تبليغاتX
باشگاه مشت زنی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نامه ای به ریاست جمهور

 

 سلام

منت خدای را عزّ وجل که طاعتش موجب باران امدادهای غیبی میشود وبه شکر اندرش مزید نعمت قدرت. خسته نباشید و درود بر ما که در تمام دنیا اهمیت ایران برایمان، پایمان را به پای صندوقهای رأی کشاند. تمام ایرانیان از هر دین و نژاد.زنده باشید و دست پنجول همه را میبوسم و امیدوارم این انتخاب برای ملت و کشور ایران منشاء خیر و برکت و بزرگواری باشد. به امید حق.

من هم مثل شما و اکثر هموطنانم در این به نوعی بزرگترین نمایش قدرت مردمی بر کره خاک شرکت کردم و کاندیدای من هم جناب آقای محسن رضایی بودند.بنا به دلایل خودم.در آرزوی ریاست جمهور ایران آزاد،سرافراز و قدرتمند.اما این مهم نیست. اینست که من بی مقدمه عاجزانه استدعا دارم از منتخب مهرپرور ملت، در روزی که باید جشن ملی برگذار شود دستور فرمایند دیگر جوانان ایران را کتک نزنند.خواهش میکنم.تمنا میکنم. شما که رأی لازم را برای سریر ریاست جمهور به دست آوردید. استدعا میکنم نیروهای پلیس خود و میلیشیا را از خیابانها باز گردانید.من که سی سال است با خوب نظام جمهوری اسلامی کنار آمده ام، یک بار هم شما با بد من کنار بیایید. باور کنید قلبم از دیدن خیابانهای امروز شهرم،تهران عزیزم، پاره پاره شد. دیدن پیشانی خونین همشهریانم اشک در چشمانم آورد و در این جشن مردمسالاری از اعماق وجود غمگینم.پروردگارا،مرا ازغم کتک خوردن برادران و خواهرانم نجات بده.ای ایران،ای سرزمین من، ای قربان خاکت،قربان تمام خونهایی که بر دامان تو ریخته شد، چه مظلومی تو،و جوانان تو.درست که در محاسبات اشتباه کردم و جریان را عوضی گرفتم، قبول که اکنون مشغول خوردن چوب قهر چهارسال پیش خود هستم، چشمم کور و دندم نرم تا من باشم قهر نکنم. ولی کاش کتک خوردن مردمی که همین دیروز در صحنه بودند را نمیدیدم.ایکاش رهبری انقدر سریع تبریک نمیگفت. کاش خود شما جناب رئیس جمهور، دستور به بازشماری آرا میدادید که دلهای همه محکم شود وهمه با لبهای خندان جشن بگیریم.نه عده ای عربده جو هل من مبارز بطلبند و با چوب و قمه به میان مردم بدوند و خیل کثیری که شما رئیس جمهور آنان نیز هستید ولی همفکر شما نیستند در کنج خانه خود زانوی غم به بغل بگیرند. کاش سی سال پس از انقلاب به من اطمینان میکردید و حقوق شهروندی مرا رعایت. کاش خط موبایل شخصی مرا قطع نمی کردید. اجازه ارتباط میدادید. چراغهای شهرم را خاموش نمیکردید.مردمم را نمیزدید.نمی گرفتید.نمی بستید.خواهش میکنم نگذارید این ذهنیت در من شکل بگیرد که من سی سال پینوکیو بودم و شما دور از روی گلتان روباه مکاری جدید. کاش میمردم و این جو پلیسی را نمیدیدم. من هم مثل شما در انقلاب ایران شرکت داشتم. شعار استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی سر دادم. با دستهای کوچکم ککتل مولوتوف درست کردم. این مردم همانی هستند که برای این سرزمین و تکیه گاهی که برآن نشسته اید جنگیده اند.خون داده اند برای آرمانهایمان.روی این هموطن را زمین نیندازید و دستور به قطع ضرب و شتم مردم دهید.استدعا دارم.و منباب امر به معروف عرض میکنم که: بودن یا نبودن.مسئله این نیست، که کل نفس ذائقة الموت.اینست که پس از آن نام انسان به نکویی ببرند.

                                                     شهروند خُرد ایران زمین

                                                              شهاب  

                                                 

                                                         در پناه حق       

|+| نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت  | 
از خاطرات ناصرالدین شاه قاجاز

                              Yes, We Could !!

امروز به رسم تخلیه بَرزَخیت،بنا را گذاشتیم و شازده را فرمان فرمودیم به مشق صدایمان با ماسماسک ظبط صوت:

             - امتحان میکنیم، یک دو سه، امتحان میکنیم، صدا ظبط میکنیم،

               امتحان میکنیم، همه کار میکنیم به جز کاری که باید بکنیم...

             - برو برویم فدایت شوم:

 

بسم الله،

یکم: قائله جومونگ کم بود،زِرت کره شمالی هم سرمان آمد.این دسته ی ملی- الحق ملعبه یک مشت آدم ناقص عقل- فوتوال هم همیشه خوش ِآدم را می انجامد تا برود جام جهانی! شما را به خداوند منان اگر دیوانه اید یا مریض بگویید حکیم خبرکنیم، علفی، گرتی، حبّی، سنجدی،آخر چیزی به خورد و شیاف بدهیم بلکه حضرت حق خودش نظری کند و فرجی شود.اگر هم بلد نیستید یک کلام قبل از تصادم کرور کرور کلمات نامتناسب به منتسبین و طعن و نفرین جد و آباد و ناله ملت،از اول یک شیرپاک خورده ای را بیاورید که بدون درد و خونریزی کار ما را بـِانجامد بابا! زمانی که همه غاز میچراندند،سرآمد سرحدات آسیا بودیم.حال تیم "عقاب اِسفراین" که سهل است،"شاهین مَمَسنی" هم جسارتاً چُسی می آید برای دسته ی  ملی ما!

دویّم:لیالی ماضی منباب سرگرمی نشستیم به نظاره مناظرات رئیس الوزاریی.الحق و الانصاف دوستان به جای دوستی و راه از چاه نشان دادن به خلق الله، در رنگی کردن یکدیگر گوی سبقت را از هم می ربودند. تا آنجا که گاه کار به مبادی ناموسی کشیده میشد،اهل اندرونی را امر به وقت خواب و تخت خواب میفرمودیم!شرم آور و خنده دارترین صحناتی بود که به عمرمان از رجل سیاسی اینوری می دیدیم.در بلاد فرنگ اونوری که همه  بلانسبت نجس و دروغ گو و بی دین و بی پدرمادر و هزار و یک بی دیگر هستند،از این صحنات زیاد رویت کرده بودیم ولی این چیز دیگری بود.و جالب اینکه همه تیز کرده برای بردن پول چهار بشکه نفتی که به امید حق و تا چند سال دیگرته می کشد، سر سفره رعایا.نمیدانیم پس کدام پدرآمرزیده ای از کجا هویدا خواهد شد که بگوید به جای پول نفت بیایید پول چیزهای دیگری را باب کنیم وسط سفره رعایا،بیایید این نفت کوفتی را بر طبق این دوسیه بگذاریم بر سفره کارامدی و به روز کردن فرهنگ،هنر،صنعت، آموزش و بهداشت رعیت بدبخت جماعت،اصلاً بیایید هزار و یک کار دیگر به جای تمام این کارهایی که تا الان کردیم و شدیم اینی که رعایا می بینند بکنیم. به توپ ببندیم مجلس و کل این دفتر دستک را؟ ببندیم...؟ ببندیم یا نه...؟ آه...زمانی رستمی داشتیم که تا مثل چرخ گاری در گل گیر میکردیم به دادمان میرسید.با این جماعت رستم صولتی که همگی تپه گذر نکرده باقی نگذاشته اند انگار که واقعاً عالمی دیگر بباید ساخت وز نو رستمی. [میزنیم زیر آواز:]

کوکوی دو شب مانده از آن ما          کپی پدرخوانده از آن ما

خلقت ناخوانده از آن ما                  دولت شرمنده از آن ما

کلفتی پرونده از آن ما                    ملی پوش بازنده از آن ما

انتقاد سازنده از آن ما                شــــــــاید که آینده از آن ما...

سیّم: لیل ماضی این شازده الدنگ پا در یک کفش کرده به شبگردی در جاده شمیران و لذت شور خنک بهاری در این وقت سال.جای شما نه خالی،از شدت شور بالا آوردیم.آنطور که مثل ورد زیر لب به روح رفته و نرفته باعث و بانی قائله زحمت میدادیم.از تجریش تا فتلپورت راه بندان توسط موج سبز و زرد و قرمز و قهوه ای، به همراه انواع و اقسام بوق و جیغ و داد و عربده، کِی؟ ساعت 3 بامداد! فقط خدا عالم است اهالی منطقه چه کشیدند در آن وانفسا به همراه ما که گیر کرده بودیم در میان این همه مشرور که میتوان در تجمعات قانونمند به درد نخوری مثل حزب و در خراب شده ای مشخص و مسقف حتی بدون امکانات یک میتینگ آدمیزادی شورانید،نه 3 صبح وسط خیابان! الحق که همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.

چهارم:این بند را در یک بندک سینماتوگرافی میفرماییم. جریانات پرده 300 که یک مزخرفی بود در مورد یک داستان فسیل، خلیج عربی و دریای از دست رفته ی خزر و قس علیهذا را یادتان هست که خیل کثیری از ایران دوستان خشتک دنیا را پرچم فرمودند و به خط میخی سایت هک نمودند و شعار و فلان و بهمان و اینا؟ کجایند تا پرده همین اخیر رجیستور فرنگی  دارن آرونوفسکی به نام کشتی گیر را مشاهده نمایند که چطور در آن بیرق عزیزشان حتی چیزمال می گردد.تف!ما که جد اندر جدمان یحتمل خارجوی هستیم و اونوری رگ غیرتمان جنبید،پس از پرچم سازی بدان خاطر، این سروران چطور تا حال طرف را بدین خاطر نفرموده اند مانده ایم! و حکمی حکومتی برای دوستداران موسیقی که پرده مردان سول ((SOUL MEN رجیستور  Malcolm D.Leeرا با زیرنویس فارسی حتماً ببینند. آخرش است. ما که از خنده، زیرَن پوش خیس کردیم!

پنجم:...بس است دیگر. میخواهیم برویم اندرونی، جبّه را به درآوریم و صحنه را ترک گوییم و در تالار آینه تنهایی خویش بمانیم.چرا که باید بدانیم تمام این مدت در اشتباه بوده ایم یا نه. این را از پینک فلوید دزدیدیم.[ سبیلی تاب و خنده ای می فرماییم!]

                                                           دیگر امری نیست.

                                                           ناصرالدین شاه قاجاز

|+| نوشته شده توسط شهاب در چهارشنبه 20 خرداد1388 و ساعت  | 
در باب انتخابات دهم

                        این چهار نفر و قس علیهذا!

 

سلام

برو بچز و مدیریت باشگاه مشت زنی در راستای انتاخاباتز دهُم هم،مجدداً به صدور اعلامیه اقدام و خط مشی خود را برای عموم،نخصوصاً صدا و سیما،آنهم بطور مطوّل اعلان مینمایند. به همین دلیل و دلایل دیگر باز هم بی مقدمه ترجیح میدهیم برویم سر اصل مطلب. اما چون ایرانی هستیم و بی مقدمه قدم از قدم برنمی داریم،مقدمتاً مطلع هستید که سرانجام و پس از چندین روز و اندی گمانه و چانه زنی از پایین به بالا و من بمیرم تو نمیری های فراوان از بالا به پایین و چنین و چنان ها و عکسهای اینچنانی با اهل منزل- که بدعتی بود دیدنی!- از چپ و راست،اسامی چهار مرد که قد و قامت و استقامت ردای سنگین ریاست جمهور را بر شانه های  خود داشتند،اعلام شد؟ بعله...

 خدا رو شکر.ولی بقول قدیمی ها کاش این کوپن روغن گیاهی مخصوص سرخ کردن ما هم اعلام میشد،این شب انتخاباتی بی روغن نمونیم که باعث دردسر شه! چرا میخندین؟جدی میگم. بالاخره این روزها رفت و آمدها- چه توی تیلیویزیون چه بیرونش- و یه جورهایی هم بخور و بریزهای بیشتر،از اونطرف کج دار و مریزها رو بهش اضافه کنین، اینورهم بریز ولی نپاش ها، آسه بیا  و بپا نریزی ها و کلاً دست دادن و پا گرفتن ها و عکس گرفتن و فیلم آمدن ها رو روی هم رفته و نرفته با خرج برو بچز سرجمع حساب کنی بالاخره  روغن میخواد دیگر برادر جان![نفسم گرفت] زیاد هم میخواد. تازه بحث من تمام اراجیف بالا که گفتم تا مگه فقط سرتون را درد بیارم نیست که! پس اصل مطلب چیست؟ دیگه چیزی ازش نموند!اما اشتباه نکنید. به نظر من اصل مطلب،و آنچه که تازه،یعنی سی سال پس از انقلاب میخوام بگم و باید بفهمیم،اینه که حالا گیریم تمام این داستانها و دعاوی زرگری قبول،آقا آ...آه! شما اصل ِ جنس. اونهم جنس ِحقّ! برای مطرح کردن مسائل سیاسی- فردی این سرزمین و راه حل های موجود برای این مردم که تأثیر مستقیم و همه جانبه بر زندگی شون داره،چه تمهیداتی حتی غیرمستقیم  و همه جانبه میشه راه انداخت تا تقدّس و تقدم این کار رو برای مردم جا انداخت؟ اونم کدوم مردم!؟ مردمی که سی سال تداوم در نگهداری آب و خاک و همه چی این مملکت به هر قیمتی و هرطور که ازش خواستن در پروند ش دیده میشه.فکر میکنید چه کاری میشه کرد؟ شما جای من بودی چه کار میکردی؟ چی کار میکردی چی کار میکردی!! البته ما که نه. یکی از شبکات منوّرات خودمان! چطور؟ اینطور:

آقا و خانمی که شما باشین،این رو بعنوان نمونه عرض میکنم.فکر کنین تو فکر دارین میرین، یا میاین. فرقی نمیکنه.مثلاً دنبال زندگی تون. من رو در نظر بگیرین،یه جوون اول سینمایی شش تیغ خفن مو ژل زده، با یه عینک دودی مدل قدیمی- دقیقاً مثل ساواکی های فیلمهای اول انقلاب.منتها مدرن شده- و لباسی که رنگش تیره نیست و مشخصاً تو استادیوم صدهزار نفری هم مشخصه میام جلو که چی؟ که آقا،خانم،با این تیریپ مثلا من ضد انقلاب هستم دیگه.یا حداقل اینوری نیستم.و دارم تو خیابون مثل- بلانسبت- روباه مکار واسه شما دام پهن میکنم، میگم بیا با گروه ما ساخت و پاخت کن،ما هم ریخت و پاش میکنیم، اونا هم ببرّ و ببَر راه میندازن...تو یه نفر بیا و جان بچه ت رأی نده!!...آقا چی میشه!؟ ها؟ چطوره!؟...

 شما هم مثل یه آدم نرمال میگی:" دیوونه شدی برادر من؟ از این عینک دودی ت معلومه یه چیزیت میشه! واسه چی رأی ندم؟ تو یه دلیل عقلانی بیار، اوکی..." اکیپ با بند و بساط و یه دوربینگ مخفی هم دارن فیلم میگیرن. که ایها الناس ببینید! این مردم هنوز بعد سی سال جمهوریت شون رو میخوان. مریض هم نیستن که بهشون بگی حسنی میخوای اصلاح کنی اونم بگه نه نیمیخوام، نه نیمیخوام! ببینید ما چقدر و چه مردم گلی داریم! به به،چه چه و قس علیهذا مجدداَ. دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آه! اولین بار که این برنامه رو دیدم انقدر خندیدم که جلو اهل بیت آبروم رفت! آفرین صدا و سیما.باریک الله.مرسی کانال [نمیگم که آبروش کمتر بره!] مفرح ترین و بامزه ترین برنامه ای بود که در عمرم دیدم. بهتر از این نمیشد به کسی گفت که یک رأی هم یک رأی است در تعیین سرنوشت یک کشور. فکر کن مثلا تیتراژش اینطوری می بود:

" دَ دَ دَ دَن!! یک مرد،یک ژل ساویز،یک عینک دودی! شهر در دست جاسوسها. آیا این مرد یک خرابکار است؟ از تیریپش بعید نیست! آیا این هموطن که از همه چیزش میبارد  جزو مردم شهیدپرور همین مملکتِ که خونه زندگی ش رو داده، جوان برومندش رو داده، زیر بمب و موشک و هزار و یک بلای طبیعی و غیرطبیعی دوام آورده، به خودش،حق و التزامی که برای هدایت مسیر آینده ش دارد، پشت میکند و رأی نمیدهد!؟ برنامه ی بعدی ما را حتماً ببینید...دَ دَ دَ دَن!!"

افتضاحه. به نظر من شرم آوره.شرم آور. بعد از اینهمه سال،شعور این مردم را اینطور چیپ و واریته گونه دست کم و به بازی گرفتن و تهییج  به رأی دادن- اونم اینطوری!- به نظر من کمال بی هنری و بی کلاسی و برطبق مظالم بی حد و اندازه ای ست که در صدا و سیما انجام میگیره. بخدا دلم به حال اون هموطن سوخت. بنده خدا وقتی بهش گفتن دوربین مخفیه و همش الکی بود ما هم [با چشمک!] اینوری هستیم بابا... اصلاً خنده ش نگرفت. خداحافظی معمولی کرد و رفت.شاید هم دل و دماغ خندیدن نداشت. یحتمل تو دلش میگفت اینا واقعاً چی رو میخوان بگن؟ پول بیت المال رو خرج چی میکنن؟ ما رو چی فرض کردید شما؟ نه خداوکیلی. اصلاً فرض محال، من یک بیننده که مالیات تیلیویزیون همیشه خاموشم رو میپردازم  تا هر چهارسال یک بار برای دیدن و شنیدن یک برنامه هیجان انگیز انتخاباتی- نامزد بازی روشنش کنم تا یه جوری بشم برای رأی دادن به یکی از نامزدها! مو رو هم  از ماست صدا و سیما میکشم.چی میخوای بگی؟ چی میخوای بدونی؟ که آیا من هنوز هم دوست دارم در ایرانی آزاد و آباد زندگی کنم مثلاً!؟ یا هنوز هم دوست دارم رئیس جمهوری از بین خودمان را انتخاب کنم هنوز تر!؟ یا مثل همیشه دوست دارم کشورعزیزمان چون عراق و افغانستان و تمام کشورهای حوزه خلیج همیشگی فارس که بی شرمانه و جسارتاً از بی غیرتی جای پای پوتین سربازان بیگانه شده و میشه، نشه؟ لااله الالله... گاهی نمیدونم چرا شیطون گولم میزنه و فکر میکنم صدا و سیما تعمداً  و مؤکداً اصرار داره بر اینکه یک امر مهم یا یک چیز خیلی اساسی را،حواشی بچسباندش و خیلی بقول فرنگی ها فان ش کند. دوره و زمانه ای شده. همه جای دنیا برای بسیج و حضور جامعه در یک رستاخیز جامعه شناختی کاملاً ملی و قانونی گاه حنجره در بلندگوگاه خود نیز پاره میکنند،ما نیزدر عصر شکوفایی رسانه میخزیم در کنج یک دوربین مخفی گاه. پروردگارا، همه را عاقبت به خیر بگردان، ما را اول! آمین.

 

                                                                در پناه حق باشید و پایدار

                                                                       والسلام.          

|+| نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه 4 خرداد1388 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar