|
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است
|
پرسپولیس زلزله، محبوب هرچی دله
امروز اتفاق جالبی افتاد. یک اتفاق حداقل نادر برای من. امروز در معیت دوستان رفتم استادیوم آزادی. ساعت 1 بعد از ظهر رفتیم به هوای اینکه تیمسار هم هوای ما رو داره و جامون تو جایگاهه!...بیبین، سوزن مینداختی زیمین نمی رسید! بغل به بغل هم ، کیپ کیپ! داشتن هوای ما توسط تیمسار هم رسید به اینجا که آویزون مأمور دولت:
- ای بابا! سرکار اوناهاش، ما با جناب سرهنگیم به خدا،
جان مولی بزار حداقل بریم بالا!
بعد از سالها رفتم طبقه دوم استادیوم بزرگ آزادی. چه شور و هیجانی بود.همه جا پرچمهای قرمز. صورتهای قرمز. موها...روی نوک پنجه بلند شدم. ولی باز چیزی نمی شد دید.رفتم جلوترنمای کلی ورزشگاه رو از ضلع شرقی ببینم...صد هزار سرخ پوش همگی، همرنگ، همراه، پیروزی پرسپولیس رو یک صدا با فریاد و شیپور میخواستن. مثل روز قیامت بود، روز داوری.چنان انرژی از جمعیت ساطع می شد که یک آن حس کردم تو گردابی از آدمم و میخوام پایین تر برم. وسط میدون سبز. محل وقوع یک اتفاق بزرگ برای من...یاد روزی افتادم که برای اولین بار رفتم استادیوم آزادی:
من اونموقع به جای سیبیل، دو سه بیل و چهارتا کمچه داشتم که ذپرتی و مریض هم بودم و از بس گوشه گیر و عزلت نشین هم می بودم، تو عمرم صد نفر آدم رو یه جا ندیده بودم! برادر بی رحم منم، به حساب خواست خوشحالم کنه! گفت میای بریم استادیوم؟ بازی پرسپولیس و هما؟...حالا شما خودتون یه روز به یه بچه جغله تیفوسی پرسپولیسی یه همچین پیشنهادی بدین، خودتون محاسبه کنید انرژی تخلیه شده را!
رفتیم و من برای اولین بار وارد اون تونل لامصب شدم. مثل رحم مادر بود برای من. محل قطع یک چیز و شروع چیز دیگه بود برای من. صدای جمعیت توی تونل میپیچید و توّهم آمیزترین صدایی می شد که به عمرم شنیده بودم. و مردمی که دور هم جمع شدن برای دیدن نمایش بزرگ. از دریچه که گذشتم نمای روبروی من ضلع جنوبی استادیوم سرخ پوش بود. بغل به بغل آدم. رفتم کلوزیوم هایی که تو فیلمهای آپارات ممد جمیل بود و هر هفته با هزار خوشی و خنده و بچه های دیگه فامیل تو خونه ش جمع می شدیم، یه پارچه تقریبا سفید گنده از لبه ی ایوون روبرو آویزون میکرد، چشماشُ تیز می کرد،آپاراتشُ آتیش میکرد، میرفتیم... دست برادرم رو یک آن فشار دادم. بهت کرده بودم. شوکه شدم. اینا چند نفرن!؟
- فکر کنم شصت هفتاد هزار نفر.
من،بطور کامل،غرق شده بودم. محو تماشای فضا و ظبط اتفاقاتی بودم که می دیدم. و از همه مهمتر دیدن بازی علی پروین- بازیکن ایرانی که محبوب من بود- در میانه ی میدان. اما چرا پرسپولیس گل نمیزنه؟ یعنی چی؟ یه ژنتیک پرسپولیسی، برای اولین بار بیای استادیوم، بازی تیم محبوبت، بازیکن محبوبت، اما نود دقیقه هیچ گلی رد و بدل نشه و تو همش مثل اسپند رو آتیش بالا پایین بپری و دو سه مرتبه رو سر و کول مردم بیفتی که یالله یالله، ما گل میخوایم یالله!
داشتم از غصه دق میکردم. گریه م گرفته بود. به زمین و زمان فحش میدادم. فحش های ناجورها! به بخت و اقبالم، به داور، شیر سماور، به پسر جلوییم که با پرچمش وقت و بی وقت کادر پیش روی من رو می گرفت.نا امیدِ نا امید بودم که تق!...یک معجزه اتفاق افتاد.درست دقیقه نود،علی پروین از یک فاصله حدوداً چهل متری و با یک شوت سرکش دروازه ی هما رو فرو ریخت. منم تصمیم گرفتم استادیوم رو فرو بریزم!
فقط اولش یادمه که انقدر بالا پایین پریدم و هوار کشیدم و سوت زدم، آخرش برادرم و دوستش زیر بغلم رو گرفته بودن مثل مستهای می خونه ها کشون کشون آوردن انداختن تو رخت خوابم. مادرم بنده خدا یه نگاهی به من کرد، یه نگاهی به برادرم، گفت:
- بچه رو برده بودی اسیری!؟
- بابا این دیوونه ست! خودش این بلا رو سر خودش آورده!
مادرم گفت حالت خوبه؟ با تمام قدرتم ولی با صدای کسایی که بخاطر سرطان حنجره با میکروفونهای خاص حرف میزنن گفتم آره. و تمام. یه چیزهای گنگی از صدای داد بیداد مادرم سر برادرم یادمه...و فریادهایی که امروز برای پرسپولیس همیشه جاوید من از هر طرف سر می کشید. تمام استادیوم. تمام شهر. زنده باد پرسپولیس. پرسپولیس تهران، قهرمان ایران.
تمام.
خنده دارترين ترانه ايي كه در مورد تلويزيون ملي شنيدم:
بي تربيت*
ميگي از جنگ و كشاكش ميگي از حريق نفت كش
مجري اخبار و گزارش يه آدم دروغگوي ...
يه برنامه واسه جووني " روزهاتون سبز و آسموني!"
قدر ميكروفونُ ميدوني عشوه نيــــا آي بچه ...
ارتباط مستقيم و زنده بين يه شهر و چند تا ده
مجري جُـنگ خانواده جيغ نزن انقدر زنيكۀ ...
(استغفرالله!)
از زير چشم همديگرُ ميپاييدن چيزاي رئيس هاشونُ ميماليدن
با صداشون روحمونُ ساييدن با دروغهاشون اعصــابمونُ ...
( آقا اينجا خانواده نشسته!)
دكورهاي جلف و پر از گل گلهاي گلايل و سنبل
كلاغ با اداي بلبل اينارو از كجا گيرآوردن يه مشتي ...
همه برنامه ها پر از غصه مصاحبه با آدمهاي چرك و نشسته
فكر ميكنه خيـــــلي كاردرسته خجالت نميكشه مرتيكۀ ...
(لااله الالله!)
كتهاي قهوه اي،خنده هاي لوس مجري هاي بي معني و چاپلوس
ميگه همه دزدن بقيه جاسوس لعنت به هر چي آدم ...
(صلوات بفرست آقا!)
* يكي از آهنگهاي گروه راك كيوسك که میتونید از اینجا یا اونجا بدانلودید!
در پناه حق

ایرانیجماعتجمعاضداداستوپرمدعا!
قوزِمیتُ اُزگــَـلیو(رحمة الله علیه)
ببخشیدها،خیلی ببخشیدها،روم به دیفال، شرمنده،عذرمیخوام، ولی خیلی عصبانیم. چون معتقدم" با تمام تلاشی که میشه،هـِشکی مثل ایرونی نمیشه!":
1- تو یه خیابون یه سوپورمارکتی دیدم به نام " طهران مارکت".تابلوی این سوپورمارکت شامل عکسهای تهران قدیم،نخصوصاً سردر مجلس سنای سابق در میدان بهارستان فعلی بود.چیز جالبی که من تو این تابلو دیدم، یه تیکه چسب کوچولویی بود که روی خورشیدِ بالای شیرِ سردر مجلس چسبونده بودن!یکی نیست بگه تو اصلاً شکر میل میفرمایی عکس شیروخورشید میچسبونی سر در مغازه ت که روی خورشیدش روهم با چسب بپوشونی ای ایرانی که چو ایرانت نباشد سر کچل و"طهران مارکت" ت هم مباد!
2- دیشب اتفاقی تو پیامهای بازرگانی تلفیزیون اسلامی تبلیغ یه نرم کننده مو دیدم. یه خانمی هم با آب و تاب و لحنی جَوون برزخ کن در موردش توضیح میداد. با خودم فکریدم آخه کسی که موهاش همش زیر روسری و مقنعه و چادره، نرم کننده رو میخواد چه کار؟ واسه کجاش میخواد مصرف کنه؟ واسه چی نرمش کنه؟ واسه کی؟ اصلا چرا باید نرمش کنه؟ مگه...آخه...و قس علیهذا!
3- در خونه رو که باز کردم، یه مشت تراکت کوچولوی نماینده جات دور دوم انتخابات ریخت تو. گفتم آخه حلال زاده ها!هفت هشت تا تراکت تو یه خونه واسه چی میریزین؟ اونوقت اینم از وضع ناشران و کاتبان و خوانندگان و صغیر و کبیر که مینالن از گرانی و کمبود و هزار کوفت و زهرمار کاغذ تو این خراب شده!
4- عطف به بند قبلی، رو یکی از این تراکتها این جمله نوشته شده بود: "نمایندگانی انتخاب شوند که راه را برای خدمت دولت پرتلاش کنونی [که از شروع مسئولیتش تاحالا چپ و راست وزیر و وکیل عوض کرده، برنامه های غلط اجرا کرده،ملت هم چه تو خود این خراب شده،چه تو دنیا ده برابر گرفتارتر شده]هموارتر کنند." زدم تو بیبیلون که برام معنیش کنه. این رو نوشت: تو فکر میکنی؟ پس هستی؟ غلط کردی فکر میکنی هستی! اصلا هستی که هستی، به...به چی بگم آخه! به من چه که هستی! انقدر باش تا جونت از اونت در بیاد!
5- تنها جا تو دنیا که میان اینور تئاترشهرش مسجد میسازن تا شما تو سکوت سالن تاریک نمایش و پلاتوهای تمرین هم از صدای بلندگوهاش بهره مند بشید و اونورش هم ایستگاه مترو میزنن که از بساطی و هزار و یک شلوغی دیگه ش حال کنید، دارقوزآباد سفلی ست. میگید نه، برید ببینید.
6- گفتم مترو،یاد اونروز افتادم.سوار مترو شدم. غلغله ی روم. یه آقای ظاهراً متدینی با زیدیش بود یا زنش یا هر کی دیگه، نمیدونم. خانم چادری مثل خوشگلهای کلاب های استریپ تیزمیلۀ وسط رو چسبیده بود، داداشمون هم دستهاش به میله،نیم متر از خانوم فاصله گرفته بود هِچ، دستاش رو هم طوری باز کرده بود که به شعاع یک متر کسی به خانم نزدیک نباشه.بگو آخه ای برادرایرانی غیرتی مذهبی!تو که اینجوری هستی، مریضی هم واسه خودت زحمت درست میکنی هم واسه مردمی که چپیدن توی همدیگه و روشون هم نمیشه به تو بگن: با ناموس، ناموس ت رو با ماشین شخصی ببر اینوراونور تا انقدر از ترس دستمالی یه مشت بی ناموس، ملت رو تو زحمت نندازی بالام جان!
7- تو اتوبوس بودم. یکی داشت از موبایلش، با صدایی دیستورت،یه آهنگ مرحوم مهستی روگوش میکرد. ادامه ماجرا:
من- آقا میشه صدای اونو کمش کنی؟
اون- [با لهجه آذری] واسه چی کمش کنم؟ آهنگه دیگه!
(خنده م گرفت. اومدم چیزی نگم ولی دیدم طرف انگار مشت و مال میخواد!)
من- اتوبوس فضای عمومیه،من نمیخوام صدای آهنگت رو بشنوم.فهمیدی خوشتیپ؟واسه این!
(کله ش رو پایین انداخته بود و همچنان گوش میکرد. داغ کردم. با دست آروم دوسه بار زدم رو کتفش)
من- ببین عمو، بهت گفتم کمش کن. فارسی میفهمی؟
اون- خوب کجا گوش کنم؟
(باز خنده م گرفت.نکنه مرتیکه من رو سرکار گذاشته... یا واقعاً رجبه!؟)
من- سر قبر من!هر قبرستونی که میخوای گوش کن،خونه ت گوش کن. سر کارت گوش کن. هرجای دیگه غیر از اینجا.
اون- سر کارم نمیشه گوش کنم.
(باز خنده م گرفت. ولی باید داستان رو تموم میکردم. رفتم تو سینه ش)
من- خفه ش میکنی یا نه!؟
که اینبار طرف قرقرکنان موبایلش رو خاموش کرد و رفت ته اتوبوس. فکر میکنید چند ثانیه بعد چه اتفاقی افتاد؟ دیدم باز موبایلش رو روشن کرد ولی با صدای پایین تر،با صدای آروم تر قرقر میکرد و به صدای دیستورت و محزون تر یه مرحوم دیگه گوش میکرد! ای ایران ای مرز پر گـُهـ...ویل دِ بابایا!
8- خدا بیامرزاد مرحوم قوزِمیتُ اُزگــَلیو،خاورشناس و مستشرق غربی ایرانی شده رو که چندین سال پیش در محضرش بودم و بهم گفت فلانی، اگه نبود این یه وجب خاکی که روزی از اون ساخته شدم و روزی در اون سوخته میشم، میرفتم بی نام و نشون،گم و گور میشدم! تو دلم گفتم بابا دمت گرم، تو که خودت اول و اِندِ قضیه ای!
در پناه حق