|
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است
|

اَندر اَبواب یورو 2008 و قس علیهذا!
بسم الله،
ازهمین ب بسم الله اعلام که سبیلشان را کمافی السابق دود خواهیم داد.دََبوس می شکانیم بر فرق سرشان و چوب آبنوس می نماییم در آنجا و اینجا و آستینشان. پدرسوخته ها! یکی نیست بگوید با کرور کرور تنخواه و ورزشکاه و خدم و حشم و کیا و بیایی که فراهم فرمودیم پس کو دنبه شان!؟ بقول فرنگی ها، این پوزیکسیون غیر قابل تحمل است دیگر. همین مانده بود که برای شکست یک مشت تازی سوسمار خور- که تاریخ مُلکشان به هفتاد سال هم نمی رسد، چه رسد به تاریخ فوتبالشان- دست به دامان رمّال و دعانویس و ورد زیر لب و فوت و صلوات شویم ،آنهم توسط رئیس التمرینات دسته ی ملی روی نیمکت!فی الیوم می اَمریم به تخته شدن در و پنجره عمارت فوتبال سرا و بخیه شدن دَرز و دورز کلیه عمله و اکله ی آن لغایت اطلاع ثانوی.
لیل ماضی میهمان قنسول روس بودیم درعمارت قنسولگری و مشغول به نظاره جوانان فوتبالی چک و پرتقال از وسیله جدیده ای که دیلماج برایمان آنرا "آنتن ماهپاره" معنی کرد،و در آن تصویر نشان می دهند از ینگه دنیا تا فـِتـِلپورت، آنهم بدون یک ثانیه تأخیر و یک فریم تکرار!
به جان عزیزتان و عزیزمان کف فرمودیم و حظ نمودیم از بازی زیبای این جماعت، میادین زیباترشان و تصویربرداری زیباترترشان! در بعضی صحنات می پریدیم ازجا به خاطر شدّت و حدّت سرعت بازی و اِشکِل های اجرا شده و فریاد که:
"چه میکنه این […] شماره 10"!
و در جای دیگر انگشت به فلان جا که:
" ببین […] از چه زاویه هایی نشون میده"!
آنهم با چه کیفیتی، در حدّ CD. مکرراً باز هم نمی دانیم در این ولایت چه خبر است. مگر جماعت فوتبالی ممالک مخروبه ی ما نمی بینند این بازیها را!؟ مگر برادران تصویربردارمان نمیابند این نماها را!؟ چرا احدی در این خراب شده به کیفیت تمایلی نشان نمی دهد!؟

جامشان را دیدیم، چه برقی داشت. یاد جام سوپورلیگ خودمان افتادیم: مثال این گلدانهایی که در مساجد و بهنگام مراسم ختم می گذارند آن وسط. باغیرتی هم نبود یک جلا سنجی، شن و ماسه ای،چیزی روی آن بمالد که حداقل جلوه ای داشته باشد. ای بابا...
یک جا از شازده پرسیدیم، متراژ زمین اینها با ما فرق دارد؟ گفت نه قربانت گردم. فرمودیم، پس چرا هر طرف چشم می گردانیم توپچی میبینیم و هیچکس در زمین ول و ویلان و ساکن نیست؟ توپ زیر پای هر که میآید، پنداری چهل نفر میریزند سرش! پدرسوخته گفت احتمالاً به خاطر سِنجد فرنگی خوبی ست که در بلاد کفر به وفور یافت می شود فدایت گردم! این قـُزمیت هم دیگر متلک می پراند.یاواش یاواش او را هم باید بفرستیم حمام فین لای دست پدرش گویا. فرمودیم یعنی در تمام ملک ایران یک بقالی،عطاری، سنجد فروشی یافت نمی شود ما هم بگیریم بدهیم به خورد؟ بلکه فرجی شود.

والله! زمینشان که انگار کوچکتر بود، قد غربیل.عمله ی فوتبالشان تـَرو فِرزتر، مثل واتو واتو.تماشاچی و تماشاچی نماشان که جای خود داشت.یکی ازیکی مؤدب تر، عِین حسن جوهرچی خودمان.از مثلاً تـُرک و کرد و لـُر و شمالی و فلانشان بگیر تا همه کنارهم، شاد و خندان، بدون مستفیض کردن خواهرمادریکدیگر. اِه. اینکه نمی شود فوتبال! پس به کی فحش بدهیم!؟ برای کی بطری و بمب دستی و نارنجک و سنگ پرت کنیم و حواله جات جسمی و جنسی بفرستیم!؟ الحق که این فرنگی ها هم بعضاً رفتارهاشان طوریست عجیباً غریبا.نمی دانیم پس چرا با اینهمه کفر و الحاد خشم خداوند ایشان را درنمی گیرد. اَلدنگها نماز یومیه شان را که نمی خوانند. مقلد کسی هم که نیستند.نه طهارت می گیرند، نه انگشت سبابه می دانند چیست و نه سوراخ دودکش و کلاً نه کتاب دارند و نه ایمان و نه حوری و نه قلمان! به حدی هم شنیع و بی حیایند که جماعت نسوانشان شانه به شانه جماعت مرد و اِمردشان، سوت زن و تخمه شِکن، با پارچه ها و پرچمهای رنگی آنچنانی و شیپورها و بیرق های اینچنینی، لخت و پتی مشغول ترقص و دست افشانی اند برای کشورمحبوب.

تازه شازده چیزی ازقول قنسول برایمان گفت که کـُرک و پَرمان ریخت. پس از حَرب هلند و ایتال، سنگربان هلند به کنار میدان میرود و جلوی آنهمه مرد نامحرم زن و فرزندی را که یحتمل اهل بیتش بوده درآغوش می کشد و می بوسد و...مرتیکه بی غیرت! چطور اجازه داده منزلش کنار زمین که هِچ،اصلاً وارد ورزشکاه شود!؟ آخر بی شرفی تا چه حدّ!؟ دراین دست افکارمغشوش، مغلول بودیم که قنسول روسیه دست بر شانه ی مبارکمان زد و پرسید:
" اِی تاواریش، واسخود ایشنودکا یورو وُدکا پتروسکـُویچ اُزگــََلوفسکی یانه"؟
از دیلماج پرسیدیم چه می گوید این پدرسوخته؟ دارد فحش می دهد!؟ که فهمیدیم طرف می پرسد مگر در بلاد شما رسم نیست ورزشکاران و سیاستمداران و عمله و اکله دولتی یا خصوصی و یا حتی هنری با زن و فرزند جایی بروند و میان مردم باشند؟ کمی مکث فرمودیم.نکند بی شرف یک جورهایی می خواهد به ما تهاجم فرهنگی بنماید و ناکس از این طریق وارد شده تا تشویقمان کند به بی ناموسی!؟ به دیلماج فرمودیم بگو پدرسوخته اول قرار نبود، بعداً قرار شاید بشود. دیلماج گفت همین!؟ فرمودیم سن زر زر اِلـَمه! تو بنال، قنسول خودش متوجه می شود.
دیگر امری نداریم
ناصرالدین شاه قاجار
فالله ُ احسن الخالقین
- آقا مگه میشه!؟
- به جان تو! ایناهاش...و عکس حزب الهی ترین دختری که به محض دیدن عاشقش شدم رو نشونش دادم. مرحبا! چه سری، چه دمی، عجب نمایی!
طرف همینجور چهارشاخ مونده بود. گفت پسر، آرم حزب الله رو نیگا...به به!
گفتم دست سید حسن درست. دمش گرم با این طرفداراش. من که از هرچی سیاست و سیاست بازیه حال بدی پیدا میکنم،از وقتی این عکسها رو دیدم غلام ادبش شدم. سید حسن زلزله ،محبوب هرچی دله! از همون اول هم میدونستم یه همچین آدمیه که پرچمش رو زدم تو اتاقم. طرف همچنان مونده بود تو عکسها و من هم تو صنع پروردگار. خدایا، چی ساختی! هر چی تو این خواهرهای حزب الهی لبنانی ما هنر کردی، تو آبجی های حزب الهی خودمون چیز کردی، جسارتاً بی هنری به خرج دادی. به قول ایتالیایی ها، چشم سهم خودش رو میخواد باباجان! نه. خودت بگو. آخه این درسته؟ اینجا آدم فقط یه حجم انسان شکل زیر یک پارچه ی سیاه میبینه. خوب آدم شاید، اصلا یه روز مثلا بخواد با یه خانم حزب الهی گرفتاری اخلاقی پیدا کنه!! نه؟ فرض دیگه. کار خدا رو چه دیدی. تازه بعضی ها روبنده هم دارن و دیگه نمیشه فهمید اصلا اون زیر کیه! میتونه یه تروریست هم باشه و با اسلحه لای مردم بچرخه. کی جرأت داره چادر از سر ایشون بکشه؟ تو سریال هزار دستان مگه نبود؟...
طرف گفت، ببین جان من. اونوقت تو این خراب شده همه دخترهامون کم خونی دارن. آفتاب بهشون نمیخوره. قوز میکنن راه میرن نکنه زیبایی های طبیعی شون معلوم بشه. سر کوی و برزن هم هر کس و ناکسی معترض چهارتا تار موی قشنگشون میشه. بهشون توهین میشه. تو خیابون از طرف مامور دولت که مثلا خدمتگذارشونه و نون شب خودش و زن و بچه ش رو از جیب اونا میگیره بیشتر احساس عدم امنیت دارن تا اراذل و اوباش. گفتم تو دیگه کی هستی.خوب این بنده خداها حق دارن نه! لبنانه و هوای شرجی. آدم گرمش میشه، کلافه میشه، عرق میکنه، بو میگیره.تازه در مجاورت اسرائیل هم هستن و قوز بالا قوز.هر لحظه امکان داره خونه زندگی خراب شه سرشون. شهرداری باید بیشتر از اون چند میلیارد پول خرج این عزیزان بکنه.نباید این چهار صباحی هم که زنده هستن آزاد باشن و حال کنن!؟ جداْ شماها دیگه خیلی بخیلید.
تو همین بحث ها بودیم که طرف قاط زد و بعد از سه چهارتا حرف کش دار که نثار زمین و زمان کرد گفت باید وسط این خراب شده... گفتم بی خیال بابا،تپه ی ندیده باقی نمونده،همه رو ساختن. پاشو شال و کلاه کنیم بریم لبنان،هم جنگ با کفار،هم مستفیض صنع پروردگار! به به. چه سری، چه...
در پناه حق

