تبليغاتX
باشگاه مشت زنی
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است

                    برداشت و ترکیبی آزاد از:

              دو سکانس آغازین" قیصر" و"پدرخوانده"

 

                                ( ادامه)

 

داخلی- منزل دُن ویتو کورلئونه- روز

در خانه جشن عروسی است و صدای ضعیفی ازبیرون اتاق کار

دُن کورلئونه شنیده می شود.خان دایی نشسته و صحبت می کند.

          

خان دایی- من سالها پیش اومدم آمریکا. درآمریکا پول در آوردم،

             ولی دخترمونُ  با آداب  و رسوم ایرانی تربیت کردیم.

             همونطوری که خودمون بزرگ شدیم. در ضمن ازش

             خواستم که شرافت خانوادگی مون رو حفظ  کنه. اون

             با یه  پسر جوون دوست شد. یه اراذل. باهاش به سینما

             و پارتی می رفت و تا دیروقت بیرون می موند. مدتها

             به همین منوال گذشت تا اینکه دوماه پیش دخترمونُ برد

             سواری.با یه دوست دیگه ش.خدائی خودش نمیخواست

             ولی با زوربهش مواد مخدردادن.اول مقاومت می کنه!

             بعد سعی کردن که ازش سوءاستفاده کنن.اونهم مثلا از

             شرفش دفاع میکنه و اونا هم مثل یه حیوون بهش مواد

            می دن... وقتی به بیمارستان رفتم،دیدم دماغ عمل کرده

            قشنگش شکسته بود.روده هاش ازدهنش بیرون زده بود

            و با سیم آرواره هاشُ بسته بودن. از شدت نشئگی حتی

            نمی تونست گریه کنه....

            رفتم پیش پلیس، مثل هرشهروند دیگه.هردوتا شون به

            محاکمه کشیده شدن...ولی دادگاه تحت عنوان عبارت

            مقدس پول چایی مجرمین روآزاد کرد.مفهوم پول چایی

            تواین کشوریعنی آمریکا، مساویه با آزاد کردن مجرمین

            و ازبین بردن حقوق حقه انسانهای بد بختی مثل دخترمن

            و اون حرومزاده ها بعد از آزاد شدن به من خندیدن. بعد

            به آبجیم گفتم برای عدالت باید بریم پیش دُن کورلئونه.

         

دُن- چرا رفتی پیش پلیس؟ چرا اول نیومدی پیش من؟

خان دایی- برای اینکه فکرمی کردم پلیس به دادم می رسه،ولی

             متأسفانه اینطورنبود.حالا ازتون می خوام به خواهشم

             عمل کنید.

دُن- چه خواهشی؟

[خان دایی بلند شده و درگوش دُن چیزی نجوا می کند]

           

 

دُن- برات متأسفم.

خان دایی- هرچقدرتو گلوش گیرکرده باشه می دم.

دُن- ما سالهاست همدیگه رو می شناسیم، ولی این اولین باره که

      برای مشورت و کمک اومدی پیش من...یادم  نمیاد حتی  یه

      دفعه منُ برای یه چایی قند پهلو به خونـَت دعوت کرده باشی

      درحالیکه دخترم،جی جی باجی تنها دختر شماست. بهتره  رو

      راست باشیم.توهیچوقت طالب دوستی با من نبودی...

      می ترسیدی بیای پیش من.

          

  

خان دایی- نمی خواستم تو دردسربیفتم.

دُن- می فهمم...توهرچی خواستی تواین کشور به دست آوردی.

     زندگی خوبی به هم زدی.باهمه هم دوست هستی برای اینکه

     مایه خرج می کنی واحتیاجی به دوستی من نداشتی. اوم...

     حالا اومدی پیشمُ میگی: دُن کورلئونه! من عدالت می خوام.

     تازه اونم  درست  نخواستی...دوستیتُ  ابراز نمی کنی.حتی

     پدرخوانده هم خطابم نمی کنی و روزعروسی دخترم اومدی

     خونه م وازمن می خوای مرتکب قتل بشم، اونم برای پول!

خان دایی- من عدالت خواستم.

دُن- این بی عدالتیه،چون فکرمی کنم دخترت زنه و برطبق قانون

      این کشور نصف یه مرد بحساب میاد.

خان دایی- پس عذابشون بدین،اونقدرکه دخترم عذاب کشید. چقدر

             تقدیم کنم؟

            

دُن کورلئونه گربه ی بدبختی را که در بغل دارد پرت می کند، گیلاس ماءالشعیرش را به دیوارکوبیده و کنارپنجره می رود.

دُن- خان دایی، خان دایی!...من چه کار کردم که انقدر بهم  بی

     احترامی می کنی؟ اگه دوستی منُ خواسته بودی،آشغالهایی

     که اون بلا رو سردخترت آوردن الان عذاب می کشیدن.

                

    اگه آدم شریفی مثل تو دشمن پیدا می کرد، دشمن منم می شد

     واونوقت مجبورمی شدم... حقت رو بگیرم.

خان دایی- دوستم باشید...

[دُن یک قمیش کوچولو می آید]

خان دایی- ...پدرخوانده.[ کِتف دُن را می بوسد]

              

دُن- باشه. ممکنه اونروز نیاد، به هرحال ...شاید  یه وقتی ازت

     تقاضایی کنم ولی تا اون روز این خدمتُ به عنوان هدیه ی

     روزعروسی دخترم بپذیر.

خان دایی- متشکرم.خیلی ممنون

دُن- باشه.

خان دایی می رود. تام هیگن جلو می آید.

دُن- دنبال کاراین بابا روبگیر.افرادیُ بزار که زیاد احساساتی

     نشن. نمی خوام بکشن... میخوام فقط همونطورکه خودش

     خواست یه کمی عذابشون بدن.

یکدفعه سرو صدای زیادی از مهمانان عروسی بلند می شود.

دُن- این...این سر و صدا ها چیه!؟[از پنجره نگاهی می کند]

      آه!...تایلر دردن.اینهمه راه از تهران اومده.گفتم که میاد!

هیگن- به خاطرشما اومده، حتماً باز مشکلی داره.

دُن- به هر حال که اومده.

دُن به استقبال تایلر می رود.

داخلی- ادامه

تایلر روی میز نشسته و سر در گریبان است.

تایلر- نمیدونم چکار بکنم. سینمامون ضعیفه. ضعیف!...اگه سالی

        چهارتا فیلم درست درمون بدن ببینیم دوباره محبوبیت سابق

        روپیدا میکنن.ولی این یارو که مسئوله بهم نمیده، رئیس

         سینما...

دُن- اسمش چیه؟

تایلر- حالا بماند!...بهم حال نمیده.میگه امکان نداره،امکان نداره!

       جریانی که این فیلمُ ازروش ساختن با حاله و درباره ی یه

       بنده خدای دیگه ست مثل خود من و شما...حتی لازم نیست

       شاموورتی بازی دربیاریم،نمی دونم چه کارکنم، نمی دونم

       چه کار کنم![گریه می کند]

دُن یکدفعه  چند چـَک افسری  به تایلر می زند.

دُن- مثل یه مرد رفتارکن!...تو چه ت شده!؟ بخاطر اینکه فیلمها

      بهت حال ندادن داری مثل زنها گریه میکنی!؟[با ادای تایلر]

      چی کار کنم،چی کار کنم!...قوی باش مرد،قوی باش!...وقت

     صرف خونواده ت هم میکنی؟

تایلر- بله، زیاد.

دُن- خوبه، چون مردی که وقت صرف خونواده ش نکنه مرد

     واقعی نیست...بیا اینجا بینم[تایلر را ورانداز می کند] هوم...

     خیلی بد شدی. استراحت کن. تا یک ماه دیگه... این یارو دم 

     کلفته، فیلمیُ که تو بخوای بهت میده.

تایلر- خیلی دیره. چند وقت دیگه جشنواره فجرشروع میشه.

دُن- پیشنهادی بهش میدم که نتونه رد کنه!...خوب،حالا بروبیرون

     از مهمونی لذت ببر...هـِی تایلر، بذارش به عهده ی خودم!

تایلر- چشم [می رود]

دُن در را می بندد و خسته و بی حوصله از ته دل می گوید:

                   پـُـف!

لیوان ماءالشعیرش را بر میدارد و جرعه ای می خورد.

دُن- دخترم چه ساعتی با داماد میره؟

هیگن- چند دقیقه بعد از بریدن کیک.

دُن- دیگه.

هیگن- سولاتسو تلفن کرد.باید هفته ی آینده یه روز رو باهاش

        قرار بزاریم.

دُن- بزار برای وقتی که از ارشاد برگشتی.

هیگن در جایش جابجا می شود. متعجب است.

هیگن- برای چی باید برم « ارشاد»!؟

دُن- بعد از حرفهای امشب، می خوام  با این صاحاب، سینمائه

     صحبت کنی و بگی یه حرکتی بکنه...اگه مطلب دیگه ای

     نیست برگردم به عروسی دخترم.

لیوان ماءالشعیر را بر روی میز می گذارد و می رود.

              

 

                             پـــایــــان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت   توسط شهاب   | 

                       برداشت و ترکیبی آزاد از:

              دو سکانس آغازین" قیصر" و"پدرخوانده"

 

روز- داخلی - بیمارستانی در لس انجلس.

 

   

            

 

ننه- وای چه خاکی به سرم شد. وای دخترم.حالا جواب برادراشُ

     چی بدم آخه؟

خان دایی- یا باب الحوائج...

ننه-آقا داداش،اگردخترنازنینم ازدستم بره جواب پسرهامُ چی بدم؟

      جواب فرمون رو چی بدم که تواین دنیاهمین یه خواهرُ داره

     وجونش برای این دختردر میره؟...وای خدا! جواب قیصرُ

     چی بدم؟...

یک دخترخانم چادری کنار ننه نشسته.

دختر- چی شده خانم، دخترته؟

ننه- آره ننه.

دختر- چیزی خورده؟

ننه- آره ننه، اکس خورده. خیلی هم خورده.

دختر- شاید خاطرخواه بوده. پسرعمویی، پسردایی،زید فابریکی!

        ...آخه همینطوری؟

فرمون خان از انتهای راهرو جلو می آید.

             

 

خان دایی- وای خدا! فرمون اومد.

فرمون- چی شده؟...گریه نکن ننه.انقدربی تابی نکن ننه...هرچی

          مقدّرباشه همونه...چی شده؟...آخه ناسلامتی ما داداششیم،

          چی شده می گم؟

خان دایی- اکس خورده فرمون خان.ما بی هوا بودیم یکدفعه دیدیم

             افتاد لب حوض. رنگش شده بود عینهواین دیوار.

فرمون ناراحت، کنارپنجره می رود.

فرمون- یا قمربنی هاشم،اونُ واسه ما زنده نگه دار،نکنه یه وقت

          بمیره!

دختر- این آقا برادرشه؟

ننه- آره ننه، برادر بزرگشه.

دختر- خدا ایشالله صبرش بده، قصّابه؟

ننه- نه جونم،فرمون معروفه.

دختر- پس فرمون، فرمون که میگن اینه!؟

ننه- آره ننه.

دختر- منم مال محل شمام.زیرگذرتهرانجلس.میگن خیلی بروبرو

        داشته... بچه معروف محل بوده، بعد رفته دبی وهمه چیُ

       گذاشته کنار و یه بیزنس من شده.

ننه همچنان گریه می کند. دکتر می رسد.

        

  

دکتر- ببخشید، شما پدرمرحومه هستید؟

خان دایی- نه، من دایی شم. حالش چطوره؟

دکتر- والله خیلی دیرشده بود.خیلی خورده بود، نتونستیم کاری

        بکنیم. متأسفم.

       

 

فرمون- یا امام هشتم... یا امام هشتم...

          فرمون- خان دایی جون، تو ننه رو ببرخونه... منم میرم دکونُ

                    ببندم بیام.

دکتر- این کاغذ تو سینه ش بود. بیا پهلو خودت نگه دار. همه 

        کس که محرم نیستن.

ننه کاغذ را می گیرد. اعظم می رسد.

اعظم- سوزی کجاست؟

ننه- تموم کرد.

اعظم- سوزی جونم...سوزی!...

دختر- این کیه انقدربی تابی می کنه؟

خان دایی- مگه تو فضولی دختر!؟...این اعظم،شیرینی خورده ی

             برادرکوچیکه ی فرمونه!

داخلی- آپارتمانی در بورلی هیلز- ادامه

ننه کاغذ را به دایی می دهد.

ننه- قربون دستت،اینُ بخون.بین خودمون بمونه.این کاغذ سوزیه

      که توش یه چیزایی نوشته. حتماً نوشته که چرا...چرا این 

      کارُ کرده.

دایی- خدمت سروران خودم...مادرجون،داداش فرمون و داداش

       قیصر و خان دایی...حالا که میون شماها نیستم....[مکث]

ننه-... بخون داداش.

خان دایی- من خودم می خونم، بعداً برات تعریف می کنم.

[نماهایی ازاکس پارتی سوزی و منصورمیان خواندن خان دایی]

        

        

 

خان دایی- چه خوب شد که ازاین دنیا رفت. وَاِلا جواب قیصر و 

           فرمونُ چی می داد.حالا فرمون دیپلم داره،میشه ساکتش

           کرد. قیصرُ بگو، اون می کشتش!

ننه- آخه داداش بگوچی شده؟

خان دایی- آبجی خیلی بده! نخواه که واست بگم.

ننه- حالا که کاراز کار گذشته. اونی که نباید بشه شده. آخه من

      مادرشم، بگو داداش، بگو چی شده؟

خان دایی- ...چی بگم، چی بگم...خدا انشاءلله به همه ی ما صبر

             بده.اون وقتی میرفته خونه بدری که فال قهوه بگیرن،

            یه روز منصور، داداش بزرگه ی بدری به  یه هوایی 

             میبردش بیرون و...چی بگم دیگه...

ننه- یا فاطمه زهرا...خاک برسرم شد. خدا!

خان دایی- همش به طفل معصوم می گفته یه شب می گیرمت،

             اما دیگه اون چیز شده بوده و هیچ راهی نداشته.

فرمون از در وارد می شود و گوشش را تیز می کند.

فرمون- پس اون طفل معصوم رو بی اتیکتش کردن!من ازنصفه

          رسیدم خان دایی، کی؟ گفتم کی؟ دِ حرف بزن خان دایی.

          چرا حرف نمی زنی خان دایی؟

خان دایی- منصور آب شنگول!

فرمون- ای بی معرفت های ضایع.

فرمون از درون صندوقچه چاقویش را بیرون می آورد.

               

فرمون- خونشُ می ریزم!

ننه- نه فرمون! ننه تو قسم خورده بودی. توبه کردی. قسمتُ فرو

      بده و صلوات بفرست.

فرمون- ولم کن ننه! من نمی تونم ساکت بشینم.ولم کن.من بیخیال

         شم، قیصراین بولوار رو به خون می کشه...ولی پیشتراز

         اون من این کارُمی کنم. به ناموس زهرا تیکه تیکه شون

          می کنم. ولم کن بزاربرم.

خان دایی- اول منُ بزن، بعد برو!...واسه پهلوون خاریه. توقسم

            خورده بودی فرمون.چاقورو بده من وصلوات بفرست.

فرمون چاقو را الکی به خان دایی می دهد.

فرمون- نمیخوام بگن خواهرزاده ت بی کلاسه.دست خالی میرم.

داخلی- منزل آب شنگول ها- ادامه

                

 

برادران آب شنگول در خانه جمع هستند. فرمون وارد می شود.

               

 

فرمون- بی غیرت! توازیه سگ کمتری. آبجیم خودشُ کشت!

        

 

منصور- اینُ همه ی بولوار می دونن.

فرمون- بزاراینُ داداشهای دیگه ت هم بفهمن. منصورداداشتون

          آبجی مُ کشت!

منصور- اون داره چَرت و پَرت می گه!

فرمون- اول اون طفل معصومُ بی اتیکت کرد،بعد عینهو سگ

          زد زیرش.

         

 

          بزارداداشهای دیگت هم بفهمن که توچقدر نالوتی هستی،

          ناکس!

        

 

فرمون حمله می کند.داداش منصورجلوی او را می گیرد.

        

 

رحیم-  کِـریم!!

              

 

کریم چاقو را تا دسته درشکم فرمون فرو می کند.

فرمون- ...قیصرکجایی که داداشتُ کشتن!

رحیم- ...فرمون فرمون که می گفتن، این بود!؟

کریم- همش الکیه.هرکس و ناکس خیال می کنه زرنگه.با ما

        کسی نمیتونه دربیفته.

منصور- ازبرادرکوچیکش بترسین، یالله! تو بولوارشلوغه. از

           رو پشت بوم می بریمش.

برادران آب شنگول جنازه فرمون را درحالیکه یک چاقو در

دستش می گذارند، برروی بام یک حمام ایرانی رها می کنند.

 

                              (ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت   توسط شهاب   |