| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
پایان شکیبایی
سوگنامه ای برای یک بازیگر شیوه گرا سلام بسیار بسیار باعث افتخار و هم اندوه من ِ که امروز تونستم در مراسم وداع با پیکر پاک استاد بزرگم، به جرأت تأثیرگذارترین و بزرگترین بازیگرِ پس از انقلاب،خالق یک سبک بازیگری، ستاره ی سینمای ایران، خسرو شکیبایی که روحش قرین رحمت باد، شرکت کنم. برای من روز غم انگیزی بود. و چقدر مردم اومده بودند برای شرکت در مراسم. تقریباً از تمام اقشار.همین مسئله باعث ازدحامی هفتاد و دو ملتی شده بود که پرویز پرستویی مدام حنجره جر میداد بابا، ساکت! بخاطر این عزیزی که اینجاست سکوت کنید! وصد البت اضافه کنید به این ترکیب،خرابی سیم میکروفون، محوطه کوچک، موبایلها و دوربینهای کوچکی که تو هوا بود و قس علیهذا. ملت باحالی هستیم به خدا. اینهمه مگه در سوگ خسرو شکیبایی نیستند و برای ابراز همدردی نیومدند؟ مگه این اولی ش بود؟ ایرج راد به نمایندگی از جامعه تئاتر ایران چند دقیقه ای صحبت کردند و ایشون هم به خاطر ازدحام و قطع صدا رفتند کنار. آقای حسین بختیاری که از دوستان نزدیک استاد بودند آهنگ بهار دلنشین رو به زیبایی تمام میخوندند که صدا قطع شد.همهمه، بی نظمی...این صحنات به نظر من زشت بود.ازیه طرف پیکر استاد رو میبرن،ازاون طرف اساتید بازیگری درجه دو سه و فراموش شده سینما بدو بدو، دنبالشون هم چیزی حدود صدهزار نفر در پی کسب عکس با دوربین موبایل و دست خط توسط حتی ذغال. یکی از دوستان به طنز گفت اینطرف باید فرش قرمز مینداختن بابا! بگذریم. بنا به دلایلی نتونستم تا آرامگاه ابدی همراهشون باشم. ولی چند تا عکس از تالار وحدت و حال و حوای امروزش گرفتم که اگه خواستید در مراسم شریک بشید. در پناه حق
|+| نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت |
از خاطرات ناصرالدین شاه قاجار
اندر ابواب یورو 2008 و قس علیهذا مأخره بسم الله، باز هم ب بسم الله بگوییم که هرکه اختتامیه جام بلاد کفر،که یُروپ را امشب بطور کامل وسالم ندید، بعید می دانیم که دیگر چنین تصاویری در زندگی ببیند که! دهان باز و تنباکو به دست خشکمان زده بود از آن مراسم بسیار قشنگ برای پیروزی تیم دلخواهمان.چه حالی کردیم.همان اول- به قول ابوی تاجدارم- فرمودیم آسپانیا،آخرش هم شد آسپانیا. واقعاً شب مان ساز شد و عیش مان آواز. مرحبا آسپانیا. لیل جاری، لیکن اینبار قنسول انگلیز و آنهم یحتمل به خودشیرینی، ما و خدم و حشم و زار و زور سلطنتی را دعوت نمودند به عمارت قنسولگری برای رؤیت حَرب فینال بلاد کفر یُروپ و مراسم ختم آن از همان ماهپارۀ کذا.از خدا و شما چه پنهان، قلباً اینوری بودیم و طرف ماتادورها.ولی جلوی قنسول انگلیز که بیشرف پرچم آلمانه به خود و در دیوار آویزان کرده بود پولوتیک زده، خود را آلمانی نمایاندیم که دلگیر نشود و چپ و راست و زِرت و زورت هم سلام هیتلری از خود صادرمی فرمودیم. مرتیکه بد انگلیزی هم هرهر می خندید. [خنده فرمودیم!] صد البت که کمی جوّ زدگی ایرانی از باب امضاء قارت و قورتِ قطعنامه ها توسط آنها نیز در این تظاهر حادث بود و هر خطایی که بر روی سپاه کفر آلمانه پدید می آمد و طرف [...] مَلـّـق می شد،دردل قنج می فرمودیم و دندان به هم میساییدیم.پدرسوخته ها! درست که پسرعمو هستید، ولی فامیل هم انقدربی غیرت می شود!؟ لا اله الالله... صحنات اهدای جام و شادی همگانی که دیگر وصف ناشدنی بود. و آتش بازی اینچنینی و نماهای آنچنانی از ورزشگاه. دلمان خوش بود که ما هم آتش فشانی و نورافشانی داریم. آنوقت این شازده هم برای تولد و ختنه سورون و بعله برون و مناسبات و مراسمات اختتامیه های دیگرمان کلیّ ذوق وهنر و فسفر خرجیده،زحمت کشان و بسختی،چند عدد «هفت ترقه» و«دارت» دست بچه ها داده،یک «کوزۀ هفت رنگ» که تایم آن به آتش چپقی هم نمی کشد وسط گذاشته،کبریت را می کشد و خودش نیزالکی داد بیداد کنان فرار به گوشه ای! منبعد از این آبروریزی ها کند دستور که جلوی توپش بگذارند الدنگ را. ولی چیزی که ما را به فکر فرو برد اینها نبود.اینها بود که بلاد کفر،نخصوصاً یوروپ،که تمام عمرشان در دشمنی با هم گذشته، پس چرا انقدر با هم دوستند!؟ نکند آنجا خبرهایی است و ما همچنان بی خبریم؟ باید سفری دوباره برویم فرنگ. می دیدیم که مرد و زن، خُُرد و کلان، با لباس آراسته و کت و شلوارِ پلوخوری و گاهاً البسه یوروتیک! نشسته به تماشا.همه در صلح و صفا. نه کسی به کسی بد می گفت،نه کسی کسی را کتک می زد. فکری به کله مان خطور کرد و به شازده فرمودیم اگر با برنامه ریزی دقیق و آموزش صحیح و خرج درست از اتلاف انرژی و سرمایه های این خراب شده جلوگیری کنیم و یه جورایی فی المثل فرهنگ سازی کنیم و ورود جماعت نسوان را به اماکن عمومی آزاد کنیم و به تماشاگران و ورزشکارانمان بفهمانیم که مسابقه، میدان حرب واقعی نیست و دشمن تو اینجا،جای دیگر دوست توست و اِل کنیم و بـِل کنیم و جیمبل و فلان و بهمان که دیگر نفسمان بند آمد از اینهمه اشعار!...مگرچطور می شود؟ پدرسوخته حرفی زد که فکّ مان را بست.سرش را نزدیکتر آورد و به نجوا گفت قربانت گردم،جوّ گیر شده اید!؟ نفرمایید از این فرمایشات،بی کارید؟ خرج چی بکنیم؟ کدام فرهنگ؟... هنوز که هنوز است ورزشکاران ما، و نه تماشاگرنماهامان تازه، درمیانه ی میدان مثل چال میدان زد و خورد می فرمایند و کتک کاری و به هم دشنام.هنوزکه هنوزاست بعدِ هرمسابقه اتوبوس اوراق می شود،شیشه که سهل است،حرمت و حریم ها حتک می شود. بمب و خمپاره و نارنجک گوشتکوبی پرتاب می شود به زمین و چشم در می آورند وفلان می کنند و بهمان و اِل و بـِل و جیمبل ایضاً. چه رسد به این امر ملوکانه که ،ورود جماعت نسوان به اماکن عمومی بلا مانع شود و لااشکال و...چه شود!! دستی به محاسن کشیدیم. پرسیدیم مگرچه شود خناث!؟ اطراف را سنجید و نجوا که قربانت گردم، یحتمل خون به پا می شود و مملکت آشوب!استبعادی نیست دوّل استکباری که سهل است،حتی از بلاد سیستان و لرستان و خوزستان و کردستان و قارپوزآباد سفلی و ممسّـنی هم به قصد تجزیه مُلک و مملکت بیرق ها بلند شوند و شمشیرها! حوصله دارید!؟ جلوی چشم صدها امنیه چی همدیگر را می درند، به خاطر یک سوت اشتباه و سُلفه، پرچم تیم مقابل را خشتک می دوزند و خشتک داور را پرچم می کنند!حال تصورفرمایید که آن لا لوها و وسط مَسطها چندین عفیفه و ضعیفه نیز حضورداشته و خواهران ایضاً بخواهند همراه برادران جلوی دوربین ها ابراز احساساتی بنمایند و حرکتی کنند تا تخلیه و... واقیاً چه شود!! دیدیم پُربی راه هم نمی گوید این سفیه. بگو یکباره باید کلاه مان را بگذاریم بالاتر دیگر! خودمان که بهتر از هر کس می دانیم چه جماعتی هستیم وچندین و چند هزار سال فرهنگ رسیده به اینجا که رعیت- و مثالاً جوانان رشید ورزشگاه رو- ایرانی، به کوچک قصوری،اصل و نسب یک ایرانی دیگر را به بوته و خس و خار و اشتباه فنی گواهی میدهند و به حرفی،نوامیس یکدیگر را همخوابه سگ و اَستر و بز و برای حسن ختام نیز حواله جات خود را نثار مرده و زنده یکدیگر. بالاخره ایرانی جماعتیم وهمه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. این پدرسوخته هم انقدر گفت و گفت که دیگرحالمان از این تاج و تخت و خودمان و بخت و حتی آفتابه و لگن و این رخت هم! به هم خورد. از همه چی بدمان آمد و اصلاً دوست داریم بمیریم هزار هزار بار. لعنت الله علیهم اجمعین هرکه درهر کار- بالاخص فرهنگ - همچون سنگ، سهل انگار باشد و ناسازگار. دیگر هیچ امری هم نداریم تف به این زندگی! ناصـــــرالدیـــــن شاه قاجـــــــــــار |+| نوشته شده توسط شهاب در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() If This is Your First Night
You Have to Fight منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 پيوندهای روزانه
کارتونجوداس پریست محسن نامجو بانك اطلاعات نشريات كشور سايه (شعر) سی نما نت لغت نامه دهخدا بيابان ها و كويرهاي ايران خبرنگاران صلح ديالوگهاي ماندگار سينماي ايران مانيها(شعر مستقل ايران) پرشين كارتون خانه هنرمندان گنجور مارك نافلر هنر و موسیقی گفتگوی هارمونیک ویکی پدیا سوره سینما حضور خلوت انس ماجرای روسری کذایی دیباچه گیشه (سینمای ایران) يادداشتهاي يك تبعيدي عصباني عصر ایران فکسون(بانک اطلاعاتی سینما) پرشيا فيلم - سينما ايران ديدار - سفر و ايران گردي آرشيو پیوندها پيوندها
اهل هواپاتوق گورکن ها تا بی نهایت نقاب سرخ جوجه كلاغ سفيد در همين نزديكي ها گوله برفي مرجان بوکوفسکی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |