تبليغاتX
باشگاه مشت زنی
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است

                                  

                         تلألو روانی ها در سکوت بره ها

                                           یا

                 بیا بریم به پارک وی، پارک وی هنوز قشنگه!

 

 

 

بسم الله،

خدایشان بیامرزد رفتگان که باید طلا گرفت کلامشان را و اینکه " دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید" یا " خلق را تقلیدشان بر باد داد".دوره زمانه ای شده عجیباً غریبا.علیرغم اینکه ناصرالدین شاه قاجاریم و سلطان بن سلطان...فلان! احدی به حرف ما  تره هم خورد نمی کند.فرموده بودیم یک شیر پاک خورده ای به داد این نسل جوان برسد، دریغ از فریادرسی. امر کردیم بر دیدن و باز دیدن فقره جاتی که قرار است توسط اساتید وطنی کپی مالی! شوند، که آنهم انگار نه انگار. واقعاً چرا؟

خواهشاً اینچنین ننمائید که اسم بد نامی اش می ماند و بس. حداقل طوری بنمائید تا در پایان کار، خدا و ما و شما هم راضی،همه  بگویند خسته نباشید. نخصوصاً! وقتی قاتلی  تبر به دست، اول شوخی شوخی درب اندرونی را با آن وضع می شکاند و سپس جدّی جدّی پدر زنش را می جـِراند،باید کمی مراقب تر بود که مادرخودش  را با ماهیتابه نترکاند وعاقبة الامر نمالانـََد اعصاب و وقت مردم را! ...لا اله الالله.

پرده به این باسمه ای، اشخاص بدون بُعد و الکی سرپا و گاهاً اضافی،دیالوگ هایی بدون روح و کاربرد و اصلاً بی بو، داستان و پیرنگی تو خالی بعلاوه یک موسیقی متن ماست مالی،می شود محتویات  پرده ی پارک وی،آنهم از کسی که انتظارش نیست خداوکیلی! البته دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ . حق النمایش مان دور هم ریخته نشد که در بعض صحنات از دیالوگ ها و بازیها و دکوپاش و موسیقی تا سر حد دل درد خندیدیم. نه تنها ما و هیئت همراه، که تماشاچی جماعت نما! مثلاً صحنۀ بیان حقایق خاندان دراکولا از زبان  کلفت لال  دارالمجانین.این صحنه معرکه بود. یاد اخبار ناشنوایان افتادیم. یعنی یک آدم سر و زبان دار در آن حوالی نبود که به قند فارسی اطلاعات بدهد و مجبورمان نکند دیلماج بیاوریم؟ اینجا سینماست برادر من، نه  وقایع الاتفاقیۀ عصرگاهی!

ولی از این پسر دیوانه تر زنش بود. حاضریم دو دستی بر روی مصحف قسم بخوریم که دخترک از همسرش روانی تر بود و جداً مُخش رها،ولی تا حالا رو نکرده بوده. این مار غاشیه در شکنجه های قرون وسطایی خویش تا جایی پیش رفت که باید پناه برد به عقرب جرّاره.از سیگار خاموش کردن روی دست و قوری داغ روی سر خالی کردن بگیر تا آخر سر حق این شوهرعوضی مریض مرده شور برده را کف دستش گذاشتن، آنهم با ساتور! یکی نیست بگوید مسلمان،به جای این کارها خودتان را به حکیم نشان دهید یا به قول ابوی تاجدارم، عقلتان را آب کشید! این هم شد کار؟ اگراین حرکت فردا میان رعایای شهر و روستا علاوه بر دیگر حرکات همآزاری باب نشد! این خط، این نشان.

کوهیار هم که ماشاءلله.« ضرتانقلی خان» بیشتر برازنده اش بود تا کوهیار.دیوانه جماعت به این الدنگی ندیده بودیم. پدرسوخته با تبر آدم می کشد، خود را خویش و قوم حکیم هانیبال لکتر می نمایاند،سپس با پردۀ «داستان لاو» توی حال می رود و با صفحه سنگی « یتیمی درد بی درمان یتیمی » به خواب فرشتگان. نه، واقعاً که چی!؟ و یا مثل سگ به دیوزگی محبت و بخشش می افتد و از کس و ناکس کتک می خورد و سپس نا اهل بیتش را امر و نهی می کند! اول  و با اُرد هایی که داد فکر کردیم قصد دارد گربه را دم حجله یقه کند، ولی دوم دیدیم نات اونلی از این بخارها ندارد،بات آلسو اگر تسمۀ چرمی کذا و گوی مربوطه را به دهان بندد  و ازخانم بخواهد که با شلاق به جانش افتد هم نباید زیاد تعجب کرد!

 یا بعد از آنهمه بگیر و ببند و دَوَنگ و بکُشت،زلفی مِش می کند،عینک دود به چشم می زند و سپس به مادر دیوانه تر از همه اش می گوید:

                                    " مامی اگه گفتی من کی ام!؟ "

فکر کرده اند با دسته ی کورها طرفند! البته طرف هم بودند. امنیۀ بارانی پوشی که فقط بلد است سوالات سریالی بکند وهنرش این است: با انگشت به شحنه ها اشارت که هر کدام از کدام قسمت دیوار خانه بالا بروند! پدر نجسّی خوری که از دوماه غیبت دخترش متعجب نیست و یکدفعه به ضرب و زور زمین و زمان نگران می شود که جداً این دختر کجاست؟ مادری که آخر تیریپ روانشناس است ودخترش را درآن وضع بیشتر استادانه روان پریشی می کند تا روانشناسی.عاشقی که شاهد عقد معشوق می شود و و و.... به جرأت می گوییم، دراین پرده همه یک جور، یک سیمشان تک فاز می زد که ازهمان اول هم برقشان رفت. باور ندارید؟ بروید، ببینید، باور کنید.

حق بیامرزد استاد کوبریک ارمنی وآقا هیچ کاک باخترانی وآلن پارکر خان انگلیزی و بقیه اساتید زنده و مرده را، که چپ و راست یادشان کردیم واگر نبودند چه خاکی به سرمی کردیم، نمی دانیم.در این باب هیچ اوامری  هم نمی فرمائیم و هر شلنگ تخته ای هم بلدید بیندازید.استر ما از کرگی دم نداشت،سینمای اندرونی ما نیز ایضاً پرده دار و سازمان و پردۀ بسامان.

خداوند سوسکش کند هر که در کار، سهل انگار باشد! آمین.

 

                                                      دیگر امری نداریم

                                                            والسلام

                                               ناصــرالدیــن شـــاه قـــاجـــار

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت   توسط شهاب   | 

         

         ملاحظاتی منباب راسیسم و نازیسم و مردم سالاریسیسم!

 

             

 

 

" طرز لباس پوشیدن ما نیزوس از مسائلی اوس که باید توجه خاص در آن بشودوس...بطور مسلم طرز لباس پوشیدن هم باید سخت[تحت] کنترل و نظام درستی قرار گیردوس.

...این وضع زندگی مفاسد دیگر به بار میاوردوس و از آن جهت اوس که در سالهای اخیر شیک پوشی جوانان باعث شده که دختران نیز در فکر آرایش خود باشندوس و چقدر از دختران در چند سال اخیر رو به فساد رفته[...] نتیجه نباید غیر از این باشدوس. ملتی که برنامه زندگی خود را روی شیک پوشی و خوشگذرانی قرار داده اوس، بایستی با دست خود موجباتی برای از بین بردن نسل خویش فراهم سازدوس.

...دولت راسیست نه فقط وظیفه دار است که در تقویت نیروی جسمی فرزندان در آموزشگاها کوشش نمایدوس، بایستی با برنامه های منظم  رفتار و کردار کودکان را در خارج از مدرسه نیز تحت نظر بگیردوس...ولازم است برنامه های وسیع برای کنترل آنان در نظر گرفته شوندوس.

...نمی دانم درس تاریخ چه فایده ای برای جوانان داردوس و تا امروز چه استفاده ای از آن کرده اندوس...نتیجه ای که در حال حاضر از درس تاریخ عاید ما شده اوس تقریباً هشتاد درصد آن مضحک و خنده آور اوس...پس بهترین وظیفه دولت راسیست این اوس که دستور بدهد یک نوع تاریخ عمومی برای جوانان بنویسندوس که در آن ..." *

 

* برگرفته از کتیبه های  نبرد من (Mein Kamph) نوشته آدولفوس هیتلروس.

    ترجمه ع.ش  انتشارات شهریار- خرد/ عکس از وبلاگ ذهن زیبا

 

یَه روزی یَه کسی یَه جایی گفته که! بگید؟... تاریخ مثل هِمین تلویزیون خودمون تکراری هم، نشون، میده یا نمیده؟...نشون میده!... یَک بار تراژیــــــــــــک... یَه بار دیگه، کمدی!...منتها همراه با عملیات ژانگولر و شاموورتی و هفت صندوقی!... یَه صلوات بفرستید.

 

                                                                  در پناه حق

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت   توسط شهاب   |