|
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است
|

اتوبوس جهانگردي!
بسم الله،
يوم ماضي اسباب سفري درمعيت كاروان راهيان نور و صدا، پا داد به سرحدات ايران با وسيله اي كوچكتر اما شبيه به ماشين دودي خودمان كه در بلاد كفر آنرا " اتوبوس" نامند. الهُم اَغفِر ذنوبنا. لادين ها در نامگذاري وسايل اياب و ذهاب شان هم از كلمات مستهجن و فيلترلازم استفاده مي نمايند. امر كرديم تا معادل پارسي اش يافته يا بافته نشود احدي حق صحبت و كتابت نامش ندارد و همگان بايد طور(...) بنويسندش.
به كاروانسرايي بود و درحال پنچرگيري.في الفور شازده را فرموديم برود و ببيند جريان چيست و آمار اشخاص و مشخصاة اتو... را به جيك ثانيه درآورد. فهميديم كه كيومرث خان با جمعي اسراي تازي در حال مراجعت است به پشت خطوط خودي.او نيز في المجلس و سوء استفاده كنان از حيرت ما در باب اين درشكه ي جديد، سرمان را گول ماليده، سوار مركب خود كرده، گازش را بگير كه رفتيم!
اول چيز كه استعجاب ما را به حدّ شدّت وكفايت نمود، و بر خلاف اسب و استر ترامواهاي بلد تهران كه راه از بي راه مي شناسند، اين درشكه آهني راه از چاه نمي شناخت هِچّ، هي دور خود مي چرخيد، هي دور خود مي چرخيد! خدايا حوصله اي.از بس در برّ بيابان،حرص خوران و سرگردان چون قوم بني اسرائيل ول و ويلان،خسته نموديد ما را آخر! مدام به ناكجا و درهر جا يك معضل الكي. باز خوشا به حال آنان،كه موسي در كنار داشتند و مستظهر به الطاف شديد وخاص حضرت حق. بلد راه ما جوانكي بود عيسي نام و مي گفت:
" خدا رو شكر كنيد كه فهميدم راه رو اشتباه اومديم!"
كه اگر نمي فهميد ببين ديگر به كجا ي آن شب تيره مي رسيديم.اينهمه گز كرديم در سرحدات مُلك خويش، آنهم در مناطقي كه مثلا جنگي ست و ورود هر شخص منوط و ممنوع و تحت پوشش نظامي و ملي و ديني و كلاً همه جوره! دريغ ازاحدي ايراني كه نشاني پرسيم.آخر هرچيز منطق خودش را دارد برادر من.صد البت كه فواصل بين اين گم شدن ها و رفتن و رسيدن به يك گم شدگي ديگر نيز بايد حكماً و حتماً با يالوگ و حرف و داستان هاي خوب براي بچه هاي خوب پر مي شد و در هرمرحله هم مثل ملعبه " پلِي استاسيون" مجدداً بايد كاري كرد كارستان تا به سلامت از آن گذشت كه به حمدالله و بواسطه دعا و نذر و نيازات و همّت بروبچز اسير و كبير و صغير به خير و خوشي رفع و رجوع مي شد و دوباره گاز نوشابه ها را بگير بريم،روز از نو روزي از نو.
چيز جالب ديگري كه در اين اتوبوس مشاهده فرموديم دستگاهي بود به شكل يك تازه داماد، ولي مدام در حال استعمال شعار! بنده خدا،به خاطر كم عقلي گماشتگان و خاك بازي بي وقت، دچار حادثه و الكي الكي كور شد.اصلاً و ابداً نفهميديم اين جوان براي چه روي خاكريزي رفت كه در تيررس دشمن است ومي توانند به يك بچه خمپاره زِپـِرت آدم را قمصور بنمايند.جالب تر اينكه عزيز ما توسط يكي از اسراي تازي معاينه شد، كه آلرِدي قبلا با همين جوان چنان جيك تو جيك بوده، طرف اسم و رسم زن داداشمان را هم مي دانسته و با هم سري از هم سوا بوده اند.آنهم در سفري كوتاه ميان بلاد عثماني با ماشين دودي و نمي دانيم كه چه شد ايكي ثانيه اي مثل دو روح شده اند در دو سه تن!عجب سرگذشتي. ياد دوقلوهاي افسانه اي افتاديم .
بعد هم توسط يكي از همين اسرا كه گزليكي در جوراب قايم كرده بود بيربــِلـَه! و از اول هم كسي او را تفتيش نكرده بود، گروگان گرفته شد و سنگي به پايش بسته و مثل مسيح باز مصدوم رها شد تا ايشان در طي طريق حدود سه كيلومتري مسير سيماي خاردار و ميناي كاشته شده شعار بدهد و حرف بزند وبازشعار بدهد. دروغ چرا،تا قبر آآآآ! وقتي افتاد روي سيما و نور و صداي انفجار مينا را شنيديم خوشحال شديم كه برادرمان شربت شهادت را نوشيد و به شعارهايش جامه عمل پوشيد. وگرنه اِشعارش تا به كِي مي خواست ادامه يابد؟ اللهُ اعلم.
دلمان خوش بود به داستانهاي مجيد كه محبوب دوران شباب مان بود.نمي دانيم ميرزا كيومرث خان به اَمريه ي كدام شير پاك خورده اي پا در اين عرصه گذاشته كه اگر بفهميم جلوي توپ ش مي گذاريم. در يكي ديگرازمعابر گمشدگي،زره پوشي ديديم تازي نشان و سدّ راه.اول بند دلمان پاره شد. يك آن گفتيم تاج و تخت و سلطنتمان به يك هوس نابخردانه آرت شد و خود نيز به گلوله ي اين درشكه جهنمي پورت! ولي دوم ديديم كه شوفرش سر از سوراخ بيرون آورد و به لهجه شيرين اصفهاني فرمود:
" سلام عامو!"
و اسير تازي هم كه مثلاً گروگان بود شروع كرد به همنوايي و بشكن و بالا بنداز با وي در دستگاه ناسور كه :
" دلم مي خواد به اصفهان برگردم...برم اونجا بشينم، در كنار زاينده رود،فالوده خورم با بستني، دوغ و گوشفيل و..." قس عليهذا.
تازه دوريالي مان افتاد كه اي بابا! آن تانك براي پيك نيك در آنجاست واصلاً كلّ اين بگير و ببند و بكوب و بكشت و باقي قضايا، سركاريست. زره پوش دشمن را، ايراني سوار است و مرزدار ايراني نارنجكش هم الكي ست و اسير تازي بي حيايش شبها دستش را به دست دختر همسايه ديواربه ديوار مي داده و تِلِـپّي،مي پريده اينور ديوار و مدام از مهرويان خرمشهر،آبادان،اهواز،مسجد سليمان گفت و تعريف و تمجيد كه خلاصه داشت رگ غيرت ما را ورمي قلمباند! مي خواستيم دست به قبضه شويم كه شازده جلوي ما را گرفت.مرتيكه پدرسوخته اجنبي.
به شازده فرموديم دوسيه ي اين الدنگ بررسي شود. اگر ريگي به كفش ندارد، مثال ايام باستان يكي از دختران بيچاره ايراني را به عقد رسمي وي در آورند،شايد آرام گيرد و چند صباحي تجاوز به سرحدات ايران پيش نگيرد. والله! چكار كنيم؟ مُرديم از دست تازيان دشمني كه انگار واقعاً دوست بودند و در توّهمات ما به جنگ با ايرانيان آمده بودند و همه مثل برادر،شانه به شانه در كنار هم در اتو...ي مثل اتو... جهانگردي كه سالي يكبار از اينجا رد مي شود و مي رود در شب. به كجا؟ ايضاً اللهُ اعلم.
ديگر امري نيست آقاجان!
تمام
ناصرالدين شاه قاجار