| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
8Club Flowerestan
برداشت چهارم: حکیم ابوالقاسم فردوسی(رحمةالله علیه) داستان سینماگر جوانی که می خواست به زابلستان و با
همکاری محسن دستان Big Production بسازد! ز بلـبل شــنیــدم یـکی داســتـان کـه برخـوانـد ازگـفتۀ بــاسـتــان لب آویــزبــازآمــد آن کـردگـار دژم گشـته ازخانـۀ تهــیــه کـــار چـنین گـفت با مـادرآن بی قرار که با من همـی بد کند شهـریار: همان صدتومن دادمت نیم بـنـد کنـی نام فـیلـمـم به گیـتـی بلـــنـد همه دستیاران به کابل توراست همان بودجه بهرزابل تـوراسـت تو را کارگــردان گـردان کــنم به گردان که سهله،به دوران کنم سپــارم تورا چارپایــه زعـــاج که هستــی به فیلمم سزاوار تـاج سوی سیستـان رفت باید کنـون به فیلم وبه نوروهمی میکروفون بگیر محسن داســتان دسـتــیـار که با او همــی فیــلم گیرد قــرار اگربودجه خواهی زمن با کـلاه ره سیــستان گیر و بـرکش سپـاه مخ محسن م را به هاون بکوب بیاور برایـم تو یک فیلم خــوب! شب هنگام و بر سفرۀ شام، فیلم ساز جوان با رویای نام و نان، می گذارد موضوع را با مادرش درمیان: غمـی شد ز گفتار او مــادرش بسـی کرک و پر خـارشد بربرش بدو گفت: کای رنج دیده پســر ز سیـــنما چه جوید دل تــــاج ور مگر فیلم جشنواره ای و کوتاه تو داری، بر این برفزونی مخواه مده از پی اش آبرویت به بــاد که استنلی کوبریک زمــادر نزاد جزازسیستانم لوکیشن که هست دلیری مکن با کلاکـت به دست! ولی سینماگر جوان نصایح مادربه گوش نمی گیرد و توش سیستان فراهم می چیند. بدانجا دستیار اول خود می فرستد پی محسن دستان: نگه کرد بهمن به نخچیــرگـاه بدیــد کـارگردان وگــُـرد سپـــاه یکی نرّه کادری زده،نورتخت نهاده بر خویش دوربین و رخت یکی بــوم دارد به دست دگــر برِ پــای او منـزل و یک پـسـر! پیاده شد ازباره بهمن چو زود بپرسیــدش و نیـکوی هــا فزود بدوگفت محسن که تا نام خویش نگویی نیابـی زمن کـام خویـش بدوگفت: من پــور اسفـنـدیــار یکـم دســتیــار، بهمن نــامــدار! ورا محسنش زود دربرگرفت یه کاتی بداد، پوزش اندرگرفت چنین گفت محسن که:خوش آمدی بســــان همــان شیـش وبـش آمـدی! خوریـم و کشیــم آنچ داریم نخـست پس آنـگـه لـوکـیشن بفرمـان تـوسـت و اما عاقبت محسن دستان می فهمد که چیست جریان : چــو بشنیـد محسن زبهمن سخـن پر اندیـــشه شد فیـــلم ســاز کهن چنین گفت: کـاری، شنیـدم پیــام تو گو برکشیـدی سلیـح از نیـام! زمن پاسخ ایـن بر بـه اسفـندیــار که ای کردگــار، مهتـر نـامــدار هرآنکس که دارد به فیلمش خرد ســـر مــایۀ کــارهـــا بـنــگــرد چوازمن چنیـن حرکت آید پـدیــد از آن پس سـر من ببـاید بریــد! بهمن بازمی گوید داستان به اسفندیاراز سرناچاری، که محسن دستان ندارد سرِ همکاری: چنین گـفت با او یل اسفـنــدیــار که کاری گرفتیم دشخوارخـوار به هوم فیلم محسن مراکارنیست و دیگر بدو قهرم و یـار نیـست همان گر نیــاید نخوانــم ش نیـز گرازما یکی راست شیر ونیز! پشــوتن بـدوگـفت که:ای داداش تو باید همی نرم تازی، یـواش چون او کـارگـردان زنام آوران نداده ســت دانــا به گیـتی نشان بترسم که ایــن فیــلم گردد دراز بسی دیده و گوش ها بر تو بـاز تو گر منتقد ها شنــاسی مـســاز همه پای چوب و توگردن فراز! از آنطرف محسن دستان برای شفاف سازی داستان، خیلی شکار، می رود پیش اسفندیار: همی آمد ازدور محسن چو شیر به زیراندرون« جاوا»یی دلپذیز بدوگفت محسن:که ای بچه جان نوآمـوز فیلم ســاز، فـرّخ جـوان سخن هرچ گــویم همه یــاد گیر مشو با من همسان کارد و پـنیـر همـی خویـشتن را بزرگ آیـدت وزیـن کردگــاران ستـرگ آیدت همانــا به فیلـمـم سبک داری ام به اوج و به عطفم تنک داری ام به گیتی چنان دان که محسن منم گل سـر در کـان، لوکارنـو منم! بخاید زمن چنگ ژان لوک گدار بســی حال کـوکتـو کنم ناگوار! که گوید برو کادر محسن ببند!؟ نـبـنـدد مرا کــادر، لـیـنچ بلــند! من از حوزه گی تا شدستم کهن بدیـن گـونه از کس نبردم سخن مراخواری ازپوزش وخواهش است به دستیاری تو مرا کاهش است گر این فیلم از مغز بیرون کنی سر عــقل آیــی و افـزون کـنــی بخورتویه قرصی،دوایی بنوش سوی خانه ات یازو بازآر هوش مکن فیلم ســازا، جوانـی مکن تیزرساز و کوتاه، توخامی،نکن! چو بشنیـد گردنکش اسفندیــار بدو گفت: کــای مـحـسـن نامـدار تو فـردا بـبـیـنـی به آوردگـــاه لوکیشن شود پیش چشمت سیـاه! و اما زمان اولین آفیش می رسد پیش: چو شد روزمحسن بپوشیــد گبر جلـیـقه به تـن کرد با گبر بـبـر سه پایه به فتراک دوربین ببست برآن بارۀ پـانـاویـژن نشســت خروشیــد: کای فرّخ اسفندیـــار همــاوردت آمد، برآرای کــار چو بـشنیـد اسفندیـار ایـن سخـن از آن شیــر و آن کردگارکهن خروش آمد ازاکشن هردو مـرد چنـانکه عوامل بگشتـند زرد! چنین گفت محسن به آوازسخت: که ای فیلم سازجوان،نیکبخت اگرجنگ خواهی وخون ریختن بدیـن ژانر سختـی درآویـختن یه لشــکر سیــاه آورم زابــلـــی برِ دوششان یک کلاش کابلی! چنین پاسخ آوردش آن شیـریال: که چندین چه گویی آقا،بیخیال! مـبـادا چـنـیــن نـقـطـۀ اوج مــن سزا نیست این کار در فیلم من که زابلـستــان را به بـازی دهـم وزان فستیوال برگ برسرنهم! نـهــادنـد پـیـمان همـاندم که کس نـبـاشـد بر آن فـیلـم فریـاد رس ( ادامه دارد) کلمات و ترکیبات تازه: کردگار: همان کارگردان امروزی در قدیم تهیه کار: همان تهیه کننده امروزی در قدیم نرّه کادر: « نمای باز» ایضاً در قدیم! هوم فیلم: مراد همان Home Film خوارج است جاوا[JAWA]: موتورسیکلتی جان سخت که در سیستان زیاد به کارمی آمده
|+| نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه 22 تیر1385 و ساعت |
8Club Flowerestan!
برای بازیگری که fade شد! زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در اسناد است کسی سر بر نیارد پاسخ و دیدار یاران سابق! را نگه جز روی میز را دید نتواند: " که پرونده ت تاریک و لغزان است"! وگر دست محبت، حتی سوی « مش غضنفر» یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون: " که سرما سخت سوزان است"! نفس کز گرمگاه سینۀ مأمور ابلاغ می آید برون ابری شود تاریک چو« فرمان توغای» ایستد در پیش چشمانت! نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم ز چشم دیگران دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من، ای معاونت محترم! دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم، من میهمان هر شب بازیگرت، لولی وش مغموم منم، من« موم» تیپا خوردۀ هر جور منم، یک گونۀ نافرم آفرینش، نغمۀ ناجور! وَلله نه از هالیوودم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم بیا بگشای در، بگشای دلتنگم حریفا، میزبانا، حاج آقا! بازیگر سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و بی کاریست چه می گویی که بی گه شد، تعطیله اداره! فریبت می دهد بر گونه ام این سرخی make up یا چیز دیگری نیست! حریفا، گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل بلورآجین این حقیر سراپا تقصیر پشت در به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است حریفا، رو چراغ باده را بفروز که: " بودن یا نبودن، مسئله این است"!... سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته سرها در اسناد، دست ها پنهان نفس ها ابر " طرف"! خسته وغمگین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه غبارآلوده، مهروماه و ایضاً See na ma""
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط شهاب در شنبه 10 تیر1385 و ساعت |
از خاطرات ناصرالدین شاه قاجار
چگونه یاد گرفتم نگرانی را کنار بگذارم و فیلم ساختن را دوست داشته باشم یا: " هِی بر و بچز، بیآید فیلم بسازیم! " بسم الله، یوم الماضی در سالون میرزا عکاس باشی پرده ای دیدیم عجیب! الحق که در بلاد ما پیشرفت های صنیعی حاصل گردیده. رعایا دکان بازکرده اند برای اموات بی گریه کن! اینطور که جمعی بی کار را سامان داده، یکی تعزیة می خواند، آن یکی شیون و واویلا می کند و آخری مثل غش کـُن بَرقی دم به دم غش ! به حدی در پرده صحبت از مرگ و میر و دفن و اموات شد و انقدر پشت سر هم و یه تِیک ! از منافع مرگ و مضـّارزندگی دیدیم و شنیدیم که فی المجلس هوس کردیم بمیریم و آخر به اینجا رسیدیم که: " همۀ راه ها - در سینما - به قبرستان ختم می شود!" طرفه اینکه حتی گور کن این فقره نیز فیلسوف و منوّرالفکر بود و در مورد بهتر بودن قبر نسبت به بیوت محلة فرمانیه و آجودانیه و زعفرانیه و صاحب قرانیه و حتی کاخ الاَبیَض بلاد کفری ها چنان فلسفید و منطقید که ما را از همین شمس العمارۀ سی متری نیز شرمنده کرد و دل زده! اما یک جای پرده ناگهان فیل مان یاد هندوستان کرد و تیغ هایش. آنجا که عمله و اکله جات گریه کن در حمام، مشغول به اصلاح محاسن و تیپ بودند و به جرز دیوار نیز می خندیدند و هرّ و کرّ. به شازده فرمودیم، یادش به خیر... زمانی در این گرمابه چه پرده ها که رویت نمی گردید. آن مادر مرده – قیصر خان- شاهرگ می نواخت و این پدرسوخته خط ریش! حمام هم حمام های قدیم. اجالتاً فرمودیم که درِ آن حمام گِل گرفته شود و به جای پیام های بازرگانی چیپس و پفک و اشی مشی و جوجو موجو و لپ لپ وپف فیل ، بر " بزرگ تخته اعلان" های بلد تهران، یک در میان، تصویر قیصرخان، تیغ شاهرگ زنی در دست وجان برکف، نصب شود تا بلکه استفاده های دیگر گرمابه از خاطر رعایا پاک نگردد. این مردک انگلیزی جهود – داوُد بکهام – هم ول کن ما نیست! یک روز با موی بلند، یک روز کوتاه، یک روز خروسی و حالا تیفوسی! خودش کم بود، عکس و تفصیلاتش را در اختیار یک دو رگۀ آذری/انگلیزی مثل خودش قرار داده، با پیراهن آستین کوتاه و شورت بی غیرتی و چهار لیتری به دست، جلوی چشم رعایا و نوامیس مردم رژه می رود و قمیش می آید. به فراشان دستور فرمودیم تا تذکرۀ این جوانک بررسی شود که معلوم گردد انگلیزی آذری زبان است یا آذری انگلیزی زبان و یا حتی برعکس! جایی هم بود که در پشت یک لِـیسان!، آهنگ خوان و پای کوب به سوی قبرستان روان بودند برای مراسم گریه کنان. قبرستان هم می رفتند با دایره و دنبک بود و حرکات موزون در چشم و ابرو. فیلم مشحون از اشک و آه و ناله و نفرین و مرگ و میر و نیستی و پوچی و هزار و یک بلا و مصیبت بود واکتور آن با این شعار که " به چی بخندی؟...به من بخند...به این آقا...این خانم...به همه...تو بخند، بمیر و بخند!" و با زدن پس گردنی به شاگرد قهوه چی، سعی بر نشاندن خنده بر لب داشت .چقدر هم خندیدیم! فی المجلس دستور دادیم به اکتور و رجیستور پرده حالی شود که این حرکت مصداق بارز کودک و نوجوان و بزرگسال آزاری ست و نمایش آن بر روی پرده برای خلق الله خوب نیست. نمی دانیم چرا جماعت رجل اکثر فقره ها باید درنقش ملیجک منزل باشند و او را به هر ترتیبی بخنداند. خواه با "لاو تِرکانی" بر روی حلوای متوفی ،خواه با شیرین کاری های از مدرسه تا مدرسه ای ! جماعت نسوان هم کشته مردۀ آقا، حتی اگر مرد دزد باشد! اگر واقعاً زندگی رعایا بر این منوال و همه کارشان درست است و ملالی نیست، پس دیگرچه حاجت است به عدلیه و عمارت دادگاه خانواده؟ درش را بسته و بودجه اش صرف دیگری شود. خداوند رحمت کند کسی را که باعث و بانی تهیۀ این پرده گردید. هربازیگر زن و مرد پیش کسوت که می دیدیم یکدفعه بی اختیار به زبان می آمدیم که؛" اِه!! این بندۀ خدا هنوز زنده است !؟ خدا رو شکر..." و تا آخر پرده مدام صلوات فرستادیم برای بقای بیشتر این جماعت هنرمند باقی مانده و حمد و قل هوالله برای الباقیات سفر کرده که یادشان به خیر و نامشان گرامی باد. دیگر امری نداریم تمام. ناصـــرالدین شــاه قــــــاجـــــــار |+| نوشته شده توسط شهاب در پنجشنبه 1 تیر1385 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() If This is Your First Night
You Have to Fight منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 پيوندهای روزانه
کارتونجوداس پریست محسن نامجو بانك اطلاعات نشريات كشور سايه (شعر) سی نما نت لغت نامه دهخدا بيابان ها و كويرهاي ايران خبرنگاران صلح ديالوگهاي ماندگار سينماي ايران مانيها(شعر مستقل ايران) پرشين كارتون خانه هنرمندان گنجور مارك نافلر هنر و موسیقی گفتگوی هارمونیک ویکی پدیا سوره سینما حضور خلوت انس ماجرای روسری کذایی دیباچه گیشه (سینمای ایران) يادداشتهاي يك تبعيدي عصباني عصر ایران فکسون(بانک اطلاعاتی سینما) پرشيا فيلم - سينما ايران ديدار - سفر و ايران گردي آرشيو پیوندها پيوندها
اهل هواپاتوق گورکن ها تا بی نهایت نقاب سرخ جوجه كلاغ سفيد در همين نزديكي ها گوله برفي مرجان بوکوفسکی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |