تبليغاتX
باشگاه مشت زنی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
!یا مرگ یا سوزانا

سلام. بی مقدمه میرم سر اصل مطلب. نمیدونم خبر رو شنیدید یا نه، اما حقیقتش من ته دلم برای اون جوون مادرمرده سوخت. برای خونواده ش.بیچاره ما مردم. میگه هرچی سنگه، مال پای لـَنگه! وگرنه کره و سنگش کجا، پای لنگ که نه، دل جوان یاسوجی کجا. خودمونیم، من این سریال رو در حد چند فریم دیدم و نمیدونم علیا مخدره چی بوده و داشته که اینچنین بیرق جوانان سلحشور یاسوجی رو به قصد امر خیر برافراشته، ولی راستش چند وقتیه بازتاب پخش این سریال شهوانی – خانوادگی - البته با عرض شرمندگی!- بین مردم برام جالب شده. از یه بنده خدایی شنیدم که تحت تأثیر عشق این سریال و یکی از بازیگراش و جهت ترویج فرهنگ کره ای میخواد به تمام دوستاش هر شب ده تا کلمه کره ای یاد بده و من اولین هستم! خداوکیلی کرک و پرم ریخت وقتی اینو شنیدم. انقدر هم جدی بود که رفته یه کتاب " کره ای در سفر" گرفته تا از رو همون درس بده. یا یه بار داشتم میرفتم میدون تره بار برای خرید. یه بچه ی تخس از خونه زده بود بیرون و ننه ش هرچی جلز ولز میکرد که بیا تو بچه! به هیچی ش نمیگرفت هیچ، داشت به یکی از بزرگترهای محل که دستش رو گرفته بود تا بفرستدش سمت خونه، لگد میزد که مرد آخرین تیرش رو رها کرد و گفت برو خونه،الان جومونگ نشون میده! بغلیش یه طوری که انگار آخرین سفارش پدرش در بستر مرگ رو از دست داده باشه گفت مگه الان نشون میدن!؟ دوستش گفت آره الان تکرارشه و خلاصه بچه مثل موش دوید رفت تو خونه. یا دوتا از دوستای زن و بچه دارم یه بار چنان از این دختر میگفتن آب دهنشون که سهله، دسمال یزدی ما رو هم درآوردن عرقمون رو پاک کنیم بابا!(خدایا این چش و گوش پاک رو از ما نگیر!!!) این دیگه کفم رو برید. از یه دخترخانمی شنیدم که آرزوش شده بره کره شوهر کنه بلکه بچه ش مثل سوسانا خانم دربیاد!( برو تو کار ذهنیت!!!) تا اینکه یه شب رفتم تو مغازه محل سیگار بگیرم، فروشنده که یه جوون آذری باحاله،پشت دخل چنان مبهوت تیلیویزیون بود گفتم این صدای مثلاً کاترین زتاجونزه که این بابا اینطور حیرونش شده. دیگه صبرم لبریز شد و به تیلیویزیون بالای یخچالش نگاه کردم. یه خانم کره ای که با چشمهای مدل جاپونی داشت تعارف تیکه پاره میکرد و این حرفها،به نحو جوون برزخ کن. خدایی چیه این دوبله ها تو تیلیویزیون!؟ مولایی بدآموزی داره.خوب،معلومه ساز و آواز خوش و رقص مِی و خنده ی دوست آدم رو یه جوری میکنه! یه بار تو یه جمعی صحبت از صنعت و کشاورزی این خراب شده بود. دوستی اشاره ظریفی کرد. گفت وقتی برای اون کشاورز تو فلان روستا برق و تلویزیون بره و طرف بشینه تا بوق سگ جومونگ و مومونگ و هزار و یک کانال بی ناموسی دیگه تو آنتین ماهپارا ببینی، عمه ی شـَل من ساعت چهار صبح میری سر زمین بیل بزنی، گندم نونمون رو در بیاری؟ میگفت پسر کدخدای ده پدریش، علیرغم دارا بودن زمین کشاورزی به حد مکفی، رفته یه پیکان خریده مسافر میکشه از ده به اولین شهر نزدیک! اینه وضع زندگی ما و دل جوان یاسوجی. یکی بگه چی کار کنیم از دست این جومونگی ها بالام.....!

در پناه حق

|+| نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت  | 
داستانک

                 بهشت و دوزخ (روایت ایرانی من)

 

من یه پدربزرگی داشتم،خدا رحمتشون کنه. خیلی لات بود. نونوا بود و بچه قدیم تهرون و بقول خودش از اون ملی گراهای خفن که سایه آمریکایی ها رو بخاطر کودتای 28 مرداد با تیر میزد! گاهی از خاطرات سالهای قحطی و تیرکمون شاه و بلایایی که  متفقین و متحدین و منکسرین و منزجرین به سر این مملکت آورده بودن تعریف میکرد،گاهی هم که خبری از کشته شدن جماعت ارتش ملاعین میشنید، بعد از رسیدن به خدمت خواهر مادر سرباز بدبخت میگفت آخیش، جیگرم خونک شد!

خلاصه این خاصیتش مثل خیلی از خواص دیگه ش- از جمله بدبینی دایی جان ناپلئونی ش- که بصورت ژنتیک تو گوشت و پوست و استخونش بود هچ، به لطایف الحیل  تو ریشه میشه و دَک و دنده ما هم وارد کرده بود خدابیامرز. یه شب لم داده بودم و داشتم هله هوله میخوردم که تیلیویزیون این خبر رو پخش کرد:

 

                " در يك بمب ترکانی انتحاري  جلوي سفارت آلمان در افغانستان،

                                     يك سرباز آمريكايي كشته شد."

 

اول يه كم بهش انسانی فكر كردم. چرا؟ نه، واقعاً‌ چرا؟ چطوري يه آدم ميتونه اينقدر بدشانس باشه؟ تو مملكت غربت، بخاطر مشكل يكي با يكي ديگه،‌ بعد جلوي سفارت آلمان كه هيچ ربطي هم به تو نداره، بمب بتركونن و بميري! يا به عبارت دقيقتر متلاشي بشي. جداً بگو آخه جلوي سفارت آلمان تو كابل چي كار ميكردي پسر!؟...خبر از اصل و كـُنه برام یه جورایی مشكوك بود. نكنه طرف باید مرده میشده؟ شاید جاسوس بوده. اما جاسوس كدوم طرف؟ شايد هم دوجانبه. يا سه جانبه! واسه افغانها هم كار ميكرده. قاچاق ميكرده؟ حتماً جنس ميبرده سفارت آلمان. كي ميدونه. طرف احتمالا داشته مثلا با خيال راحت و سوت تو خيابون جلوي سفارت قدم ميزده ولي زيرچشمي ساختمون رو مي پاييده و به اين فكر ميكرده كه چطور بهش نفوذ كنه. يا شايد هم به اين فكر ميكرده پـَك جنس هارو چطور به اِشمتيز برسونه كه يكدفعه بوم! تركيده.حالا حتماً بهش سرباز شهيد هم ميگن. پدرسوخته ها رو تابوتش هم پرچم ميندازن و با سلام صلوات خاكش ميكنن و عكسش هم رو يكي از برجهاي نيويورك مي كشن و تو بوق و كرنا كه اي هوار و اي بيداد،جوون مردم رو كشتن! دنيا هم غافل از اينكه ايشون يا جاسوس بوده يا ساقي. شكي هم توش نيست! وگرنه اونجا چي كار مي كرده؟ دویوماً اين بچه سرباز آموزش هاي لازم و کافی ارتش در باب زمان شناسي و موقعيت سنجي رو معلومه جدي نگرفته بوده. وگرنه چطور ميشه از ميون اونهمه سربازی که تو کابل می چرخن و اون ساعت از جلوي سفارت آلمان داشتن رد ميشدن  و خم به ابروشون نيومده فقط اين بتركه؟ پس سرباز خوبي هم نبوده. مطمئناً دير يا زود بطرز احمقانه  ديگه اي كشته ميشده. جداًها! سرباز نابلدي كه جاسوس باشه،علاف خيابونهاي كابل هم باشه، بعيد نيست مشكل اخلاقي هم داشته- از اين پدرسوخته آمريكايي ها هر چي بگي برمياد!- با اين تفاصيل براش بمب كه سهله، اصلاً بايد دچار عذاب الهي ميشده! بعله. طاعوني،‌ تيفوسي، صاعقه اي،‌ زلزله اي...مطمئنم اين عوضی روحش هم به مشكل برميخوره! یه تصادف با هواپیمایی، گیرکردن لای پره های هلکوپتری، سر پُل هم صد در صد جلوشُ میگیرن وبهش ميگن جاسوسي كه ميكردي، ولگرد و ساقی هم كه بودي، سرباز خوبي هم كه نبودي، گِي بازي هم كه در مياوردي،یحتمل مثل همه جماعت خارجي بی پدرمادر هم هستي،انقدرهم بدشانس!اصلاً كي گفته تو مستحق بهشتی؟ به تو هم ميگن آدم؟ بيا برو گمشو جهنم بينم فلان فلان شده ی...

تو همين فكرها بودم كه ادامه گزارش گفت:

 

"مادرمرده در حال خدمت سربازی و نگهبانی از یه سری بدبخت تر از خودش بوده و..."

 

 حالا مارو داري؟ انقدر خجالت كشيديم از سربازِ.همه راه رو برگشتيم!

 

                                                           در پناه حق

|+| نوشته شده توسط شهاب در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar