لیلی نگوید فرستادن آن عکس لعنتی که گند زد به کاسه کوزه چند تا جوان، کار او بوده و ساناز از بچگی بی گناه.شما دیگر چه آدم های قسی القلبی هستید که بخاطر یک ای مِیل یا اومِیل که معلوم نیست کدام پدرسوخته ای ازکجا ودرکدام قبرستان مِـیل کرده و یک لیوان آب هم روش،همدیگر را می کشید.اصلا اینها برای چه همدیگر را می کشتند!؟
اما نمک این پرده صحنه ی بازجویی درنظمیه اش بود. آخراز این میان باید یکی را بازجویی می کردند یا نه؟ آنهم ازچه کسانی.تمام مشکوکین بالذات را ول کردند، گریبان آقای ِ نایس و سازدهنی نوازِ مریم - که تهدید می کرد اگر نظمیه قاتل را نکشد اوخودش و به دست خودش او را می خورد!- و پدرِخاک تو سری کـُنش را چسبیدند که از آنها شخصیت دیوارکوتاه تر، شُل و وِل تر،آبکی تر و- دورازجان- یُبس تر ندیده بودیم. اصلا به گروه خونی شان نمی خورد که از قوم القاتلین باشند.و آن اتاق بازجویی با آن طراحی کذا:
اتاقی تاریک با یک میز و دو صندلی که لامپی بر روی آن روشن است وپاپا جان سرهنگی که دراتاق و دورمتهم قدم زنان! الحق باید آفرین گفت به طراح صحنه که پدرِ کلیشه بود دراین پرده. بیشتراتاق بازجویی پرده های نوآر سنواة پنجاه و اداره معدوم ساواک دوره تیرکمون شاه خودمان درنظرمان آمد تا اتاق بازجویی نظمیه ی ولایتی مترقی مثل ایران.
و درآخرموسیقی این پرده. ماشاألله و چپ و راست آنقدر صدای مزقان برقی- آنهم بطور سمپل شده با ابتدایی ترین نرم افزاردرزمان خودش- به خوردمان رفت که همگام با آن وهمراه با جماعت امروزی جوانان موزیک باز،«هِد بَنگ»زنان،از سالون خارج شدیم و نیم شب مجبور به استعمال حبّ سردرد.
درخروج ازسالون و دردَم، میرزا علی آقا خان کفش چی را بخاطر پیشنهاد بی شرمانه اش محکوم به اعدام،امرکه منبعد تمام«چـِت روم»ها از رعایا ی غیرتی تخلیه،اسباب واثاثیه آنها به وسط گذرپرتاب،سردرِآنها کنده،درهاشان قفل و مُهر و موم و کلیدهای آنها نیز بلعیده گردد که دیگر هیچ مجنونی ازاین اتاقها به جان نوامیس رعایای ملک نیفتد تا بقول حکیم کالبد شناس پرده- دور ازجان- مثل«گوسفند» قصابی شوند. انشاألله.
دیگر امری نداریم.
والسلام
ناصـرالدیـــن شاه قـــاجـــار