|
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است
|

چگونه یاد گرفتم نگرانی را کنار بگذارم و
فیلم ساختن را دوست داشته باشم
یا:
" هِی بر و بچز، بیآید فیلم بسازیم! "
بسم الله،
یوم الماضی در سالون میرزا عکاس باشی پرده ای دیدیم عجیب! الحق که در بلاد ما پیشرفت های صنیعی حاصل گردیده. رعایا دکان بازکرده اند برای اموات بی گریه کن! اینطور که جمعی بی کار را سامان داده، یکی تعزیة می خواند، آن یکی شیون و واویلا می کند و آخری مثل غش کـُن بَرقی دم به دم غش !
به حدی در پرده صحبت از مرگ و میر و دفن و اموات شد و انقدر پشت سر هم و یه تِیک ! از منافع مرگ و مضـّارزندگی دیدیم و شنیدیم که فی المجلس هوس کردیم بمیریم و آخر به اینجا رسیدیم که:
" همۀ راه ها - در سینما - به قبرستان ختم می شود!"
طرفه اینکه حتی گور کن این فقره نیز فیلسوف و منوّرالفکر بود و در مورد بهتر بودن قبر نسبت به بیوت محلة فرمانیه و آجودانیه و زعفرانیه و صاحب قرانیه و حتی کاخ الاَبیَض بلاد کفری ها چنان فلسفید و منطقید که ما را از همین شمس العمارۀ سی متری نیز شرمنده کرد و دل زده!
اما یک جای پرده ناگهان فیل مان یاد هندوستان کرد و تیغ هایش. آنجا که عمله و اکله جات گریه کن در حمام، مشغول به اصلاح محاسن و تیپ بودند و به جرز دیوار نیز می خندیدند و هرّ و کرّ. به شازده فرمودیم، یادش به خیر... زمانی در این گرمابه چه پرده ها که رویت نمی گردید. آن مادر مرده – قیصر خان- شاهرگ می نواخت و این پدرسوخته خط ریش! حمام هم حمام های قدیم.
اجالتاً فرمودیم که درِ آن حمام گِل گرفته شود و به جای پیام های بازرگانی چیپس و پفک و اشی مشی و جوجو موجو و لپ لپ وپف فیل ، بر " بزرگ تخته اعلان" های بلد تهران، یک در میان، تصویر قیصرخان، تیغ شاهرگ زنی در دست وجان برکف، نصب شود تا بلکه استفاده های دیگر گرمابه از خاطر رعایا پاک نگردد.
این مردک انگلیزی جهود – داوُد بکهام – هم ول کن ما نیست! یک روز با موی بلند، یک روز کوتاه، یک روز خروسی و حالا تیفوسی!
خودش کم بود، عکس و تفصیلاتش را در اختیار یک دو رگۀ آذری/انگلیزی مثل خودش قرار داده، با پیراهن آستین کوتاه و شورت بی غیرتی و چهار لیتری به دست، جلوی چشم رعایا و نوامیس مردم رژه می رود و قمیش می آید. به فراشان دستور فرمودیم تا تذکرۀ این جوانک بررسی شود که معلوم گردد انگلیزی آذری زبان است یا آذری انگلیزی زبان و یا حتی برعکس!
جایی هم بود که در پشت یک لِـیسان!، آهنگ خوان و پای کوب به سوی قبرستان روان بودند برای مراسم گریه کنان. قبرستان هم می رفتند با دایره و دنبک بود و حرکات موزون در چشم و ابرو. فیلم مشحون از اشک و آه و ناله و نفرین و مرگ و میر و نیستی و پوچی و هزار و یک بلا و مصیبت بود واکتور آن با این شعار که
" به چی بخندی؟...به من بخند...به این آقا...این خانم...به همه...تو بخند، بمیر و بخند!" و با زدن پس گردنی به شاگرد قهوه چی، سعی بر نشاندن خنده بر لب داشت .چقدر هم خندیدیم! فی المجلس دستور دادیم به اکتور و رجیستور پرده حالی شود که این حرکت مصداق بارز کودک و نوجوان و بزرگسال آزاری ست و نمایش آن بر روی پرده برای خلق الله خوب نیست.
نمی دانیم چرا جماعت رجل اکثر فقره ها باید درنقش ملیجک منزل باشند و او را به هر ترتیبی بخنداند. خواه با "لاو تِرکانی" بر روی حلوای متوفی ،خواه با شیرین کاری های از مدرسه تا مدرسه ای ! جماعت نسوان هم کشته مردۀ آقا، حتی اگر مرد دزد باشد! اگر واقعاً زندگی رعایا بر این منوال و همه کارشان درست است و ملالی نیست، پس دیگرچه حاجت است به عدلیه و عمارت دادگاه خانواده؟ درش را بسته و بودجه اش صرف دیگری شود.
خداوند رحمت کند کسی را که باعث و بانی تهیۀ این پرده گردید. هربازیگر زن و مرد پیش کسوت که می دیدیم یکدفعه بی اختیار به زبان می آمدیم که؛" اِه!! این بندۀ خدا هنوز زنده است !؟ خدا رو شکر..." و تا آخر پرده مدام صلوات فرستادیم برای بقای بیشتر این جماعت هنرمند باقی مانده و حمد و قل هوالله برای الباقیات سفر کرده که یادشان به خیر و نامشان گرامی باد.
دیگر امری نداریم
تمام.
ناصـــرالدین شــاه قــــــاجـــــــار