تبليغاتX
باشگاه مشت زنی
باشگاه از این به بعد تا ابد سیاه پوش است

 

 

         برداشت دوم: سهراب سپهری ( رحمةالله علیه)

 

           برای: کارگردانی که فیلمش زمین خورد!

 

یاد بود

 

سایه ی دراز یک « راف کات»

روی بیابان بی پایان تماشاگر در نوسان بود

 

می آمد، می رفت

می آمد، می رفت

و من روی شن های روشن این بیابان

تصویر فیلم کذایی ام را می کشیدم!

 

فیلمی که قر و لندهای همه را نوشیده بود

و در هوایش زندگی ام آب شد

فیلمی که چون پایان یافت،

من به پایان خودم رسیدم...کات!

 

من تصویر فیلمم را می کشیدم

و چشمانم آمار فروش را در بهت خودش گم کرده بود.

چگونه می شد در رگ های بی فضای این آمار

همه ی گرمی خواب دوشین را ریخت؟

 

تصویرم را کشیدم،

چیزی گم شده بود.

روی عنوان Failed خودم خم شدم:

حفره ای در هستی من دهان گشود...کات!

 

سایه ی دراز راف کات

باز هم روی بیابان بی پایان در نوسان بود

و من کنار تصویر زنده ی خوابم بودم

تصویری که رگ هایش در چشم های تهیه کننده ام می تپید

و ریشه ی نگاهم در تار و پودش می سوخت.

 

این بار،

هنگامی که سایه ی لعنتی!

از روی تصویر جان گرفته ی - ایضاً لعنتی -  من گذشت

بر شن های روشن بیابان چیزی نبود.

فریاد زدم: تصویر را باز ده!... کات آقا ، کات!

و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست....

 

سایه ی دراز راف کات

روی بیابان بی پایان، همچنان در نوسان بود.

می آمد، می رفت

می آمد، می رفت

 

و نگاه کارگردانی به دنبالش می دوید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت   توسط شهاب   | 

     

             

             برداشت اول: حضرت سعدی (رحمةالله علیه)

 

           در سیرت پادشاهان (یا همان تهیه کنندگان سابق!)

 

منت تهیه کننده را که اجابت دعوتش موجب قربتست و به شکراندر بودجه اش مزید نعمت. هر چکی که فرو می کشد، ممدّ حیات است و چون نقد می شود مفرّح ذات. پس در چک هر تهیه کننده ای دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب:

 

       از دست و زبان که برآید    کز عهدۀ تهیه کنندۀ فیلمش به در آید

 

عوامل تولید را به خلعت تهیه کنندگی، قبای سبز ورق! دربرگرفته، جُکی کوتاه به قدرتش فیلمنامۀ " بترکون" و فیلم " فروش شهرستانی" به تربیتش اُسکاری گشته!

 

ابروباد ومه و خورشید و فلک – وایضاً تهیه کننده – در کارند

       تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری و خداتُ هزار بار شکر کنی!

 

یکی از صاحبدلان سر به تهیه کننده ای زده و در بحرمکاشفت مستقرق شده. حالی که از آن معامله باز آمد یکی از همکاران بیچاره! گفت: از آن دفتر که بودی ما را چه تهفه کرامت کردی؟ گفت به خاطر داشتم که دامنی پُر کنم – از پول و طلب های شما – هدیۀ اصحاب را. چون برسیدم، بوی عطر فرانسوی و لبخند و زبان نرمش چنانم مست کرد که به جان تو اصلاً یادم رفت!

 

 چکی خوش خط در پاکت یه روزی     رسید از دست تهیه کننده ای به دستم

 بدو گفتم "سیبا" یی یا "ایران چک"     که از رقـــــم دلاویز تــــــو مســـــتم

 بگفــــــتا من چــــــکی ناچیز بــودم     ولیکن مدتی با آقای[...] نشســــــــتم

                            کمال همنشین در من اثر کرد،

         وگرنه من همان- بلانسبت- چک مدت دار سابقم که هستم!

 

تهیه کننده ای "ج" ساز می گفت:

یک شب تأمل فیلم های گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم؛

 

  هر دم از عــمر مـــی رود نفـــــسی      چون نگه مــی کــــنم نمانـــد بســــی

  ای که پـــــنجاه ساختی و در خوابی      مـــگر این پــنج فیـــلم آخر در یابــی

  خواب فروش شهرستان بامداد رحیل     باز دارد تهیه کننده هنرمند را زسبیل

  خوب و بد چون همی ببایــد پرداخت    خنک آنــکس که فیلم خوبی ساخــــت

                  عمر برفست و بودجه برنگشته ست هنوز 

                  اندکی مانده به زندان و خواجه غرّه هنوز!

 

بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در عزلت نشینم و دامن فیلم سازی فراهم چینم و دفتر از فیلم های " درِ پیت " بشویم و منبعد پریشان نگویم - و نسازم - !

 

        فیلم نساختن و به کنجی نشسته صمّ بکم 

     به از کسی که بسازد و نباشد فیلمش اندر حکم

 

تا یکی از دوستان کارگردان که در کجاوه – یا همان مرسدس ناقابلم – انیس من بود و درحجرۀ فیلم سازی جلیس، به رسم قدیم از در درآمد. چندانکه نشاط ملاعبت کرد و همه گونه!بساط مدابعت گسترد جوابش نگفتم و محل نذاشتم!

یکی از متعلقان منش بر حسب واقعۀ فیلم اخیرم مطلع گردانید، که فلان عزم کرده ست و نیّت جزم که بقیة عمر فیلم نسازد و خاموشی گزیند.

گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم و تو نمیری و به جون مادرم! که دم بر نیاورم و قدم از قدم بر ندارم مگرآنکه سخن گفته شود و ساخته شود فیلم نیز،به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان سینمایی جهل ست و کفارت یمین سهل:

 

           گرچه سر جایــــش خامـُشی ادب ست   

         به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

          دو چـیز طـیرۀ فیـلم اسـت، دم فـرو بـستن    

 به وقت "اکشن" یه تمشکی و گفتن "کات" به وقت خاموشی!

 

فی الجمله زبان از مکالمۀ او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاورۀ او گردانیدن مرّوت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق و این کار من ضایع بازی!

به حکم ضرورت کاری سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم. شب را به بوستان با یکی از بازیگر دوستان- حالا بماند کی!- اتفاق مبیت افتاد. موضعی خوش و خرّم و درختان درهم و خلاصه عشق و حال!

بامدادان که خاطر بازآمدن بر رای نشستن غالب آمد، دیدمش دامنی از فیلمنامه ای مزخرف فراهم آورد. گفتم این اباطیل را چنانکه دانی بقایی و قول و قرار فلانی را وفایی نباشد که طرف "خالی بند" ست و حکما گفته اند هر قراردادی که نپاید، دلبستگی را نشاید.

گفتا طریق چیست؟ گفتم برای نزهت ناظران- چه منتقدان جشنواره و چه داوران- و فسحت حاظران، فیلمی سازم که C.D فروش های کنار خیابان را بر آن دست تطاول نباشد و گردش زمان و مدیران، عیش درجۀ "الف" ش را به طیش "ج" بدل نکند.

حالی که من این بگفتم، دامن اوراقش بریخت و در دامنم آویخت و حسابی سریش!که:

" التهیه کننده اذا وعد وفا"!

سکانسی در همان روز اتفاق فیلم برداری افتاد. در ژانر" دختر و پسری" و آداب تین اِیجری ! در لباسی که خلق الناس را به کام آید و سینمای ملی را بضاعت افزاید.

 فی الجمله هنوز از گل بستان بقیتی موجود بود که فیلم تمام گشت.

 یعنی حدوداً دو هفته ای!

 

                                           حکایت

 

تهیه کننده ای را شنیدم که به برکناری کسی اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی – زیر لب- رئیس را دشنام دادن گرفت که گفته اند، هرکه دست از فیلم بشوید هر چه در دل دارد بگوید. پرسید چه می گوید!؟ یکی از دستیاران نیک محضرگفت: هیچی حاج آقا...همی گوید دمت گرم و جان مادرت بی خیال، بزار به کارمون برسیم!

رئیس را رحمت آمد و از سراو گذشت. دستیار دیگرکه ضد او بود و آخر چغندرقند! گفت: بچه های صحنه را نشاید در حضرت تهیه کنندگان جز به راستی سخن گفتن که این یارو حاج آقا را دشنام داد و تف کرد!

رئیس را روی از این سخن درهم آمد و بگفت: آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا از این راست که تو گفتی و خردمندان گفته اند؛ دروغی مصلحت آمیز، به که اخراج بنده خدایی و ساختن فیلمی فتنه انگیز!

 

فیلمنامه نویسی «مستجاب الفروش میلیاردی» در بغداد پدید آمد. "ج" سازی را خبر کردند. بخواندش و بگفت: فیلمنامۀ خیری بر من کن[یا در واقع بفروش!] ورقی A4 و سپید او را داد. رئیس گفت: از بهر خدای این چه فیلمنامه است!؟

گفت: در این خیر است تو را و اعصاب جمله خلق خدا را!

 

یکی را پرسیدند: فیلم ها، مشرق و مغرب به چه ساختی که دیگران را خزاین و عمر و طرح و فیلمنامه بیش از این بوده است وایشان را چنین فتحی میسّر نشد؟

گفتا : به عون خدای عزّوجّل، هر فیلمی که ساختم ، با دخالتهای خود عوامل نیازردم و نامشان جز به نکویی نبردم.

 

          بزرگش نخوانند اهل خرد     که نام هنرمند به زشتی برد.

 

 

                                                      در پناه حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت   توسط شهاب   | 

  

فی الیوم و از طریق فرّاشان اطلاعات یافتیم که بار دیگر دست دولتین انگلیزیه و آمریک از آستین ملوّث جمعی معلوم الحال دیگر بیرون آمده، به نسق اخلاف ناخلف خود که نامه جاتی مطوّل بر در و دیوار بلد تهران و سایر ولایات و دهات میچسباندند، کنون نیز سعی و جهد بر زدن ریشۀ سینما کرده اند و جوّ سازی.

 

خفّاشان شبانه روزی، با نام های مستعار و ساختگی همچون«جون کانری»

«گامبو» و «تام خروس» امان و خواب راحت از زن و مرد مسلمان و غیر مسلمان گرفته، مبادرت به تشدید تشویش خاطر اذناب و اصحاب و کارگزاران سینماتوگراف خانۀ مُلک کرده، نوار سخنگو به اندرونی پرتاب می کنند هیچ، در کمال خونسردی راست راست در انظار شلنگ تخته می اندازند و دخانیه ای هم دود میکنند و ملعبۀ قدیمۀ « کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!» را میان جماعت شیوع و تسرّی می دهند که فی الواقع هذالعَمَل، بدترُ منَ الایدز.

نواحی و عشایر و ایلات و اکرادِ سینماچی تظلّم آورده اند حضرات کمافی السابق، دوسیۀ هنری خلق الله را بر کاغذ پاره ها و نوارصدادار علم نموده اند و کارو معاش سینماتوگراف خانه را مختل، آمپرها را بالا برده و بعضاً فیوز سوزانده اند.

لعنت السینماگران علیهم اجمعین!

فلذا، از سلخ برج خورشیدی جاری، قدغن می نمائیم کلیۀ نفوس و الزاماً افراد مکلف را، در نشر و پخش و خوانش و شنود - و حتی تعریف به غیر- مکتوبات ونوارجات این ملاعین.

ایضاً بر کارگردانان قائلات و قلم زنان مقالات و نویسندگان تذکرات و بقال و چقال و کلاً فعال سینمایی دارالخلافه نیز واجب است ضمن حفظ هوشیاری، چون پینوکیو فریب این روبهان مکار را نخورده، در اسرع وقت آنان را معرّف به مأموران امنیه کرده، اعلان ذیل رادر منظر ارباب رجوع و جواسیس احتمالی دیگر نصب کنند:

  "از تهیه، تکثیر،نشر،خوانش و سازش هرگونه تذکره، دوسیه، شب نامه، روزنامه، نامۀ پیشنهادی، انتقادی، انتحاری، فدایت شوم و من حیث المجموع هر نوشتۀ مشکوک دیگر- اعم از کوتاه و بلند - و صفحه و نوار صدادار- اعم از ام.پی. تیری! و آهنگ - و یا دیداری/ شنیداری - اعم از هشت میلیمتری و دی.فی.دی - در رابطه و بدون رابطه با سینما معذوریم، حتی برای شما دوست عزیز."

باشد که این فرقۀ ضالۀ نمامین رسوای خاص و عام گردند و نقشه های خفیه شان نقش بر آب، انشاالله.

من الیوم بر تمامی نفوس و بخصوص مشکوکین بالذات و حتی علیا مخدرات نیز حق «دیوارچسبان نویسی» و هرنوع نوشتۀ مشکوک ومخشوش دیگررا موقوف، صحبت در نوار سخنگو را نیز- حتی به صورت تقیه و خفیه - مجدداً قدغن مینمائیم.

مِن بعد احدی از آحاد ممالک محروسۀ داخلی و خارجی که در پوستین سینمای ملک افتد، دستور که فرّاشان مار در آستین بیندازند و خود و خاندانش را چوب و فلک و ترک بلد و مضافاَ برای نسوان، زدن موی سر و پوشاندن شلوار و برای رجل، گیس کردن موی و قطع الریش سیبیل! تا درس عبرتی باشد برای همۀ جواسیس و خائنین. چه روبهان شب نامه نویس و چه خفاشان تتمه لیس.

 

                      دیگر امری نداریم

                               تمام.

 

             ناصــــــر الدین شاه قاجــــــار  

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت   توسط شهاب   |