تبليغاتX
باشگاه مشت زنی - از خاطرات ناصرالدین شاه قاجار
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است

 

                  

                            « قتل آف لاین»

بسم الله

مشعل بیاورید! مشعل بیاورید! مدخل ها را بسته، کلون کنید.روزن ها چفت کرده،پرده ها را بکشید.خیر سرمان گمان می کردیم فراشان و شحنه های نظمیه،خروس خوان تا خروس خوان بیدارند که ما و ملک و رعیت کپه ی مرگمان را بگذاریم، ولی گویا غلط به عرض رسانده اند!

بدینوسیله اعلام می داریم که تا اطلاع ثانوی کلیه رعایا و مشکوکین «چَت باز»ازکلیه حقوق شهروندی- چه درجه1 و سلطانی آن و چه درجه 2 و کوبیده- محروم و مجاز به خروج از دارالخلافه نمی باشند تا قاتل واقعی هویدا گردد، بعون الله.

معقول حالمان خوش بود و کیفمان کوک از یکماه مبارک شبها، مرور سینما و تماشای پرده های ماندگارکه لیل ماضی، میرزا علی آقا خان کفش چی حضور رسید با پیشنهاد تماشای پرده ای به نام  قتل آن لاین!

از شنیدن نامی چنین جسارت آمیز کف فرمودیم و درحالی بودیم که مخ ما را به هاون کوفت وآن شد که درمعیت ما به سالون تماشا روان.اول چیز که مشاهده فرمودیم خیل کثیرجماعت و بخصوص کودک و نوجوان بود،از پسر و دختر.آنهم برای تماشایی سراسر قتل و خونریزی  بطرزی  وحشیانه و مثلاً  روان پریشانه. چقدر سینما ی این مُـلک بی حساب و کتاب شده. میرزا مسعودخان آب پرور رجیستوریی کرده بود تماشایی که الحق پرده هایش پرده های ما درید و چه کرد و نکرد با ما در آن سالون تاریک! نمی دانستیم بگرییم یا بخندیم،که این بار لیلی با دیگری بود و چنان نمود غیرت ما را، که حیفمان آمد پرده هایی از آن را ننوازیم:

پیش ازهرچیزامر فرمودیم به بررسی دوسیه ی تمامی رعایای مُـلک، مگر کسی درطفولیت- خدای نکرده- شاهد مادر کُشی، خواهرکُشی و من حیث المجوع، زن کـُشی به جرم « احتمال خیانت» حتی در فکر! بوده باشد. مبادا از این میان یک شیرپاک خورده ای دیگر و دوباره سر از خاکستر قبلی برآورد و دمار از روزگارخلق الله  کهکذا.  

خفه فرمودیم انقدردراین پرده جماعت نسوان همه طیّب و طاهر بودند، ولی باید مرده می شدند! اِه. آخراینهم شد کار برادر؟ همه بی گناه و همزمان ظاهراً گناهکارتا به جرم آن مجازات شوند؟ قابل توجه این مردک انگلیزی، فینچرخان ارمنی که بیاید و قتل آن لاین واین لاین یاد بگیرد به جای ساختن هفت،یا کوفت!...آنهم از چه جوانانی! هرکی ازهرکی وایضاً مادرش قهرمی فرمود،به طرفةالعینی گوش تا گوش، سر

دیگری را بدون درد ولی با خونریزی خلع می نمود و تازه به چه اسمی هم مزین کرده بودند گروهکشان را:

                               این گروه خشن!

الحق و الانصاف نیز خشن بودند: پسران جمله با گیس بلند و صُوَر شش تیغ وآوازخوان و گیتار نواز و گل سرخ  رد وبدل کن و دخترکانشان هم

همه فراری و بی سایه پدریا مادر یا هردو بر سر و دانشجوی انصرافی و با پیرمرد نامحرم رابطه دار و با نوای ساز، چپ و راست شـَوان! اما محجبه و مثل  فرشته ها پاک  و معصوم. روی ترکیب« مثل فرشته ها پاک» تأکید داریم که این تکه دیالوگ حسابی رفت توی مُخِمان.

مسعود خان هم در کشت و کشتاربرای خودش پکین پا و تارانتینویی بوده ونمی دانستیم.چنان بر در و دیوار و پرده خون پاشیدند که ما نیز دیگر چندش مان شد.لاکردار نکرد که به قاتل یا مقتول یا منشی بگوید، حداقل

« تصویرنشان ِِ رایانه ای» را ضربه ای بزنند یا تکانی بدهند و کج شود تا این صحنه برای لیلی جان و ما آنقدر کراهت نداشته باشد که از شوک، زبان پس قفا بگیریم ویک هفته قلنج فرمائیم.بعد پاپا جان سرهنگش را صدا،که برسد و شاید قاتل را از رایانه بیرون کشد و پس گردنی خوران و تحت الحفظ به نظمیه منتقل، که پاپا جان مثل همیشه دیر می رسد.

جناب سرهنگ هم که ماشاألله. تمام وجنات و سکناتش هنوز حاکی از رمبو وفرانکی وچاک نوریس است.دویدن- آنهم بطوراسلوموشن!- و شیرجه زدن برای اسلحه و عدل، زدن وسط پیشانی قاتل و مثل جوکیان هندو یک خال قرمزبرایش گذاشتن.خوشبختانه رجیستور گرامی حتی زحمت یک بزک کوچک جای گلوله بر پیشانی را هم به خود هموار نکرده بود. ما هم باور نکردیم فیلم است، چه رسد اطرافیان که اینجای پرده چنان به وجد آمدند، خلاصه سوت و کف!

و اما کیوان قاتل که ما فهمیدیم اوهمان« جفری دامر»است و با نام مستعار و تحت لیسانس خفاش شب انجام قتل می نمود.البت او هم مقصر نبود،ولی امان از رفیق بد و ذغال خوب! پدر گور به گور شده اش بد گمان که مادرش خاک توسری کرده و اورا بر همین فکر در رخت خواب تکه تکه، و کیوان جان هم که بچه ای بیش نیست با آن لبخند کریه از آن صحنه ی فجیع رو می کند به ما! خوب پدرآمرزیده، یکباره بگو این بچه خودِ طالع نحس است دیگر. و این اطلاعات را نه از جانب قاتل یا درون داستان، که از کابوس پاپا جان سرهنگ و یادآوری کامل  قتلی ناموسی در پانزده سال پیش می گیریم، وایشان نیزمی فهمند که آن قتل با این قتل ها حتماً و حکماً یک جورهایی رابطه ای دارد! جل الخالق.

نمی دانیم آمار این قتل ها در دارالخلافه و سایر ولایات و دهات چقدر است ولی دراین پانزده سال خودمان حداقل نیم کـُرورش را یا در کاغذ اخبار خوانده،یا جواسیس به اطلاع  رسانده اند.اینکه چطور پاپاجان سرهنگ و آن حکیم قانونی- که به جای نمایش، فقط دیالوگ های حفظی خود را مثل طوطی ادا می کند- از آن کابوس و آن قتل پانزده ساله به این نتیجه می رسند نمی دانیم.ولی باید آفرین گفت به هوش و گمان این جناب ونقش آفرینی درخشان آن جناب.دیگرازیک چنین اساتیدی،همچنین حرکت هایی برپرده  وَلله جای کراهت دارد.

در چند شب،چند قتل انجام وظیفه شده و باز پاپاجان سالاراز رئیس سردارش که فتوکپی ایرانی آدولف هیتلراست وبه دلیل وجود پای مبارک داماد جناب درمیان، قصد که  پرونده را از او بگیرد، دو سه  روز دیگر

استمهال می فرمایند و پیشوا هم از ایشان قول که:

                   "سروته قضیه رو هم بیار دیگه!"

این دیگرقابل قبول نیست.امرکرده بودیم درهیچیک از دوایر دولتی فامیل بازی،پارتی بازی و هرنوع قرتی بازی دیگر صورت نگیرد که گویا بازغلط به عرض ما رسانده اند. دو سه روز استمهال برای چه؟ که ببینند مقتول یا مقتوله بعدی کیست؟ رفیق رعایا هستید یا شریک قاتل!؟

و قاتل دوم  که ما نام آقایX  را بیشتر برازنده اش می دانیم. او هم خاطرخواه وزیدی ِ قاتل ِ سِیّم، یعنی قاتل مریم بود که می خواست بپیچاندش و برود فرنگ.

اینهمه دختر رو به جماعت  صحبت می کند وازسفرش و کاروزندگی  می گوید و ما فقط سوت زدن قاتل را می شنویم که بفهمیم نه،یحتمل این زن دیوانه نشده و با خود حرف نمی زند! و بعد مرده شدنش در پارکینگ: دست سیاه پوش قاتل از پشت یک ستون می آید جلوی دهان مقتوله تا جیغ وداد نکند و جماعت را خبر و سپس خلاص.

نمی دانیم چرا ناخود آگاه یاد آن لطیفه ی قدیمی کریم شیره ای افتادیم که "یک همشهری قصد به خودکشی داشته، ولی بطور جنایی و سینمایی. مردک خودش می زند به کتف خودش.برمی گردد ببیند که کیست،یکدفعه با دست جلوی دهنش را گرفته و چاقو را چپ و راست در شکم فرو!

 ولله موقعیت این صحنه به دید ما اینطورآمد.درچنین صحنه ای که قانوناً و حکماً باید دسته صندلی از جا کنده شود،چنان از خنده ترکیدیم  که لاو ترکانی بغلی پاره و اعتراض که:

                 " این چه وضع خندیدنه داداثش!؟"

 

 

                               ( ادامه دارد)                   

+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت   توسط شهاب   |