|
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است
|
اطلاعیه

سلام.
نه خیر،این بشردرست بشو نیست که نیست. حضرت آدمُ نمی فرمائیم ها!این مسئول باشگاه مشت زنی مد نظرمونه.دراین یک سال هیچ تغییری حاصل نشد وذاتش هیچ توفیری نکرد. مسئول باشگاه مشت زنی نه ها! جسارتاً این سینمای ایرانُ ایضاً می فرمائیم.چندین ساله که هرچی کوبیدیم و کوبیدند،به دربسته خورد.[منظورتیم ملی یاخچی آباد است،با سینمای ایران اشتباه نشه!]که این سینما یا سینشـُما به انگاراین حقیرِ کف گیرِ سراپا تقصیر،پنداری طلسم شده و"حَبِّ اتـُم" که سهله، "ویاگرا" هم براین مادرمرده کارسازنیست.شاید هم جور دیگراست واللهُ اعلم.
دیروزبعد مدت ها" صمدآقا" را دیدیم که می خواست بیاد تهران خوشبخت شه.به اون هم جریانُ گفتیم. با همون لهجه ی شیرینش فرمود:
" کارخدا رو چه دیدی؟کارخدا رو چه دیدی؟ یه وخ شاید یکی بیاد و یه کاری بکنه کارستون!"
و ادامه داد: " ما که ازبالا و پائین ولش کردیم،ولی تورو خدا هوای این ننه آقای ما رو داشته باشید.سرسیاهی زمستون یه وقت- ببخشید- بی فضله خشک برای اجاقش نمونه که ازسرما سینه پهلوکنه ها! ما داریم میریم تهرون که خوشوقت شیم،هرکی هم بگه چرا،با همین انگشت می زنم به اونجاش...چشِش! جای دیگه نه ها! ما فقط چشم دوست دارم. لیلامون هم بره سیِ بختش.هیشکی نمی تونه مث ما نصف شبی، لیلا رو اینقدر سخت برفسته خونه ی بخت، یا زیرتخت، یا چه میدونم، یه جای دیه!"
دیدیم اون هم قاطی کرده. پیس دوره و زمونه ای شده.این همه سال مشرق و مغرب، با بلیط فروش و دربون و پلیس جشنواره و تماشاگرنما درگیر شدیم،ولی آخرش چی شد؟ما اینوریم وسینما اونور.بدنه ش یاجای دیگه ش چی داره که بخوای به خاطرش سرما و گرما، توی صف بایستی که اتوبوس جهانگردیش هم آیا از اونجا رد بشه یا نشه؟
وقتی دوغ و دوشاب میشه شربت، وقتی راه رفتن کبک وکلاغ میشه باله دریاچه ی قو، اصلا چرا راه دوربریم، بقول استاد خدابیامرزم، وقتی هرشاعر- بلانسبت- خرمیشه و هرخری شاعر،وقتی شعور و جون ِ آدم مالیده میشه درِ...بگذریم.
خلاصه تواین یکسال،با بروبچز باشگاه،با هرمشتی که به خودمون زدیم و هرکله ای که تو دیوار،روزی صدبارازخودمون پرسیدیم: این چه کاری بود!؟... واسه چی؟...چرا؟...
من نمی دونستم. تایلردردن هم نمی دونست. هیچکدوم از بروبچز باشگاه هم نمی دونستند.براثرهمین ضربات و دلایل دیگرکه به جان نوه هام قسمم بدیدهم، نمی گم! من،خودم و تایلر دردن که ازمرتکبین و مؤسسین اولیه ی این انجمن«خود مجازات» بودیم،عین مُرده خورها،در اولین سالگشت باشگاه مشت زنی برآن شدیم که اینجا رو شخم بزنیم و کاربری باشگاه روعوض کنیم و ازاین به بعد هرشاموورتی که خواستیم دربیاریم. مثلاً مالتی پلکسش کنیم! اما باز هم از نوع وطنیش.
مگه ما چی مون از بقیه کمتره؟ خوش تیپ نیستیم،که هستیم! لقمه های گنده گنده ترازدهنمون نمی خوریم، که می خوریم!سوات موات نداریم، که داریم!هریکی دوهفته ای به جون هم نمی افتیم وهمدیگرُ لت وپارنمی کنیم،که می کنیم!...بابا،ما هم واسه خودمون معقول آدمی بودیم. دست کم هرچی که بود،آدم بی غمی هم بودیم آخه! الف، دال، میم!
(میون خوندنتون کارخونه ی شکر، یه جوک واقعی و بی ربط بگم! یه بنده خدایی، می گفت یه روز پدرش می خواسته وظیفه پدریشُ انجام بده و نصیحتش کنه که ناکام از دنیا نره:
" پیسرم،اِلـَدی خوب گوش کن! میخوای بی غیرت باشی، باش! میخوای غارتگربیت المال باشی،باش! میخوای هیروئینی باشی،باش!دزدی ناموس میخوای باشی،باش! باغیشلار،هر... پُخی می خوای باشی باش!...آمّا با همه این حرفها، چی؟ آدام باش!...می فهمی!؟...آدام!!)
حالا ما هم می خوایم از این جا به بعد برای خودمون دوباره همون آدم سابق باشیم.بی حرص و جوش و غصه. این خرابات هم منبعد فقط مخصوص سینمای طنزایران نیست.حداقل دیگه فقط مخصوص طنزسینمای ایران نیست.شتر مرد، حاجی خلاص.
خدا لعنت نکنه برادرهای آب مُنگول و لومیرُ که عصمت ما رو سینمایی کردن!ولی ازاین به بعد گاهی هم می خوایم ازهرچی که خوشمون میاد بگیم.گاهی ازدرد مشت،گاهی ازکوفتگی لگد، گاهی هم قصه حسین گرد شبستری.هرکی به فکرخویشه، حداقل ما هم به فکر ریش خودمون باشیم که بیش ازاین نره روی اعصابمون و زیرقیچی!
پیشاپیش بخاطراین جابجایی قدرت واین تغییرات و ترکیبات تازه ازهمه خانندگان محترم و محترمه، نویسندگان منظور و منظوره، بی وارث، بد وارث، و خلاصه همه ی دنیا عذرخواسته وازتمام عزیزانی که جاناً، مالاً،زباناً، قدماً و کلاً! به ما لطف داشتند،کمال تشکر را کرده،فراخی وطول وعرض بیشتر زندگی برای همه ی آنها و هدایت ما به راه راست تر و آدمیزادی تر، ازدرگاه ایزد یکتا خواستاریم.
در پناه حق
امضاء:
من، خودم و تایلردردن
( ادامه)
ولی تمام این نکات یک طرف، این آقای X هم همان طرف.او کیست؟ زیدی ش را کشت فقط بخاطر اینکه می خواست او را بپیچاند و برود فرنگستان؟ بعد چرا درخانه ی شوم مقتوله پیدایش شد و اصلا آنجا چه می کرد؟ آنهم در خانه ای که تحت حفاظت امنیه است. نکند می خواسته سنـّت حسنه ی بازگشت به محل قتل را به جای آورد؟ و طرفه اینکه از دست آن شاگرد پلیس و پاپا جان هم به راحتی می گریزد وپاپا جان هم که پیراست وناتوان ازهم قدمی او،انگشتی نشانش می دهد و بعد یکدفعه اجّی، مجّی، لاترجّی! جناب سرهنگ سوپرمن شده و این بار خط فرضی را می شکند- یحتمل دویده و یک دور قمری زده- و از چپ وارد کادرشده و جلوی آقای X تیزی کش!
الله اکبر.و آن تعقیب و گریزمجدد که دوباره ما را یاد صحنه تعقیب و گریز پرده ی هفت آن مرتیکه ی انگلیزی انداخت، اما این کجا و آن کجا. منبعد امر می فرمائیم هررجیستوری که خواست کپی کاری کند باید پرده ی اصلی را حد اقل پانزده بار و به قند فارسی ببیند، بعد یک چنین چیزی را قالب بزند. درآخرهم X بدبخت به ضرب و زور تصادف می میرد که ما تا ابد اسم ونشان ودلیل کشتارش را نفهمیم.
پاپاجان هم که همه جا آرم نظمیه اش را مثل علامت حاکم بزرگ ابرقو،«مِـیتی کومان» در دست دارد جلو می رود،نبض قاتل را هم گرفته تا مطمئن شود مرده شده،احتمالاً فاتحه ای نصفه نیمه زیرلب خوانده،از جیب قاتل دسته کلیدش را برمی دارد که ما بعد ببینیم ایشان چقدر به دسته های کلید علاقه مند است. چرا؟ کل این سکانس بگیرو ببند و تعقیب و گریز چرا؟ یک دسته کلید هم مریم قبل از مرگ به لیلی می دهد که یحتمل کلید مدخل همان خانه ی کابوس پاپاجان است و مقــّر و آشیانه قاتل دیوانه که آنهم به زور چاقو باز می شود.چرا مریم همان شب عروسی قضیه کلید را رو نکرد؟ اینهمه کلید، ولی قفلی از فیلمنامه و داستان این پرده بازنمی شود.
از یک اجنبی پرست وطن فروش نیز چند بار صحبت، که فلانی از گروه خشن جدا شده و ساکن مادرید گردیده،ولی باز رها می شود.اول فکرکردیم همه اش زیرسراوست. ولی بعد که رجیستورخود را به کوچه علی چپ می زند و بی خیال او، گفتیم لابد او هم رفته مادرید که خفاش شب انکبوتی آنجا شود.
آقا داماد هم که قربانش برویم،به قول قدما، تپّه ی فضله نکرده باقی نگذاشته بود! اسم هر زن بی گناهی که به میان می آمد،این شازده یک حرکتی با او داشته. بنده خدا رفیق قاتلش حق داشت از دستش شاکی باشد! لیلی هم چون او، پنداری توسط سپرهای حرارتی و فرابنفش و اتمی و خلاصه، ازهرنوع خطر و لغزش و گناهی مصون بود. در صورتیکه آن دو از همه مشکوک تر می زدند به نظر ما. کارکرد این دختر در پرده چه بود نفهمیدیم.
تمامی اشخاص این پرده فابریک مادرزاد بودند. پاپا جان سرهنگ گماشته ای هم دارد که ابتدا و با دوسیه هایی که از مظنونین همیشگی ارائه می کند،خود را یک شحنه ی کارکشته ی ازهرسوراخ آنها آگاه نشان می دهد. ولی بعد در صحنه درگیری با داماد جناب سرهنگ خان ،
- بخاطر دی. سی کردن او ازهمسرش- پیزوری از آب درمی آید هِچ، خلع السلاح هم می گردد! داماد غیرتی ومردِ مردها هم،برای خونی که جلوی چشمانش را گرفته او- بخوانید مأمور قانون- را به راحتی تکانده،
تهدید به شلیک می کند واسلحه دولتی را برداشته و سپس الفرار. بقول رعایای گیلک: آووو...، تو چقدرآتیشی هستی رِی!!
همه چیز گاهاً سعی در پرده ی" جیغ" بنظرآمدن هم داشت ولی نمی دانیم چرا مثل آبلیموی حال بُرشاداب ازآب درآمد. یک رعیتی - بخوانید شهروندی مضنون به ارتباط با یکسری قتل های زنجیره ای - حرکت فوق را بکند و آنوقت پدر زن عزیزش امرکند:
"بی خیال اسلحه، فقط تعقیبش کنین ببینین کجا میره"
که یحتمل میخواسته برود لوناپارک!اصلاً و ابداً منطق وقایع این صحنه را هم نفهمیدیم.ازمیرزا علی خان هم علت این درگیری وفرار را پرسیدیم،اوهم صُمّ امبُکم نگاهمان کرد.شاید بااین حرکت رجیستور خواسته که جنازه ی داستان را با جنازات دیگر با آن هفت تیرکذایی تا آخر بکشاند.
ولی داماد قصد فراربه کجا داشت که گوشت را سپرد دست گربه تا او برایش ببرد؟ او که می گفت همه رفته اند فرنگ و تنها بازمانده ی موهیکان هاست. و قاتل بی پروا وعاشق،چرا قبل از اینکه مرغ از قفسش بپرد به او ابرازعلاقه نکرد که کار به اینجا نکشد؟ و آن صحنه رولت روسی. آه که چقدر ما شیفته این ملعبه هستیم،ولی آخرش داشتیم یقه را جر می دادیم.موقعیت بدین بدیعی، یک زن و دو مرد،یکی ظاهراً عاشق و قاتل و دیگری شوهر و ایضاً زپرتی،که از بلندی هم هراس دارد و قاتل هم یحتمل از این نقیصه خبردار که زنک را برده آن بالا.اینهمه مایه، ولی آبی برای هیجان پرده گرم نمی شود. تازه پاپا جان سرهنگ هم می رسد و اعلام می دارد که فشنگهای آن اسلحه ی شاگرد در حال مأموریتش که به سرقت رفته مشقی است!- یخ کنی یخچال- واینکه قاتل دراشتباه است و او ماژورآنزمان پرونده مادرِ- همچون دیگرجماعت نسوان پرده- بی گناه قاتل هم بوده و احتمالاًهمه تقصیرها به گردن من ِِ من ِ کله گنده است!
کاش پاپا جان بازهم دیر می رسید. آنوقت شاید شاهد دوئلی جانانه برسر عشق ورفاقت بودیم و زن باید یک مرد را انتخاب می کرد.ولی حکماً دیدیم اینجا ممالک محروسه ی ایران است و وقتی اسم یک مرد- چه مثل این شازده وچه آن دیوانه- به شناسنامه ی زنی دخول کند او نیز باید با کفن ازخانه ی مرد خروج کند حتماً! چه اگر نه این فرشته نیز مثل جماعت نسوان امروزی- مثلاً بلاد کفر- می شد که دو سه روزه ازمرد خود جدا می شوند و طلاق و طلاق کشی. آخرسرهم پاپاجان سرهنگ دست رفاقت برای دامادش دراز می کند تا این بچه خودش برپای خودش نایستد و همچنان همان شازده ی زپرتی باشد.
به نظر، رجیستور پرده نیز دستی در قتل ها داشت و رکب، آنهم به ما :
پس از قتل مریم واینکه بالاخره سرنخی از قاتل نمایان سازد، اول سگش را نشان می دهد که در خانه به استقبال می آید- بدون خوش و بشی با سگ- و آن نمای باحال روی صندلی راحتی و صدای پیامگیر تلفنگرام او و نوازش سگ و... که ایها الناس! قاتل احتمالا یک زن است. بعد تر دوباره ما همان نما ی ورود وی به خانه را می بینیم- منتها اینجا بدون ماسک و لباس نینجایی وهمراه احوالپرسی با سگ- و چون قتل دراین پرده خلافی به حساب نمی آید،رجیستور گرامی او را درآغوش پدرِ خانم بازِ مریم بیچاره هم می اندازد که واجب القتل عام شود! و قاتل خانم که خسته و کوفته احتمالاً ازکار شبانه به خانه برگشته توسط زیدی ش یقه، تا کشته گردد واینکه: نه بابا، بنده ی خدا قاتل واقعی اون نبود، اینه!
ولی باز نفهمیدیم که او دیگرچرا مریم را می کشد و جواهراتش راهم می دزد.اینها مثلاً رفیق بودند؟ دخترخوب،یا آقای رجیستور،تو حق وحقوقت را از پدرمریم یا مردم می خواستی، چرا مریم و ما را کشتی؟ چون اینجوریش مُد است؟ چون هرکه از گروه خشن بخواهد برود باید یکی را بکشد؟ سوزی، پری را می کشد. جواد، زری را و کیوان ساناز را.آنهم به خاطراینکه به لیلی نگوید فرستادن آن عکس لعنتی که گند زد به کاسه کوزه چند تا جوان، کار او بوده و ساناز از بچگی بی گناه.شما دیگر چه آدم های قسی القلبی هستید که بخاطر یک ای مِیل یا اومِیل که معلوم نیست کدام پدرسوخته ای ازکجا ودرکدام قبرستان مِـیل کرده و یک لیوان آب هم روش،همدیگر را می کشید.اصلا اینها برای چه همدیگر را می کشتند!؟
اما نمک این پرده صحنه ی بازجویی درنظمیه اش بود. آخراز این میان باید یکی را بازجویی می کردند یا نه؟ آنهم ازچه کسانی.تمام مشکوکین بالذات را ول کردند، گریبان آقای ِ نایس و سازدهنی نوازِ مریم - که تهدید می کرد اگر نظمیه قاتل را نکشد اوخودش و به دست خودش او را می خورد!- و پدرِخاک تو سری کـُنش را چسبیدند که از آنها شخصیت دیوارکوتاه تر، شُل و وِل تر،آبکی تر و- دورازجان- یُبس تر ندیده بودیم. اصلا به گروه خونی شان نمی خورد که از قوم القاتلین باشند.و آن اتاق بازجویی با آن طراحی کذا:
اتاقی تاریک با یک میز و دو صندلی که لامپی بر روی آن روشن است وپاپا جان سرهنگی که دراتاق و دورمتهم قدم زنان! الحق باید آفرین گفت به طراح صحنه که پدرِ کلیشه بود دراین پرده. بیشتراتاق بازجویی پرده های نوآر سنواة پنجاه و اداره معدوم ساواک دوره تیرکمون شاه خودمان درنظرمان آمد تا اتاق بازجویی نظمیه ی ولایتی مترقی مثل ایران.
و درآخرموسیقی این پرده. ماشاألله و چپ و راست آنقدر صدای مزقان برقی- آنهم بطور سمپل شده با ابتدایی ترین نرم افزاردرزمان خودش- به خوردمان رفت که همگام با آن وهمراه با جماعت امروزی جوانان موزیک باز،«هِد بَنگ»زنان،از سالون خارج شدیم و نیم شب مجبور به استعمال حبّ سردرد.
درخروج ازسالون و دردَم، میرزا علی آقا خان کفش چی را بخاطر پیشنهاد بی شرمانه اش محکوم به اعدام،امرکه منبعد تمام«چـِت روم»ها از رعایا ی غیرتی تخلیه،اسباب واثاثیه آنها به وسط گذرپرتاب،سردرِآنها کنده،درهاشان قفل و مُهر و موم و کلیدهای آنها نیز بلعیده گردد که دیگر هیچ مجنونی ازاین اتاقها به جان نوامیس رعایای ملک نیفتد تا بقول حکیم کالبد شناس پرده- دور ازجان- مثل«گوسفند» قصابی شوند. انشاألله.
دیگر امری نداریم.
والسلام
ناصـرالدیـــن شاه قـــاجـــار

« قتل آف لاین»
بسم الله
مشعل بیاورید! مشعل بیاورید! مدخل ها را بسته، کلون کنید.روزن ها چفت کرده،پرده ها را بکشید.خیر سرمان گمان می کردیم فراشان و شحنه های نظمیه،خروس خوان تا خروس خوان بیدارند که ما و ملک و رعیت کپه ی مرگمان را بگذاریم، ولی گویا غلط به عرض رسانده اند!
بدینوسیله اعلام می داریم که تا اطلاع ثانوی کلیه رعایا و مشکوکین «چَت باز»ازکلیه حقوق شهروندی- چه درجه1 و سلطانی آن و چه درجه 2 و کوبیده- محروم و مجاز به خروج از دارالخلافه نمی باشند تا قاتل واقعی هویدا گردد، بعون الله.
معقول حالمان خوش بود و کیفمان کوک از یکماه مبارک شبها، مرور سینما و تماشای پرده های ماندگارکه لیل ماضی، میرزا علی آقا خان کفش چی حضور رسید با پیشنهاد تماشای پرده ای به نام قتل آن لاین!
از شنیدن نامی چنین جسارت آمیز کف فرمودیم و درحالی بودیم که مخ ما را به هاون کوفت وآن شد که درمعیت ما به سالون تماشا روان.اول چیز که مشاهده فرمودیم خیل کثیرجماعت و بخصوص کودک و نوجوان بود،از پسر و دختر.آنهم برای تماشایی سراسر قتل و خونریزی بطرزی وحشیانه و مثلاً روان پریشانه. چقدر سینما ی این مُـلک بی حساب و کتاب شده. میرزا مسعودخان آب پرور رجیستوریی کرده بود تماشایی که الحق پرده هایش پرده های ما درید و چه کرد و نکرد با ما در آن سالون تاریک! نمی دانستیم بگرییم یا بخندیم،که این بار لیلی با دیگری بود و چنان نمود غیرت ما را، که حیفمان آمد پرده هایی از آن را ننوازیم:
پیش ازهرچیزامر فرمودیم به بررسی دوسیه ی تمامی رعایای مُـلک، مگر کسی درطفولیت- خدای نکرده- شاهد مادر کُشی، خواهرکُشی و من حیث المجوع، زن کـُشی به جرم « احتمال خیانت» حتی در فکر! بوده باشد. مبادا از این میان یک شیرپاک خورده ای دیگر و دوباره سر از خاکستر قبلی برآورد و دمار از روزگارخلق الله کهکذا.
خفه فرمودیم انقدردراین پرده جماعت نسوان همه طیّب و طاهر بودند، ولی باید مرده می شدند! اِه. آخراینهم شد کار برادر؟ همه بی گناه و همزمان ظاهراً گناهکارتا به جرم آن مجازات شوند؟ قابل توجه این مردک انگلیزی، فینچرخان ارمنی که بیاید و قتل آن لاین واین لاین یاد بگیرد به جای ساختن هفت،یا کوفت!...آنهم از چه جوانانی! هرکی ازهرکی وایضاً مادرش قهرمی فرمود،به طرفةالعینی گوش تا گوش، سر
دیگری را بدون درد ولی با خونریزی خلع می نمود و تازه به چه اسمی هم مزین کرده بودند گروهکشان را:
این گروه خشن!
الحق و الانصاف نیز خشن بودند: پسران جمله با گیس بلند و صُوَر شش تیغ وآوازخوان و گیتار نواز و گل سرخ رد وبدل کن و دخترکانشان هم
همه فراری و بی سایه پدریا مادر یا هردو بر سر و دانشجوی انصرافی و با پیرمرد نامحرم رابطه دار و با نوای ساز، چپ و راست شـَوان! اما محجبه و مثل فرشته ها پاک و معصوم. روی ترکیب« مثل فرشته ها پاک» تأکید داریم که این تکه دیالوگ حسابی رفت توی مُخِمان.
مسعود خان هم در کشت و کشتاربرای خودش پکین پا و تارانتینویی بوده ونمی دانستیم.چنان بر در و دیوار و پرده خون پاشیدند که ما نیز دیگر چندش مان شد.لاکردار نکرد که به قاتل یا مقتول یا منشی بگوید، حداقل
« تصویرنشان ِِ رایانه ای» را ضربه ای بزنند یا تکانی بدهند و کج شود تا این صحنه برای لیلی جان و ما آنقدر کراهت نداشته باشد که از شوک، زبان پس قفا بگیریم ویک هفته قلنج فرمائیم.بعد پاپا جان سرهنگش را صدا،که برسد و شاید قاتل را از رایانه بیرون کشد و پس گردنی خوران و تحت الحفظ به نظمیه منتقل، که پاپا جان مثل همیشه دیر می رسد.
جناب سرهنگ هم که ماشاألله. تمام وجنات و سکناتش هنوز حاکی از رمبو وفرانکی وچاک نوریس است.دویدن- آنهم بطوراسلوموشن!- و شیرجه زدن برای اسلحه و عدل، زدن وسط پیشانی قاتل و مثل جوکیان هندو یک خال قرمزبرایش گذاشتن.خوشبختانه رجیستور گرامی حتی زحمت یک بزک کوچک جای گلوله بر پیشانی را هم به خود هموار نکرده بود. ما هم باور نکردیم فیلم است، چه رسد اطرافیان که اینجای پرده چنان به وجد آمدند، خلاصه سوت و کف!
و اما کیوان قاتل که ما فهمیدیم اوهمان« جفری دامر»است و با نام مستعار و تحت لیسانس خفاش شب انجام قتل می نمود.البت او هم مقصر نبود،ولی امان از رفیق بد و ذغال خوب! پدر گور به گور شده اش بد گمان که مادرش خاک توسری کرده و اورا بر همین فکر در رخت خواب تکه تکه، و کیوان جان هم که بچه ای بیش نیست با آن لبخند کریه از آن صحنه ی فجیع رو می کند به ما! خوب پدرآمرزیده، یکباره بگو این بچه خودِ طالع نحس است دیگر. و این اطلاعات را نه از جانب قاتل یا درون داستان، که از کابوس پاپا جان سرهنگ و یادآوری کامل قتلی ناموسی در پانزده سال پیش می گیریم، وایشان نیزمی فهمند که آن قتل با این قتل ها حتماً و حکماً یک جورهایی رابطه ای دارد! جل الخالق.
نمی دانیم آمار این قتل ها در دارالخلافه و سایر ولایات و دهات چقدر است ولی دراین پانزده سال خودمان حداقل نیم کـُرورش را یا در کاغذ اخبار خوانده،یا جواسیس به اطلاع رسانده اند.اینکه چطور پاپاجان سرهنگ و آن حکیم قانونی- که به جای نمایش، فقط دیالوگ های حفظی خود را مثل طوطی ادا می کند- از آن کابوس و آن قتل پانزده ساله به این نتیجه می رسند نمی دانیم.ولی باید آفرین گفت به هوش و گمان این جناب ونقش آفرینی درخشان آن جناب.دیگرازیک چنین اساتیدی،همچنین حرکت هایی برپرده وَلله جای کراهت دارد.
در چند شب،چند قتل انجام وظیفه شده و باز پاپاجان سالاراز رئیس سردارش که فتوکپی ایرانی آدولف هیتلراست وبه دلیل وجود پای مبارک داماد جناب درمیان، قصد که پرونده را از او بگیرد، دو سه روز دیگر
استمهال می فرمایند و پیشوا هم از ایشان قول که:
"سروته قضیه رو هم بیار دیگه!"
این دیگرقابل قبول نیست.امرکرده بودیم درهیچیک از دوایر دولتی فامیل بازی،پارتی بازی و هرنوع قرتی بازی دیگر صورت نگیرد که گویا بازغلط به عرض ما رسانده اند. دو سه روز استمهال برای چه؟ که ببینند مقتول یا مقتوله بعدی کیست؟ رفیق رعایا هستید یا شریک قاتل!؟
و قاتل دوم که ما نام آقایX را بیشتر برازنده اش می دانیم. او هم خاطرخواه وزیدی ِ قاتل ِ سِیّم، یعنی قاتل مریم بود که می خواست بپیچاندش و برود فرنگ.
اینهمه دختر رو به جماعت صحبت می کند وازسفرش و کاروزندگی می گوید و ما فقط سوت زدن قاتل را می شنویم که بفهمیم نه،یحتمل این زن دیوانه نشده و با خود حرف نمی زند! و بعد مرده شدنش در پارکینگ: دست سیاه پوش قاتل از پشت یک ستون می آید جلوی دهان مقتوله تا جیغ وداد نکند و جماعت را خبر و سپس خلاص.
نمی دانیم چرا ناخود آگاه یاد آن لطیفه ی قدیمی کریم شیره ای افتادیم که "یک همشهری قصد به خودکشی داشته، ولی بطور جنایی و سینمایی. مردک خودش می زند به کتف خودش.برمی گردد ببیند که کیست،یکدفعه با دست جلوی دهنش را گرفته و چاقو را چپ و راست در شکم فرو!
ولله موقعیت این صحنه به دید ما اینطورآمد.درچنین صحنه ای که قانوناً و حکماً باید دسته صندلی از جا کنده شود،چنان از خنده ترکیدیم که لاو ترکانی بغلی پاره و اعتراض که:
" این چه وضع خندیدنه داداثش!؟"