|
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است
|
Bring the boys back home!*
یا
خون بازی از نوع سوم!
بسم الله،
می فرماید: ...خوش بود گردش صحرا و خیابان و تماشای" اخراجی ها" و "خون بازی" به تماشاخانه های بلد تهران در فصل بهار!
بی مقدمه،نخست و تا جایی که ما می دانیم و دیده و شنیده ایم، خون بازی اصطلاحی است میان جماعت اهل عمل، بدین منوال که هنگام انجکسیون مواد مخدره در میان ورید، فرد خون خود را به درون محفظه می کشد و سپس ترکیب جدید را با جلو و عقب کردن پمپ، در ورید و محفظه جابجا می کند و این هنگام معاشقه فرد است و مواد. زیبا ترین سکانسی که از این لحظه ترسناک و هول انگیز دیده ایم در پرده ی پالپ فیکسیون بود. حال این پرده ی وطنی چه ربطی به این فرایند و نام داشت، الله و اعلم.
خداوند نیامرزد باعث و بانی د ُگما را، که بیچاره کرد ما را! مردیم انقدر صحنات دوربین روی دست دیدیم. سرمان گیج رفت.حالت قصیان گرفتیم.پائین بالا شدیم. احساس دیدن یک پرده ی مستند یا خانگی را داشتیم، نه سینما. آخر یکی نیست بگوید پدرآمرزیده ها،در فرنگ هم بعضی صحنات با این طریق جواب می گیرند و بعضی نیزخفقان آور می گردند و رو مخی و یقه پاره کن!
دیگر اینکه شنیدیم پرده نامه ی پرده، توسط رجیستور و جمعی از دوستان و همکاران نویسنده نمایشی نگاشته شده که جای تعجب داشت.اینهمه بُرنده و دوزنده و پوشنده، ولی باز افول داستان از نیمه و بی خاصیتی ایضاً بعضی مکالمات و جریان درز اطلاعات و جایگاه نقاط عطف و اوج داستان از بسیاری جهات جای تأمل داشت. خود پرده هم که نام و نشان دو رجیستور را بر خود دارد. یک مویز و چهل قلندر؟ به شازده فرمودیم اگر ده، بیست رستم دیگر اضافه می گردید، احتمالا یکی از بهترین پرده های سال را مشاهده می نمودیم.پدر سوخته خندید!
و اما نقش آفرینی دخترک معتاد.خیلی زمان بود که نقش آفرینی خاصی از خیل جوانان و نوباوگان سینما ندیده بودیم که در این پرده چشممان مشعشع شد به بازی این جوانک با استعداد و هوشمند.غیراز دو سه نکته ی کوچک - که آنها را هم از چشم رجیستورمی بینیم- قوی ترین نقش آفرینی این اواخرمشاهده شد. باید آفرین گفت به این دختر.
و اما روایت فتح اخراجی ها.همه سان داستان جنگ های ایرانیان و تازیان شنیده ودیده بودیم غیر از این یک فقره که الحمدلله آنهم رؤیت شد.باید پرده و هنرمندی رجیستور آن را بر پرده دید، آنوقت گفت که "جیب برها به بهشت نمی روند" یا عرق خورها یا قماربازان و خال کوبان صُور قبیحه بر دست و تارک الصلاتان و دزدان و قاپ اندازان و پاسور بازان و...[نفسمان بند آمد!]
تا حال فکر می کردیم شربت شیرین شهادت نوشیدن مراحل و مراتب دارد و هر بوریابافی را به کارگاه حریر راهی نیست، که پس از نود دقیقه پیکار بی امان و طرح معادلات و مجادلات و مناظرات بی شمار و پر شعار، دریافتیم که نه خیر،همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید.
اول اینکه به جز یک مورد،شاهد سطحی و دم دستی ترین نقش آفرینی ها در این پرده بودیم. یکسری آدم کلیشه ای سریالی نخ نما که حتی در خط مقدم جبهه هم دست از شلوار شش جیب و کاپشن خلبانی و دستمال یزدی و چاروق خود برنمی دارند، که حرف مرد یکی است:
" یا دختر میرزا، یا خودمُ به[...] میدم! خداییش شوخی هم ندارم!"
یک لمپنی می خواهد زن بگیرد،هم پالگی هایش نیز با او همراه می شوند و بزن بریم، پیش به سوی جبهه ها! که این بار لیلی با کیست؟...لا اله الالله!
باز هم نمی دانیم در این مملکت چه خبر است. در جایی که شریف ترین، بزرگوارترین، غیورترین و سربازترین جوانان ممالک محروسه ایران خود را بر روی «مینا»ی ضد تانک و«سیما»ی خاردار می اندازند تا دوستان از روی جنازه های لت و پار شده ی آنها بگذرند، لات جوانمرد زندان رفته و دروغگو و دغل باز ما که به جبهه رفته تا عکسهایش را آنجا بگیرد و برگردد و سوار سوزوکی 250شود و آنها را به میرزا نشان دهد تا او نیز دخترش را به وی بدهد، با گیوه- که احتمالاً نشان فرهنگی ایران زمین است و یادگار دوران جهالت و زندان- محکم و استوار، پا بر خاک ایران میساید و پیش می رود تا معبر باز شود و به بچه ها که:
" میثم، مسلم...میثم، مسلم...آقاجون ها رو یاعلی کن بیاد!"
و دوستان فرمانده که بوی گازهای معدوی را با شیمیایی اشتباه می گیرند!شرم آور است.در این پرده اصلاْ نشانی از سینما ندیدیم که یکسری دیالوگها،بازی ها، اشخاص و موقعیت های طنزهای شبانه صدا و سیمایی، به اضافه کمی سر و صدا و گرد و خاک و توپ و تانک، کمی استحاله، شهادت به میزان کافی ودو پیمانه ی پُر بی سوادی می شود پرده ی اخراجی ها که بنا براخبار و شنیده ها درافواه،این پرده بهترین پرده ی جشنواره پنج قاره فجراز دید مشتری ها نیز شناخته شده و قرار است تریلوژی هم بشود! خداوند ختم به خیر گرداند که نه هر سلندری، قلندری نیز داند.
دیگر امری نداریم
والسلام
نـــاصـرالـدیـن شــــاه قـــــــاجـــــــار
*: بچه ها را به خانه بازگردانید[PINK FLOYD/the wall]
سپاس ایزد یکتا را، که دیدار دوباره ی رستاخیز طبیعت به ما ارزانی داشت و نوروزش را بر جسم و جان ما و رنگی نو بر پندار و کردار و گفتار ما. بادهای فرح انگیز پر نوازش ساخت و دلها در عشق به یکدیگر نواخت. روز نو شد و از این نوروز، آبها روان، بادها وزان، خاک زنده،لبها خندان و دلها روشن شد.
سپاس مادر زمین و خاک را، که یک سال دیگر بار ما بردوش نهاد و چون گاهواری بر خود آرام بخشید. گیاه سبز بهر طبع و نظر پروراند و جای پای بدی های ما بر خود پوشاند.
سپاس خورشید را،که تابش زندگی بخش خویش دوباره بر ما ارزانی داشت و روزاز نو و روزی از نو آغاز کرد. یخ ها آب کرد و موّدت و دوستی بر جای نشاند.
سپاس باد را، که دانه ها بر دست خویش پراکند و بوی خوش جوانه و گل و سنبل بر مشام رساند.
سپاس و صد سپاس آب را، که دانه های باد را، همه را،بر خاک سیراب کرد و به سوی نور بالا برد، تا که سروی شوند و یا پشته ای ناچیز.
پروردگارا،ای ایزد یکتا و بی مثال، ای نور جاودان، حال ما چون طبیعت دگرگون قرار ده، به بهترین حال.
آمین
نوروز، این عهد باستانی، بر همگان خجسته و ایام به کام
در پناه دادار یکتا.